دوماه ماه شاید بیشتر شده، نمیدونم ولی ارتباطم رو کامل با جنی و رزی قطع کرده بودم.
بعد اون روز بدون هیچ حرفی گذاشتم و رفتم.
یک ماه اول جنی هروز زنگ میزد، میومد دم خونم پیام میداد و التماس میکرد باهاش صحبت کنم ولی لعنت بهم نمیتونستم بهش بدون عذاب وجدان نگاه کنم.
مهم نبود اون چیکار کرده من من باید صحبت میکردم ولی نکردم.. پس بهتره برم به جهنم. هروز به اینا فکرمیکنم، وقتی میرم سرکار، وقتی غذا میخورم وقتی سیگار میکشم و حتا الان که دارم به عکس جنی نگاه میکنم.
شایا حق با مادرم بود.
من نحسی دارم.
جیسو گاهی میومد بهم سر میزد.
بهم اعتراف کرد، گفت تمام این سالها دوستم داشته.
به حال رزی تاسف میخورم به حال جسیو هم همینطور.
وقتی جیسو رو رد کردم از اون روزم ندیدمش دیگه.
توی تنهایی خودم دارم میپوسم.
با کمر داد از روی تخت بلند میشم پنجرهها بازن، دونههای برف آروم آروم دارن میان پایین، عجیبه آخر زمستونه و تازه برف باریده. سفیده، مثل ذهن من، خالی بی احساس.
باید بمیرم نه؟ کیو دارم؟ رزی با جنی بهم خیانت کردن، منم گند زدم، جیسو ازممتنفره شده پس من کیو دارم دیگه؟
حتا خانوادهام ندارم.
...........
راوی:
لیسا با آرامش و پوچی تمام خودش را به آشپزخانه میرساند، واضحه است چقد خسته ناامید و تنها شده است.
در کابینت را باز میکند و وایتکس را از کابینت بیروت میآورد.
باید سرش بکشید؟ خودش هم نمیداند.
ولی درش را باز میکند و سرش میکشید....
.......
رزی همون زمان:
جیسو برگشت، هرچقدر التماس کردم فایده نداشت، برگشت پیش خانوادش توی ججو و ازم خواهش کرد دیگه باهاش صحبت نکنم.
به همین راحتی، عشق زندگیم رو از دست دادم.
لیسا..
لیسا عزیزمرو قربانی عشق نافرجامم کردم.
چقد من احمق بودم..
ولی دیر شده.
فقط زل زدم به لپتاپ جلوم، کار کردن یادم رفته.
دلیلی برای کار کردن ندارم.
اگر نتونم برای جیسو زندگی رو راحتر کنم چرا باید کارکنم؟
قطره اشکم میآد پایین.
من بدون جسو چی هستم؟
خودمم نمیدونم.
خودم رو سالها پیش گم کردم، توی چشمای جیسو.
کجا دنبال خودم بگردم؟
خدای من، در طول تمام سالهای زندگیم بهترین بودم، بهترین مدرسه، بهترین دانشگاه، بهترین دختر خانواده، بهترین دوست و بهترین دوست دختر و حالا؟ هیچی نیستم همش رو از دست دادم.
وقتشه خودم رو پیدا کنم، باید بفهمم کی هستم چی هستم؟
ولی این گناه توی دلم تا ابد میمونه.
آخرین خواسته جیسو این بود این راز تا ابد بین ما بمونه.
چطور میتونم آخرین با این گناه زندگی کنم؟
ولی نمیتونم آخرین خواسته معشوقم رو زیر پا بزارم.
باید با دستای کثیف و گناه آلودم زندگی کنم....
......
همون زمان جنی:
به جان نگاه میکنم با خوشحالی داره برام تعريف میکنه چقدر مشتاقه امروز قرار ببرمش شهربازی و خوشحاله مرخصی گرفتم.
جان...گاهی از لیسا میگه، از دلتنگی و بازیهای که باهم میکردن.
ازم میپرسه چرا لیسا رفت؟ کجاست؟
و عزیزم خودمم نمیدونم چرا رفت.
کاش میدونستم. یه سری اختلافات بود، سوتفاهم و هرچیزی ولی باورم نمیشه اون رفته.
اشکال نداره تا آخر عمرم یادش باهام میمونه.
تا آخر عمرم عکسهای سه نفرهای که گرفتیم روی دیوارهای خونه میمونه.
فکرکنم ماشینش، ماشینی که مارو باهم آشنام کرد بمونه، واضحه که لیسا هرگز برنمیگرده حتا برای برداشتن ماشین موردعلاقش.
هربار ماشین آبیش رو میبینم گریه میکنم.
نمیدونم چقد دیگه میتونم تحمل کنم ولی براش صبر میکنم تا هروقت طول بکشه.
جان با خنده دستشو جلوی صورتم تکون میده:
«مامان؟ خوبی؟ باز که رفتی یه جای دیگه.»
با لبخند دستش رو میگیرم و میبوسم: «همینجام عزیزم ببخشید.»
پایان.
VOCÊ ESTÁ LENDO
blue car
Fanficکیم جنی روبی جین؟ این اسم کل زندگی من رو زیرو رو کرد،چطور ممکنه آخه همه چیز که آروم بود. -جنی ازت خواهش میکنم آروم باش و بهم نگاه کن. +دوستت دارم لیسا ولی بعضی وقتا میدونی؟فقط نمیشه. _توگفتی از آسمون سنگم بباره کنارمی..
