Episode 10

1.3K 255 22
                                        

ساعت 4 صبح بود. جین با چشمهای بازی که برق میزدن توی بغل نامجون لم داده بود و به شب قبل فکر میکرد.

شدیدا اتفاقاتی که شب گذشته افتاده بودن رو دوست داشت و حتی با فکر کردن بهشون احساس لذت میکرد. اون حس لذت بخشی که تجربه کرده بود، مثل خیلی از حس‌های دیگه ای که روی خشکی تجربه میکرد جدید بود و جین به غیر از بعضیهاشون، تمام اون حس‌ها رو دوست داشت.

بدون اینکه حرکتی کنه به صورت غرق خواب نامجون خیره شده بود و از سنگینی دستهایی که بدنش رو در آغوش گرفته بودن لذت میبرد. با هربار نفس کشیدن عطر تن نامجون رو به ریه هاش میفرستاد و این بویی بود که جین از استشمام کردنش احساس آرامش و امنیت میکرد. از بوی خاصی که نامجون گاهی اوقات میداد و اون بوی همیشگی خودش زیرش پنهون میشد، متنفر بود.

نمی‌خواست نامجون رو از خواب بیدار کنه ولی دقیقا دو ساعت تمام به صورتش زل زده بود و با اینکه از نگاه کردن بهش لذت میبرد، چشمهای بازش رو ترجیح میداد، پس دستش رو آروم روی گونه ی نامجون کشید و با شستش پلکهای بسته ی مردش رو نوازش کرد.

نامجون با احساس کردن حرکت چیزی روی پلکهای سمت راستش، چشم دیگش رو باز کرد و بعد از دیدن جین که با چشمهای براقش توی تاریکی بهش خیره شده بود، بدن برهنش رو بیشتر به خودش فشرد. اتفاق دیشب اولین چیزی بود که توی ذهنش اومد و باعث شد لبخند محوی روی لبهاش بشینه.

بوسه ای به کف دستش زد و بعد از گذاشتن دست سرد پسر روی گونه ی خودش، دست گرمش رو روی اون قرار داد.

ـ زود بیدار شدی.

نامجون با توجه به تیرگی هوا گفت و بعد نگاهش رو سمت ساعت دیواری اتاقش کشوند. با دیدن ساعت تعجب کرد و کمی سرش رو عقب کشید تا راحت تر به صورت جین نگاه کنه.

ـ ساعت 4 صبحه. تو اصلا نخوابیدی؟

جین با دیدن نامجون که بیدار شده بود و باهاش حرف میزد، لبخند پهنی زد و بینیش رو به بینی مرد مالید.

ـ نخوابیدم.

با صدای بلندی گفت و سرش رو تکون داد تا نامجون رو کاملا مطمئن کنه که نخوابیده.

ـ پس چیکار کردی؟

نامجون با ملایمت پرسید و پتو رو روی بدن‌های به هم چفت شدشون کمی بالاتر کشید.

جین مثل همیشه چندثانیه ی کوتاه مکث کرد تا منظور نامجون رو درک کنه و بعد چشمهاش رو درشت کرد و مستقیما به چشمهای مرد خیره شد. کلمه ای که باید برای خیره شدن به کار میبرد رو فراموش کرده بود، پس فقط سعی کرد که نشون بده اون دو ساعت رو چیکار میکرده.

مرد با گیجی به جین که حتی پلک هم نمیزد نگاه کرد و بعدش خیلی یهویی خندید.

ـ به من نگاه میکردی.

EXOTIC ¦ S1Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang