ینگ بعد از گرفتن ظرف غذا با هیجان به سمت اتاق پدرش رفت تا جین رو ببینه.
جین قرار بود مدتی کنار اونها زندگی کنه و ینگ از اینکه دیگه قرار نبود تنها بمونه خوشحال بود.
پدرش زمان زیادی رو وقف کارش میکرد و این باعث میشد ینگ از تنها بودن و کمی هم از شغل پدرش متنفر باشه.
با احتیاط ظرف غذا رو توی یک دستش نگه داشت، چند ضربهی کوتاه به در زد و وارد اتاق شد. پدرش همیشه بهش میگفت باید صبر کنه تا شخصی که داخل اتاقه بهش اجازهی ورود بده، اما ینگ همیشه یادش میرفت.
و اینبار هم چون خیلی عجله داشت ترجیح داد باز هم فراموش کنه.
جین با ورود پسر بچهای که صبح دیده بود کمی تکون خورد و سعی کرد آروم باشه.
به نظر نمیرسید کسی بخواد بهش آسیب بزنه، پس باید کمی ترسو بودنش رو کنار میذاشت.
ـ سلام جین هیونگ، برات غذا آوردم.
ینگ به انگلیسی گفت و با انزجار ظرف غذایی که پر از سبزیجات بود رو جلوی جین گذاشت.
وقتی جین جوابی نداد و با چشمهایی که برق میزدن به غذا خیره شد، ینگ تعجب کرد.
ـ انگليسی هم نمیتونی صحبت کنی؟
مرد دریایی بیتوجه به سروصدای پسربچه دستش رو به سمت غذا دراز کرد و ینگ به محض فهمیدن قصدش با وحشت ظرف رو عقب کشید.
ـ میخوای با دستات بخوری؟ این داغه!
پسربچه با دیدن اخمهای درهم کشیده شدهی غریبه گفت و وقتی تغییری توی صورت پسر ایجاد نشد هوفی کشید.
چاپستیک های استیل رو به سمت جین گرفت.
ـ بیا، نمیتونی با دست غذا بخوری.
جین با تعجب به میله های باریک و فلزی که به سمتش گرفته شده بودن نگاه کرد و با ترس خودش رو عقب کشید.
اون پسر بچه میخواست بهش آسیب بزنه؟!
ـ بلد نیستی باهاشون کار کنی؟
از اینکه جین حرف نمیزد و حرفهاش رو هم نمیفهمید کمی ناراحت شد.
همینطور که زیرلب غرغر میکرد چاپستیکها رو بین انگشت های خودش قرار داد و کمی از اون سبزیجات منزجر کننده رو باهاشون برداشت؛ بعد از فوت کردن غذا اون رو به سمت جین گرفت و با چشمهاش به غذا اشاره کرد.
جین با تردید جلو رفت و غذایی که به سمتش گرفته شده بود رو خورد.
مثل همیشه غذا رو به کمک زبونش له کرد و قورت داد.
ینگ با بیچارگی نالید.
ـ نه جینی هیونگ! باید بجویش وگرنه دل درد میگیری.
جین منتظر شد تا دوباره پسربچه بهش غذا بده و وقتی باز هم بدون جویدن غذا رو قورت داد ینگ اعتراض کرد.
ـ هیونگ جویدن! ببین اینشکلی.
با فداکاری تمام یک مقدار از اون غذای مزخرف رو توی دهنش گذاشت و شروع به جویدن کرد.
ESTÁS LEYENDO
EXOTIC ¦ S1
Fanfictionنگاهش روی جسم درخشانی که از پشت صخرهی سنگی کمی بیرون زده بود ثابت شد. سعی کرد کنجکاو نباشه و به سمت ماشینش برگرده تا خودش رو به پسر شیرینش برسونه اما در نهایت کنجکاوی ذاتیش پیروز شد و اون رو به سمت صخره کشوند. بعد از دور زدن صخره با گیجی به جسم ظ...
