ینگ، پر سروصدا وارد خونه شد و با خوشحالی هیونگش رو صدا زد. همیشه به محض ورود به خونه با هیونگ خوشرو و خندونی رو به رو میشد که مشغول تلویزیون دیدن یا خوردن خوراکی های مورد علاقش بود ولی امروز خبری از جین هیونگش نبود.
با فکر کردن به اینکه شاید هیونگش خوابیده، از صدا زدن دوباره ی اسمش صرف نظر کرد و به سمت اتاق خودش رفت تا لباسهاش رو عوض کنه و کوله پشتی دوست داشتنیش رو توی کمد بذاره. میخواست از اتفاقاتی که توی مدرسه افتاده بود برای هیونگش حرف بزنه و این خواب بودنش خیلی حوصله سر بر بود.
ینگ بعد از اومدن جین دیگه نمیتونست تنها موندن رو تحمل کنه و الان که مجبور بود کمی تنهایی بکشه به خوبی متوجه این موضوع شد.
بعد از تعویض لباسهاش و شستن دست و صورتش، مشغول انجام تکالیف روزانش شد و تصمیم گرفت بعد از انجام دادنشون، هیونگش رو بیدار کنه تا با همدیگه ناهار بخورن.
اینجوری هم مزاحم خواب هیونگش نمیشد و هم تکالیفش رو انجام میداد.
ده دقیقه بعد، وقتی چند کلمه بیشتر از درس پنجم ادبیات کره ای ننوشته بود دفترش رو بست و از روی صندلیش بلند شد. از اون دسته از بچه هایی نبود که برای در رفتن از انجام تکالیفش دست به هر کاری بزنه ولی اگه فقط یه نگاهی به جین هیونگش مینداخت تا خیالش راحت بشه که خوابیده و بعد سر تکالیفش برمیگشت که مشکلی پیش نمیومد.
پدرش تأکید کرده بود که تمام زمانهایی که با جین هیونگ تنهاس، کنار اون بمونه و اصلا ینگ چرا تکالیفش رو توی اتاق پدرش انجام نمیداد تا هم کنار جین هیونگ باشه و هم به تکالیفش برسه؟
با رسیدن این فکر هوشمندانه (!) به ذهنش، چند قدمی که رفته بود رو برگشت و بعد از برداشتن لوازمش به سمت اتاق پدرش رفت.
در اتاق کاملا باز بود و دیدن اتاق خالی و برگه های به هم ریخته که همه جا پخش شده بودن ینگ رو تا سر حد مرگ ترسوند.
با چشمهای گرد شده وارد اتاق شد و نگاهی به اطرافش انداخت. احتمالا هیونگش این بلا رو سر میز و یادداشت های پدرش آورده بود و ینگ از همین حالا برای عکس العمل احتمالی نامجون نگران بود.
نفسش رو با ناامیدی از رفتار بچگانه ی هیونگش بیرون داد و به سمت سرویس بهداشتی رفت تا جینی هیونگی رو که احتمالا به خاطر خرابکاریش توی دستشویی خودش رو قایم کرده بود، بیرون بیاره. ینگ وقتی خرابکاری میکرد همین کار رو انجام میداد و خب این تنها توجیحی بود که برای نبود هیونگش داشت!
قبل از اینکه به سرویس بهداشتی برسه حرکت چیزی رو توی حموم حس کرد و همین باعث شد به اون سمت تغییر مسیر بده.
ـ جینی هیونگ؟
دیوار شیشه ای حموم که به شدت بخار گرفته بود اجازه نمیداد ینگ به درستی توی حموم رو ببینه و تنها چیزی که میدید، یه توده ی طلایی رنگ بود.
YOU ARE READING
EXOTIC ¦ S1
Fanfictionنگاهش روی جسم درخشانی که از پشت صخرهی سنگی کمی بیرون زده بود ثابت شد. سعی کرد کنجکاو نباشه و به سمت ماشینش برگرده تا خودش رو به پسر شیرینش برسونه اما در نهایت کنجکاوی ذاتیش پیروز شد و اون رو به سمت صخره کشوند. بعد از دور زدن صخره با گیجی به جسم ظ...
