Episode 18

1.1K 220 19
                                        

مسیر کافه ی بیون تا برجی که خانواده ی کیم توش زندگی میکردن عمدتا در عرض بیست دقیقه طی میشد ولی ترافیک عجیبی که اون روز به جون خیابون اصلی تونگیونگ افتاده بود و انشعاباتش که تا خیابون های فرعی محله ی نیمه شلوغ هان ادامه داشتن باعث شدن این مسیر کوتاه بیست دقیقه ای حدودا چهل دقیقه طول بکشه.

وقتی ماشین مشکی رنگ نامجون به سر خیابون خودشون رسید، جین که با بیحالی سرش رو به عقب تکیه داده بود تکون آرومی خورد و با توجه به بیدار نشدن ینگی که روی پاهاش بیهوش شده بود، کمی بدن خشک شدش رو کشید. خیلی احساس دل درد نمیکرد ولی شدیدا میخواست بخوابه و این خیلی بد بود که به خوابیدن روی تختشون و شنیدن صدای نامجون قبل از خواب عادت کرده بود.

موهای کمی بلندش رو از جلوی صورتش کنار زد تا ینگ رو جا به جا کنه و توی بغلش بگیره چون مسلما نمیخواست پسربچه رو برای رفتن به خونه از خواب بیدار کنه و مطمئنا که این روش حمل کردن رو از نامجون یاد گرفته بود ولی توقف ناگهانی ماشین باعث شد تکون شدیدی بخوره و نتونه بدن یه کمی سنگین ینگ رو توی بغلش ثابت کنه.

سگ کوچولوی ینگ به خاطر تکون شدیدی که خورده بود، چندتا پارس کوتاه کرد و همین کافی بود تا ینگ به سختی پلک هاش رو چند میل از همدیگه فاصله بده و با حس کردن موقعیت نیمه نشستش که اصلا هم راحت نبود، خودش رو روی پاهای جین هیونگش بکشه و بعد از نشستن روی پاهاش هر دو دست کوچیکش رو دور گردنش حلقه کنه و سرش رو روی شونه هاش بذاره. اینجوری خیلی راحت تر بود و ینگ توی اون حالت خواب و بیداری فقط همین رو میفهمید، پس همونجوری به هیونگش چسبید و با حس کردن بوسه ای روی گونش، صدایی که نشونه ی ناراضی بودنش بود از گلوش خارج شد و صورتش رو جا به جا کرد.

جین با خنده ی بی صدایی بیخیال بوسیدن صورت نرم ینگ شد و نگاهش رو به سمت نامجون کشوند تا بفهمه چرا متوقف شدن. هنوز تا جایی که همیشه پیاده میشدن فاصله ی کمی مونده بود و جین علاوه بر اینکه حس میکرد توقفشون به دلیل رسیدن نیست، حس میکرد نامجون هر ثانیه نگران تر یا یه همچین چیزی میشه.

و از اونجایی که نمیتونست از اون زاویه چیز زیادی ببینه ترجیح داد صداش کنه.

ـ نام.

صدای جین چندان بلند نبود ولی باعث شد مرد عصبی از فکر به قتل رسوندن تهیونگی که به ماشین متالیکی تکیه داده بود و یه بطری مستطیلی نقره ای رنگ رو بین دستهاش نگه داشته بود بیرون کشیده بشه. به هرحال اونقدری دچار فراموشی نشده بود که یادش نیاد چه کسی دیوونه وار عاشق ماشین های آلمانی متالیکه و توی اون لحظه فقط امیدوار بود خود اون شخص توی ماشینش نباشه چون در اون صورت تهیونگ باید با زندگیش یا در بهترین صورت دست ها و پاهاش خداحافظی میکرد.

چندتا نفس عمیق کشید تا خودش رو آروم کنه و بدون جواب دادن به جین، دوباره ماشین رو به حرکت درآورد. احتمالا اون چند متری که تا رسیدن به پارکینگ گذروندن طولانی ترین دقایقی بودن که نامجون در تمام عمرش تجربه کرده.

EXOTIC ¦ S1Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang