17

135 24 8
                                        


جیسو با چشم‌های نیمه‌باز از پنجره‌ی اتاق رزی به بیرون نگاه می‌کرد. نور محو صبحگاهی توی اتاق می‌ریخت. صدای کتری برقی از آشپزخونه می‌اومد. رزی رفته بود سرکار، و جیسو تنها مونده بود.

ناگهان گوشیش لرزید. اسم لیسا رو دید روی صفحه. یه لحظه مکث کرد، نفسش رو حبس کرد و جواب داد.

جیسو:
ـ الو؟

لیسا (با صدایی گرفته):
ـ مزاحم شدم؟

جیسو:
ـ نه عزیزم، ابداً. حالت خوبه؟

لیسا:
ـ می‌تونم ببینمت؟ امروز... اممم، وقت داری؟ فقط یه کم می‌خوام حرف بزنم.

جیسو (با نگاهی ساختگی به ساعت):
ـ آره، بیا خونه رزی. اون نیست. راحت‌تری اینجا؟

لیسا:
ـ آره، خوبه. نیم‌ساعته می‌رسم.

جیسو گوشی رو کنار گذاشت و نفس عمیقی کشید. اخم نکرد، لبخند هم نزد. همه‌چی داشت طبق نقشه پیش می‌رفت.

...

نیم‌ساعت بعد ـ

در باز شد و لیسا وارد شد. چشم‌هاش قرمز بود. بدون حرف خودش رو توی بغل جیسو انداخت.

لیسا (در حالی که صورتش روی شونه جیسو بود):
ـ من نمی‌فهمم چی شده. دیشب تا صبح خوابم نبرد. همه‌ش فکر می‌کنم... شاید اشتباه می‌کنم، شاید دارم دیوونه می‌شم، اما حس می‌کنم یه چیزی بین رزی و جنی هست. نگاه‌هاشون، اون لبخندای نصفه‌نیمه، سکوت‌هایی که از یه جایی می‌گذره...

جیسو (آروم و پنهان‌کارانه، دستی روی موهای لیسا کشید):
ـ نمی‌دونم چی بگم لیسا... چند وقته خودمم یه چیزایی حس می‌کنم. مثلاً پیام‌هایی که نصفه‌شو دیدم... اسم جنی توش بود. ولی خب... شاید منم زیادی حساس شدم.

لیسا (با حالت درمانده):
ـ تو واقعاً فکر می‌کنی... بینشون چیزی هست؟ اون شب که جنی گفت با رزی ناهار خورده... ولی خیلی دیر کرد و یه پیام عجیب از رزی توی گوشی جنی دیدم...

جیسو دست لیسا رو گرفت و سمت مبل کشوند ونشاند.
حالا وقتش بود صحبت کند.

جیسو (آهسته و فریب‌کارانه):
ـ شاید به‌خاطر تو نگفته، چون می‌دونسته ناراحت می‌شی. ولی... چرا باید بترسه؟ اگه چیزی نیست...

لیسا سکوت کرد. چشم‌هاش خیره به دیوار بود. افکارش مثل موج روی هم می‌ریخت.

لیسا:
ـ جنی همیشه می‌گفت عاشقمه. می‌گفت برام می‌مونه. ولی حالا... دیگه مطمئن نیستم. حتی شبایی که کنارش می‌خوابم، حس می‌کنم یه جای دیگه‌ست.

جیسو (با لحن خسته اما دقیق):
ـ من رزی رو می‌شناسم... یا حداقل فکر می‌کردم می‌شناسم. ولی گاهی یه حسی تو دلم می‌گه شاید... شاید واقعاً چیزی هست. شاید ما دوتا فقط داریم خودمون رو گول می‌زنیم.

لیسا (با لبخند تلخ):
ـ تو که عاشقشی. باورم نمی‌شه داری اینا رو می‌گی.

جیسو (با مکثی مصنوعی، نگاهش رو از لیسا دزدید):
ـ وقتی یه رابطه واقعی باشه، باید شفاف باشه. نباید شک کنی. نباید از خودت بپرسی چرا اون این کارو کرد. وقتی به جای جواب، سؤاله که ذهن تو رو پر می‌کنه... اون دیگه عشق نیست. اون شکنجه‌ست.

لیسا به پهلو خم شد، صورتش رو بین دست‌هاش گرفت.

لیسا:
ـ نمی‌خوام اینجوری باشم. نمی‌خوام بهش شک کنم. ولی دلم داره فریاد می‌زنه که یه چیزی سر جاش نیست.

جیسو نزدیک‌تر رفت، دستش رو گذاشت روی شونه‌ی لیسا.

جیسو (آهسته):
ـ بعضی وقتا انتقام تنها راهیه که دلتو آروم می‌کنه، لیسا.

لیسا (با چشمای پر اشک):
ـ یعنی... باید ازش انتقام بگیرم؟ از جنی؟ واقعن کاری کرده؟ تو حسی نداری نسبت به رزی؟

جیسو (زمزمه‌وار):
ـ  من و رزی خیلی وقته سرد شدیم، خیلی وقته از روی عادت کنار همیم‌ ولی هنوزم برام سخته..
فقط تو می‌تونی تصمیم بگیری. ولی بدون... تنها نیستی.

لیسا سرش رو بالا آورد. توی چشمای جیسو زل زد. یه چیزی تو نگاهش بود. یه گرما، یه نزدیکی که تو رابطه‌اش با جنی مدت‌ها بود حس نمی‌کرد.

لیسا (آروم):
ـ می‌خوام فکر کنم. فقط یه کم وقت می‌خوام.

جیسو (لبخند نصفه):
ـ هر وقت بخوای، من اینجام.

لیسا بلند شد، ولی قبل از رفتن، مکث کرد. برگشت و آروم بوسه‌ی کوتاهی روی گونه‌ی جیسو زد. هیچی نگفت. در رو بست و رفت.

و جیسو... لبخند زد. دقیقاً اون چیزی که می‌خواست، داشت اتفاق می‌افتاد

blue car Kde žijí příběhy. Začni objevovat