نامجون از مطب شخصی خودش بیرون رفت و با توجه به هوای بینهایت سرد اون شب، خیلی سریع خودش رو به ماشین رسوند.
پدرش اون روز یک ساعت تمام در مورد اینکه قصد دارن برای تولد ینگ به خونشون بیان و خاطره ی بدی که از سری قبل توی ذهنش مونده رو پاک کنن صحبت کرده بود و دست به سر کردن پدرش برای نیومدن به خونه، صرفا به دلیل وجود یه آکواریوم غول پیکر که یه پری دریایی چند میلیارد دلاری توش قرار داشت، بیشتر از سه تا عمل حساسی که اون روز انجام داده، خستش کرده بود.
چهار روز از یک هفته ای که قرار بود جین رو کنار خودش نگه داره گذشته بود و جین هیچ تغییری نکرده بود.
تمام روز رو توی آب تکون ميخورد و زمانهایی که میخواست یه چیزی بخوره یا تلویزیون ببینه، خودش رو بالا میکشید و با تکیه دادن به کناره های آکواریوم خودش رو بالا نگه میداشت.
گاهی اوقات نامجون رو مجبور میکرد بالا تنش رو بغل کنه و براش لالایی مخصوصش رو بخونه تا خوابش ببره و بعد نامجون با حس بدی که از رها کردنش پیدا میکرد، به اجبار بدن ظریفش رو توی آب میذاشت تا به کف آکواریوم برسه و تا صبح همونجا بخوابه.
ینگ گاهی اوقات تا دیر وقت کنار آکواریوم هیونگش مینشست و براش از اتفاقات مختلفی که توی روزش افتاده بود صحبت میکرد و لابه لای اون اتفاق ها، از هیونگش خواهش میکرد به حالت عادیش برگرده تا بتونن دوباره با همدیگه بازی کنن و قول میداد که بهش اجازه بده ددیش رو ددی صدا کنه.
به هرحال که جین جدیدا یاد گرفته بود اسم نامجون رو صدا بزنه و چون کمی براش سخت و طولانی بود، فقط میتونست قسمت "نام" رو تلفظ کنه.
نامجون کنار یه دکه ی غذا فروشی پارک کرد تا چندتا رول سبزیجات با جوانه های گندم بخره و بعد از تحویل گرفتنشون دوباره به سمت خونه حرکت کرد.
تمام چهار روز گذشته رو ناامید و ناراحت بود چون میدونست دیر یا زود باید شیرینی صدفی لوسش رو به دریا برگردونه و مطمئنا که این برای راحتی خودش و ینگ نبود.
نگه داری جین توی یه آکواریوم خونگی، به طبیعتش آسیب میزد و نامجون این اجازه رو به خودش نمیداد که با خودخواهی جین رو مثل یه حیوون خونگی یا همچین چیزی توی خونه نگه داره.
علاوه بر همه ی اینها، موندن جین توی خشکی براش به شدت خطرناک بود و اگر کسی بویی از وجودش میبرد، نامجون دیگه نمیتونست کاری کنه.
نمیدونست کی تا این حد به جین وابسته شده ولی گاهی اوقات که از توی آشپزخونه به حرکات پرستیدنی بدنش توی آب و قوس زیبای کمر ظریفش خیره میشد، به خودش یادآوری میکرد که باید اون رو به جایی که ازش اومده برگردونه چون اون توی آب از همیشه خوشحال تر و قدرتمند تر به نظر میرسه.
YOU ARE READING
EXOTIC ¦ S1
Fanfictionنگاهش روی جسم درخشانی که از پشت صخرهی سنگی کمی بیرون زده بود ثابت شد. سعی کرد کنجکاو نباشه و به سمت ماشینش برگرده تا خودش رو به پسر شیرینش برسونه اما در نهایت کنجکاوی ذاتیش پیروز شد و اون رو به سمت صخره کشوند. بعد از دور زدن صخره با گیجی به جسم ظ...
