20

109 25 8
                                        

بوسه‌شان طولانی‌تر از آن چیزی بود که باید می‌بود.
اول فقط برای فرار بود—از درد، از خیانت، از سکوت خانه‌ای که بوی مردن عشق می‌داد.
اما بعد، انگار از جایی به بعد، کنترل از دستشان رفت.
نفس‌ها سنگین شدند، انگشت‌ها در لباس گره خوردند، و مبل ساکت شاهد جنایتی شد که در لباس نیاز پنهان شده بود.

شاید بیست دقیقه، شاید بیشتر.

و وقتی تمام شد، هوا هنوز سرد و ساکت بود.
نور صبح کم‌جان از پنجره افتاده بود روی پاهای برهنه‌ی لیسا که روی فرش گیر کرده بودند.
سرش را تکیه داد به تکیه‌گاه مبل. چشم‌هایش خیره به سقف، انگار دنبال آسمانی دورتر می‌گشت.

جیسو کنارش نشست، و دستش را گذاشت روی ران او.

با صدای آرام و گرفته پرسید:

«پشیمونی؟»

لیسا چند ثانیه هیچ نگفت. فقط نفس کشید. سنگین.
و بعد...
دست جیسو را از پایش کنار زد، آرام، بی‌دعوا.
بلند شد. پیراهن بلندی که تنش بود، چروکیده و کش‌آمده، روی پاهایش افتاد.

با انگشت‌های لرزان کیفش را از کنار مبل برداشت، و بدون اینکه نگاه کند، گفت:

«باید برم.»

جیسو خواست چیزی بگوید، اما زبانش سنگین بود.
او فقط نگاه کرد—مثل کسی که می‌داند کار از کار گذشته، اما هنوز نگران از دست دادن آتش نیست.

لیسا در را آرام بست.
پله‌ها را یکی‌یکی پایین آمد.

وقتی به خیابان رسید، نفس عمیقی کشید.
انگار تازه خودش را در هوای بیرون، در سرمای صبحگاهی، پیدا کرده باشد.
هوا بوی خاک می‌داد. نم‌دار، و تُهی.

شروع کرد به راه رفتن. نه با عجله، نه با مقصد.
قدم‌هایش بی‌هدف اما محکم بودند.

مغزش پر بود.
تصویر جنی، تصویر رزی.
صدای نفس‌های جیسو، طعم تلخ بوسه‌ای که هیچ معنایی نداشت.
احساس می‌کرد از خودش جدا شده. مثل تکه‌ای از لباس که پشت در جا مانده باشد.

از بلوار گذشت، از کنار کیوسک‌های بسته، از روی پیاده‌روهای ترک‌خورده.
یک‌جا نشست، روی نیمکتی کنار درخت خشک. به کفش‌های خودش نگاه کرد.

به خودش نگاه کرد.

چند ساعت گذشت.

خورشید کامل بالا آمده بود، اما هوا هنوز گرم نشده بود.
ماشین‌ها بیشتر شده بودند، آدم‌ها در رفت‌وآمد، اما لیسا از همه جدا مانده بود، در سکوتی که فقط برای او معنا داشت.

یک لحظه گوشی‌اش را بیرون آورد. صفحه‌اش روشن شد. چند پیام.
از جیسو.
از رزی.
از جنی... هیچ.

دوباره گوشی را خاموش کرد.

بلند شد.
شروع کرد به برگشتن.

---

وقتی به خانه رسید، آفتاب از نیم‌رخ افتاده بود روی دیوار سفید.

دم در ایستاد.
زنگ نزد.

فقط زانو زد.

روی زمین سرد.
کف دستانش را روی موزاییک‌های خاکستری فشار داد.
چانه‌اش لرزید، و اشک‌هایش آرام روی گونه‌اش چکیدند.

و همان لحظه، صدای باز شدن در آمد.

جنی، با موهای نامرتب، و چشمانی که گود افتاده بودند، پایین آمد.
با لباس خواب بلند، بی‌حرف، فقط ایستاد.

چشمش به لیسا افتاد.

لیسا لب زد، با صدایی که شکست:

«من... همه‌چی رو خراب کردم...»
......

blue car Where stories live. Discover now