Episode 15

1.2K 227 23
                                        

جونگوک با شنیدن صدای افتادن چیزی، چشمهاش رو باز کرد و به محض دیدن آسمون تاریک از پنجره ی بزرگ مقابلش، از جاش پرید. با تعجب ساعتش رو چک کرد و با دیدن عقربه های ساعت مچیش که عدد 9:25 دقیقه رو نشون میدادن نفس عمیقی کشید و اتاق تاریک رو از نظر گذروند.

تا جایی که یادش میومد کنار جین روی کاناپه خوابش برده بود ولی الان توی اتاق مهمان بود و مطمئنا نامجون تا اونجا آورده بودش.

باورش نمیشد تقریبا 9 یا 10 ساعت خوابیده و تا اومدن نامجون هیچ کاری انجام نداده. پس تولد چی شد؟

شاید نامجون يه نفر دیگه رو فرستاده خونه رو تزئین کنه و یا بدون تزئین کردن تولد گرفتن به هرحال که می‌فهمید چی شده و از نامجون تشکر و عذرخواهی میکرد ولی الان به یه چیز دیگه فکر میکرد.

دستش رو دراز کرد تا روی سطح عسلی دنبال موبایلش بگرده و با لمس کردن جسم مستطیلی و سردی، فهمید که پیداش کرده.

نگاه کوتاهی به تماس های از دست رفتش انداخت و همونطور که حدس میزد، 4 تا تماس از مادرش، دو تا از آقای هان، چندتایی از همکارش و دیگه هیچی نبود.

میدونست قرار نیست تکستی هم از سمتش داشته باشه ولی تمام برنامه هاش رو چک کرد.

هر برنامه ی اجتماعی معروف و غیرمعروفی که توش اکانت داشت رو چک کرد و وقتی کاملا مطمئن شد هیچ پیامی از طرفش نداره، موبایلش رو کنار گذاشت.

با خودش چه فکری کرده بود که انتظار داشت تهیونگ باهاش تماس بگیره یا بهش تکست بده وقتی خودش از خونه پرتش کرده بود بیرون و بهش گفته بود دیگه هیچوقت نمیخواد ببینتش .

سرش رو تکون آرومی داد و به سمت در اتاق رفت تا از اتاق خارج شه.

چراغهای طبقه ی پایین روشن بودن و جونگوک شبیه حشراتی که به نور جذب میشن، فقط از پله ها پایین رفت تا به منبع نور برسه.

امیدوار بود نامجون از اون نوشیدنی های عجیب و غریبی که قبلا با تهیونگ میخوردن توی خونه داشته باشه و حاضر باشه چند شاتش رو با جونگوک شریک بشه تا پسر کوچیکتر بتونه تا خرخره مست کنه و براش در مورد اتفاق هایی که افتاده حرف بزنه.

فقط چند پله مونده بود به طبقه ی پایین برسه که شنیدن صدای تهیونگ باعث شد روی پله های آخری بایسته و سرش رو به سمت جایی که حس کرده بود صدا رو از اونجا شنیده برگردونه.

قلبش یکم سریعتر تپید چون فکر میکرد تهیونگ برای معذرت خواهی ازش اومده و میخواد برگرده خونه و فقط خدا میدونست جونگوک منتظر کوچیکترین اشاره از سمت تهیونگه تا ببخشتش و دوباره بهش اجازه بده برگرده خونه.

هنوز دو روز هم از گفتن اینکه باید تموم کنن نمی‌گذشت ولی به شدت دل ‌تنگ و نگرانش بود و محض رضای خدا جونگوک به حد مرگ میترسید تهیونگش زیاده روی کنه و بی توجه به اینکه اون باهاش قهره، به کاراش ادامه بده.

EXOTIC ¦ S1Stories to obsess over. Discover now