جین با هیجان چند قدم آخرش رو برداشت و روی کاناپهی تیره رنگی که این روزها محل بازی خودش و ینگ شده بود نشست.
ـ هر روز بهتر انجامش میدی جینی.
پسر کوچکتر بعد از کوبیدن کف دستهاش به همدیگه با لحنی که میزان خوشحالیش رو به رخ میکشید گفت.
یکی از لبخند های دوستداشتنیش رو زد و مثل جونگوک کف دستهاش رو به هم کوبید.
طی 10 روز گذشته هرروز با کوک و نامجون تمرین میکرد و الان دو روز بود که میتونست بدون هیچ کمکی چندین قدم راه بره.
هرچند گاهی تنبلی میکرد و اکثر مواقع شبیه بچه های کوچولو روی دستها و زانوهاش حرکت میکرد تا مجبور نباشه بایسته.
از اینکه پاهاش اونقدری که فکر میکرد بیمصرف نبودن خوشحال بود اما هنوز هم دلش میخواست دم و باله های درشتش برگردن، حتی سری قبل که به حموم رفته بود تلاش کرد تا دمش رو برگردونه ولی هنوز ضعیف تر از اونی بود که بتونه اونکار رو انجام بده.
صداهای زیادی رو یاد گرفته بود و به درستی همه رو تکرار میکرد اما هنوز کلمهای -با اینکه معنی بعضیهاشون رو متوجه میشد- به زبون نیاورده بود.
لیوان بزرگ و پر از آب هلو رو از روی میز برداشت و مقدار زیادی ازش نوشید.
طعم هلو یکی از طعم های مورد علاقهاش به حساب میومد.
مثل همیشه صدای "ناک" مانندش رو از سر لذت تولید کرد و باعث خندیدن جونگوک شد.
کوکی تقریبا به جین و شیرینکاریهاش عادت کرده بود و تونسته بود رابطه ی خوبی با پسر دریایی و عجیب غریبی که خیلی زود بهش عادت کرده بودن برقرار کنه.
با صدای رمز در هردو به سمت در برگشتن.
ینگ به همراه کوله پشتی ماترش (شخصیت انیمیشنی ماشین ها) وارد شد و با صدای بلند سلام کرد.
پسربچه با ذوق به سمت جین دوید و خودش رو توی بغل مرد انداخت.
جین با خوشحالی بهش لبخند زد و بوسهی آرومی روی دماغ کوچولوش نشوند.
ـ اینجوری استخوناشو میشکنی ینگ!
جونگوک با لبخند گفت و بعد از به هم ریختن موهای پسربچه به آشپزخونه رفت تا میز عصرونه رو آماده کنه.
ینگ ریز ریز خندید و دستهاش رو محکمتر دور گردن جین حلقه کرد. با ذوق و صدای بلند شاهکارش رو به هیونگش توضیح داد.
ـ امروز یکی از سال بالاییا رو زدم هیونگ.
خیلی متوجه نمیشد اون وروجک چی میگه اما دستهاش رو دور بدن کوچکش پیچیده بود و بهش لبخند میزد.
ـ اون داشت وونا رو اذیت میکرد پس منم زدمش و بهش گفتم اگه حرفی به آقای جانگ بزنه سری بعدی گردنش رو خرد میکنم.
YOU ARE READING
EXOTIC ¦ S1
Fanfictionنگاهش روی جسم درخشانی که از پشت صخرهی سنگی کمی بیرون زده بود ثابت شد. سعی کرد کنجکاو نباشه و به سمت ماشینش برگرده تا خودش رو به پسر شیرینش برسونه اما در نهایت کنجکاوی ذاتیش پیروز شد و اون رو به سمت صخره کشوند. بعد از دور زدن صخره با گیجی به جسم ظ...
