جونگوک با لحن نگرانی نامجون رو صدا زد و به نوازش کردن کمر جین ادامه داد. از ده دقیقه ی پیش که جلوی تلویزیون مشغول صحبت و خوردن خوراکی های مورد علاقشون بودن حال جین بد شده بود و همچنان به خودش میپیچید و بالا میآورد.
ـ نامجون کدوم جهنمی رفتی؟
وقتی جین شروع به گریه کرد با وحشت فریاد زد و محکم تر بدنش رو گرفت تا توی سینک سقوط نکنه.
صدای باز شدن در اومد و بلافاصله نامجون دستهای جونگوک رو کنار زد تا دستهای خودش رو جایگزین کنه.
ـ چیز خاصی نفهمیدم. یعنی اصلا به همچین موردی اشاره ای نشده بود.
با ناامیدی و نگرانی برای جونگوک توضیح داد و صورت جین رو که حالا فقط عق میزد و نفس های منقطع میکشید توی گردن خودش قایم کرد تا آروم بگیره.
جین هم با اشتیاق خودش رو بیشتر بین دستهای نامجون فرو برد و عمیق تر عطرش رو نفس کشید.
ـ شاید بهتر باشه ببریمش بیمارستان. چیز فاسد یا چیزی که بهش حساسیت داشته باشه نخورده؟
ـ حتی اگر خورده باشه هم که روش تاثیری نداره ولی با این وجود مطمئنم همچین چیزایی نخورده.
دور دهن جین رو شست و بعد از بغل کردنش از سرویس بهداشتی بیرون رفت. جونگوک مثل بچه اردک ها دنبال نامجون راه افتاد و به سوال پرسیدن ادامه داد.
ـ زیاد غذا نخورده؟
ـ امروز نه.
ـ یعنی چی امروز نه؟
ـ یعنی چند وقتیه زیاد غذا میخوره ولی امروز از همیشه کمتر خورد.
ـ چند وقت؟
ـ چند روزی میشه.
ـ دقیقا چند روز؟
جونگوک همینطور که دنبال نامجون راه ميرفت به پرسیدن ادامه داد و بلاخره مرد بزرگتر رو کلافه کرد.
ـ جونگوک من یه دکتر فاکی ام، چرا حداقل برای چند دقیقه ساکت نمیشی تا یکم رو به راهش کنم و بعدش به باقی سوالاتت جواب بدم؟
بعد از ساکت کردن جونگوک، جین رو روی تخت گذاشت و به زمزمه ی مظلومانه ی پسر کوچیکتر در مورد نگران بودنش توجهی نکرد.
موهای به هم ریخته ی جین رو کمی مرتب کرد و با دیدن چشمهای درشت اشکی و لبهای آویزونش ناخودآگاه لبخند محوی زد و پیشونیش رو بوسید. سرم تقویتیش رو با نهایت دقت به دستش وصل کرد و به اصرار خودش، بدون بلند شدن از کنارش مشغول نوازش شکمش شد.
ـ تو یه نگاهی بهش بنداز، شاید تو یه چیزایی بفهمی.
جونگوک رو مخاطب قرار داد و به میز کارش اشاره کرد تا جای کتاب رو نشون بده. کتاب قدیمی و به شدت با ارزشی که در مورد موجودات افسانه ای مطالب مهمی رو دارا بود و نامجون مطمئن نبود تمام مواردش درست باشن اما با توجه به اعتقاد مترجم کتاب ـ دوست قدیمیش که به زبان یونانی تسلط داشت ـ و یه سری اطلاعاتی که با حالات دیگه ی جین تطابق داشت و توی کتاب عنوان شده بود، در مواقع خاص بهش مراجعه میکرد.
ESTÁS LEYENDO
EXOTIC ¦ S1
Fanfictionنگاهش روی جسم درخشانی که از پشت صخرهی سنگی کمی بیرون زده بود ثابت شد. سعی کرد کنجکاو نباشه و به سمت ماشینش برگرده تا خودش رو به پسر شیرینش برسونه اما در نهایت کنجکاوی ذاتیش پیروز شد و اون رو به سمت صخره کشوند. بعد از دور زدن صخره با گیجی به جسم ظ...
