از دید رزی – شب، خونه
خونه ساکته. چراغا خاموشن بهجز نور ملایم آشپزخونه که یه هالهی زرد آروم انداخته رو دیوارا. جیسو نشسته رو زمین، پتو پیچیده دور خودش، لپتاپش بازه، ولی بیشتر از اینکه تایپ کنه، به صفحه زل زده. یهجور عمیق و ساکت.
منم تکیه دادم به چهارچوب در، لیوان چای داغ دستمه، ولی نگاهم فقط روی اون قفل شده.
یه چیزی توی قلبم میلرزه، مثل وقتی که هوا بارونیه و تو هنوز بیرونی.
فکرش تو سرمه. نه بارون.
جیسو.
با احتیاط نزدیک میرم. پا برهنه، یواش، جوری که اون صدای نرم و گرم بینمون نشکنه.
میشینم کنارش، پامو میکشم زیر خودم.
– «چیکار میکنی؟»
سرشو کمی میچرخونه، لبخندش نیمهکارهست.
– «هیچی. سعی میکنم تمرکز کنم، ولی نمیشه.»
میدونم چرا.
دلش پیش لیساست.
دلش پیش کسیه که دیگه براش نیست.
نفس عمیقی میکشم. لیوان چایو میذارم روی میز، دستمو دور شونهش حلقه میکنم، و سرمو میذارم روی شونهش.
گرماش، همونیه که تمام روز دنبالش بودم.
دیروز رو یادم میاد. وقتی با جنی تو اون رستوران لعنتی نشستم و لبخند زدم. همهش یه بازی بود. یه مکالمهی حسابشده، یه گفتوگوی آرام، اما پر از هدف.
من، با لبخند، داشتم رابطهی کسیو خراب میکردم.
فقط برای اینکه تو دل جیسو، یه ذره امید بیشتر بشینه.
نه اینکه از جنی بدم بیاد. نه اینکه حسودی کنم.
نه... فقط چون
دوستت دارم، جیس.
چون لبخندت ارزش اینو داره که حتی خودم رو، وجدانم رو، نابود کنم.
اون روز، وقتی از رستوران بیرون اومدم، آفتاب مستقیم افتاده بود روی صورتم. داغ بود، مثل دلم.
جنی ساده بود، مهربون، اما من فقط دنبال یه ترک کوچیک توی دلش بودم.
یه جرقهی شک، یه حس رهاشدن،
تا شاید عقب بکشه.
تا شاید تو بتونی دوباره بری سمت لیسا، بدون ترس، بدون حس گناه.
دست جیسو میاد روی دستم. نوازشای ریز، ناخودآگاه.
– «فکر کردی به چی؟»
دروغ نمیگم.
ولی همهشو هم نمیگم.
– «به دیروز. به جنی. به اینکه شاید بتونی دوباره نزدیک لیسا بشی.»
مکث.
یه مکث سنگین، که توش نفسش میگیره.
– «تو... واقعاً از این که بخوام لیسا رو برگردونم ناراحت نمیشی؟»
لبخندم غمگینه.
اما صادقه.
– «ناراحت؟ شاید. ولی بیشتر از اون... دلم میخواد خوشحال باشی. اگه اون باعث لبخندت میشه، چرا باید بخوام نباشه؟»
برمیگرده سمتم. نگام میکنه.
یهجور نگاه که انگار داره دنبال چیزی تو چشمهام میگرده. شاید حقیقت. شاید دروغ.
ولی من هیچکدومو قایم نکردم.
– «تو زیادی خوبی، رزی. زیادی برام خوبی.»
سرمو تکون میدم.
– «نه. من فقط عاشقتم، جیس. همین.»
پلکهاشو میبنده. انگار بخواد فرار کنه از حرفام. یا شاید... پناه بگیره توشون.
من هیچوقت ازش نخواستم انتخابم کنه. هیچوقت نگفتم که "منو بخواه، نه اونو".
فقط کنارشم.
وقتی دلش گرفته، وقتی از دست دنیا خستهست، وقتی به یه خونه نیاز داره.
من اون خونهام.
و اگه این خونه باید یه کم تاریکتر بشه، تا تو بتونی یه چراغ جدید پیدا کنی، من خاموش میشم.
دستمو میگیره. محکم. همونجوری که همیشه وقتی ترسیده، میگیره.
– «فکر میکنی واقعاً ممکنه لیسا هنوز... یه چیزی حس کنه؟»
سکوت.
سکوتی که توش هزار جواب پنهونه.
– «اگه جنی عقب بکشه، شاید. شاید اون فرصت دوبارهی حرف زدن پیش بیاد. شاید دل لیسا یه لحظه بلرزه...»
– «و اگه نلرزه؟»
بهش نگاه میکنم.
آروم.
– «اونوقت برمیگردی پیش من. همونجوری که الان اینجایی.»
اشک نمیریزه.
ولی ته چشمش یه دریا خوابیده.
من هیچوقت قهرمان نبودم. هیچوقت ادعای پاکی نداشتم.
ولی اگه قهرمان تو بودن یعنی کاری کنم که دوباره نفس راحت بکشی، من حاضرم نقش بد رو بازی کنم.
حتی اگه آخرش ببازم.
حتی اگه هیچوقت، واقعاً، تو رو نداشته باشم.
فردا شاید جنی یهجور دیگه به لیسا نگاه کنه.
شاید فاصله بندازه.
شاید لیسا حس کنه گمشده.
و شاید اونجا... جیسو، بتونه دستشو دراز کنه.
من؟
من اینجام. توی این خونه.
با یه لیوان چای سرد شده، یه پتو، و یه عشقی که شاید هیچوقت تموم نشه... حتی اگه هیچوقت کامل نباشه
VOCÊ ESTÁ LENDO
blue car
Fanficکیم جنی روبی جین؟ این اسم کل زندگی من رو زیرو رو کرد،چطور ممکنه آخه همه چیز که آروم بود. -جنی ازت خواهش میکنم آروم باش و بهم نگاه کن. +دوستت دارم لیسا ولی بعضی وقتا میدونی؟فقط نمیشه. _توگفتی از آسمون سنگم بباره کنارمی..
