---
دو روز از آن شب گذشته بود. شایدهم بیشتر؟ هیچکدام دیگر یادشان نبود.
خانه حالا دیگر فقط چهاردیواری نبود؛ شبیه قفسی شده بود که سکوت در آن فریاد میکشید.
جنی روی مبل نشیمن میخوابید، نه از سر راحتی، که انگار خودش را تبعید کرده باشد. لیسا شبها در اتاق راه میرفت.
کسی چیزی نمیگفت، اما همه چیز گفته شده بود؛ بیکلمه، بیصدا.
جان چیزی نمیپرسید، ولی نگاهش جوری بود که انگار فهمیده.
مثل حیوان کوچکی که بوی خطر را حس کرده باشد، بیآنکه معنایش را بداند، در گوشهای کز کرده بود.
---
صبح روز سوم، نور کدر و خستهای از لای پردهها به داخل خزید.
صبحانه روی میز چیده شده بود، ولی هیچکس میلی نداشت.
جنی نشست، لیوان شیر را جلو جان گذاشت.
چشمش به لیسا نیفتاد، یا شاید خودش را مجبور کرد که نیفتد.
لیسا روبهرویش ایستاد. نفس عمیقی کشید. صدایش آرام بود، ولی خشک و بیانعطاف:
«امروز نمیتونم بمونم پیش جان. باید برم یه نفر رو ببینم.»
جنی بدون اینکه سر بلند کند، فقط گفت:
«باشه.»
بیهیچ حرفی دیگر.
نه «کجا؟»
نه «کی؟»
فقط همان یک کلمهی خسته.
---
پارک سرد بود. آسمان گرفته. برگهای زرد روی زمین مثل رد خون پخش بودند.
رزی، کمی دیرتر رسید با اینکه لیسا قبلتر گفته بود انجا باشد. شال مشکیاش را دور گردن پیچیده بود، و چهرهاش مثل همیشه خونسرد بود؛ شاید بیش از حد.
لیسا با دستانی در جیب ایستاده بود.
بیمقدمه گفت:
«میخوام بدونم.
تو و جنی... چیزی بینتون هست؟»
رزی چشمهایش را تنگ کرد.
بعد سرش را کج کرد، انگار میخواست قربانی بودن را بازی کند:
«من نمیخواستم چیزی رو خراب کنم، لیسا...
ولی راستش... جنی خودش شروع کرد. خودش اومد سراغم.
میگفت بین شما همه چیز تموم شده، میگفت تو دیگه نمیفهمیش... منم اولش عقب کشیدم، ولی... خب، آدم یه جاهایی نمیتونه مقاومت کنه...»
لیسا یک قدم جلو رفت.
صورتش نزدیک صورت رزی بود.
چشمهاش از چیزی میسوخت، چیزی بین خشم و وحشت.
آرام گفت:
«داری دروغ میگی؟»
رزی پلک نزد.
لبهایش کمی خم شدند. نه به لبخند، نه به پشیمانی—به نوعی تحقیرِ نرم.
لیسا نفسش را از بینی بیرون داد. صدایش لرزید:
«نگو که از عمد داشتی نزدیکش میشدی... نگـــــو...»
رزی فقط گفت:
«شاید چون دیدم تو داری ازش فاصله میگیری... فکر کردم یه نفر باید حواسش بهش باشه و خب جنی هیچوقت به من نه نگفت.»
و ناگهان—
صدا.
یک سیلی بلند،
صدایی که در هوای ساکت پارک پیچید، حتی پرندهای را از شاخهای پراند.
رزی چند قدم عقب رفت. گونهاش سرخ شد.
دستش را روی صورتش گذاشت و لبخند محوی زد، مثل کسی که دقیقاً منتظر این واکنش بوده.
«خب، بالاخره یکی از ما باید درد بکشه، نه؟»
لیسا جلو رفت، با صدایی لرزان ولی پر از خشم:
«تو از اول... فقط دنبال خرابکردن بودی، نه؟
از اول... حسودیت میشد. تو هیچوقت تحمل نداشتی رابطه خوب مارو ببینی، چون خودت و جیسو همیشه توی کشمش بودین لعنتی متاسفم برات. ما این همه سال دوست بودیم چرا خرابش کردی؟ چرا؟ عشق؟ شهوت؟ من به جهنم جیسو چی؟ مگه این همه سال عاشقش نبودی؟»
رزی چیزی نگفت.
فقط ایستاد.
ساکت.
و همان نگاه را حفظ کرد؛ نگاهی که نه انکار میکرد، نه تأیید—فقط تماشا میکرد.
لیسا عقب رفت.
نفسنفس میزد.
انگار باید از آن فضا، از آن نگاه، از آن دروغ مسموم، فرار میکرد.
---
خانهی جیسو.
لیسا با دست لرزان در را زد.
و وقتی جیسو در را باز کرد، فقط نگاهش کرد.
اشک، بالاخره از چشمانش چکید.
«جیسو... من... من فکر میکنم جنی بهم خیانت کرده... با رزی... خودش گفت. نمیدونم نمیدونم چطور میتونه اینکارو با من و تو کنه متوجهای چی میگم؟»
جیسو آرام او را بغل کرد و داخل کشید، روی مبل نشاندش و
موهایش را نوازش کرد.
لیسا با تعجب پرسید:« چطور؟ چطور انقد آرومی وقتی من دارم آتیش میگیرم؟ مگه عاشق رزی نیستی؟»
جیسو صدایش را ناراحت نشان داد و شروع کردن به دروغ گفتن: « من واقعن شوکه نشدم اولین باری نیست که رزی بهم خیانت میکنه فقط باورم نمیشه با جنی اینکارو کرد و... تو دوستش بودی.. دوست دوتامون بودی..»
لیسا آرام سرش را بالا گرفت و شاید بزرگترن اشتباه زندگیاش را کرد.
جیسو را بوسید.
VOCÊ ESTÁ LENDO
blue car
Fanficکیم جنی روبی جین؟ این اسم کل زندگی من رو زیرو رو کرد،چطور ممکنه آخه همه چیز که آروم بود. -جنی ازت خواهش میکنم آروم باش و بهم نگاه کن. +دوستت دارم لیسا ولی بعضی وقتا میدونی؟فقط نمیشه. _توگفتی از آسمون سنگم بباره کنارمی..
