Episode 03

1.3K 285 66
                                        

ینگ بعد از گرفتن ظرف غذا با هیجان به سمت اتاق پدرش رفت تا جین رو ببینه.

جین قرار بود مدتی کنار اون‌ها زندگی کنه و ینگ از اینکه دیگه قرار نبود تنها بمونه خوشحال بود.
پدرش زمان زیادی رو وقف کارش می‌کرد و این باعث می‌شد ینگ از تنها بودن و کمی هم از شغل پدرش متنفر باشه.

با احتیاط ظرف غذا رو توی یک دستش نگه داشت، چند ضربه‌ی کوتاه به در زد و وارد اتاق شد. پدرش همیشه بهش می‌گفت باید صبر کنه تا شخصی که داخل اتاقه بهش اجازه‌ی ورود بده، اما ینگ همیشه یادش میرفت.
و این‌بار هم چون خیلی عجله داشت ترجیح داد باز هم فراموش کنه.

جین با ورود پسر بچه‌ای که صبح دیده بود کمی تکون خورد و سعی کرد آروم باشه.
به نظر نمی‌رسید کسی بخواد بهش آسیب بزنه، پس باید کمی ترسو بودنش رو کنار میذاشت.

ـ سلام جین هیونگ، برات غذا آوردم.

ینگ به انگلیسی گفت و با انزجار ظرف غذایی که پر از سبزیجات بود رو جلوی جین گذاشت.

وقتی جین جوابی نداد و با چشم‌هایی که برق میزدن به غذا خیره شد، ینگ تعجب کرد.

ـ انگليسی هم نمیتونی صحبت کنی؟

مرد دریایی بی‌توجه به سروصدای پسربچه دستش رو به سمت غذا دراز کرد و ینگ به محض فهمیدن قصدش با وحشت ظرف رو عقب کشید.

ـ میخوای با دستات بخوری؟ این داغه!

پسربچه با دیدن اخم‌های درهم کشیده شده‌ی غریبه گفت و وقتی تغییری توی صورت پسر ایجاد نشد هوفی کشید.
چاپستیک های استیل رو به سمت جین گرفت.

ـ بیا، نمیتونی با دست غذا بخوری.

جین با تعجب به میله های باریک و فلزی که به سمتش گرفته شده بودن نگاه کرد و با ترس خودش رو عقب کشید.
اون پسر بچه میخواست بهش آسیب بزنه؟!

ـ بلد نیستی باهاشون کار کنی؟

از این‌که جین حرف نمی‌زد و حرف‌هاش رو هم نمی‌فهمید کمی ناراحت شد.

همینطور که زیرلب غرغر می‌کرد چاپستیک‌ها رو بین انگشت های خودش قرار داد و کمی از اون سبزیجات منزجر کننده رو باهاشون برداشت؛ بعد از فوت کردن غذا اون رو به سمت جین گرفت و با چشمهاش به غذا اشاره کرد.

جین با تردید جلو رفت و غذایی که به سمتش گرفته شده بود رو خورد.
مثل همیشه غذا رو به کمک زبونش له کرد و قورت داد.

ینگ با بیچارگی نالید.
ـ نه جینی هیونگ! باید بجویش وگرنه دل درد میگیری.

جین منتظر شد تا دوباره پسربچه بهش غذا بده و وقتی باز هم بدون جویدن غذا رو قورت داد ینگ اعتراض کرد.

ـ هیونگ جویدن! ببین این‌شکلی.

با فداکاری تمام یک مقدار از اون غذای مزخرف رو توی دهنش گذاشت و شروع به جویدن کرد.

EXOTIC ¦ S1Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora