part2

3.4K 310 70
                                        

باصدای که از پسر رو به روش شنید، دوقدم به عقب برداشت و هیونجین از جایگاه خودش بیرون اومد وگفت
◇ بعد از ده سال خوابیدن بالاخره یکی بیدارم کرد.
و باصدای بلند شروع به خندیدن کرد. هان باترس به او نگاه میکرد و داشت فکر میکرد که چه چیزی باعث شده که اون بیدار بشه.
از ترس داشت به خودش میلرزید که با یادآوری چهره ی ترسیده ی فلیکس فهمید که عامل بیداری این ربات انسانی چیه.
هیونجین باقدم های ارومی به سمتش اومد و باهرقدمی که هیونجین به جلو بر میداشت جیسونگ یک قدم عقب می رفت. همینطور که عقب عقب میرفت به دیوار سفید آزمایشگاه برخورد کرد و هیونجین به ارومی سمتش میرفت. جیسونگ ترسیده از حالتی که برایش به وجود اومده بود گفت
+تو..تو..ت..و چطوری بیدار شدی؟
این سوال رو وقتی پرسید که بین دیوار و هیونجین گیر افتاده بود
هیونجین با تن صدای اروم ولی خشن گفت
◇ به لطف اون دوست جذاب و کیوتت بعد از ده سال بیدار شدم.
هیونجین حس کرد که بخاطر خشم انرژی اش کم شده، پس باعصبانیت انگشتان استخوانی و بلندش رو دور گردن سفید هان پیچوند و گفت
◇ بگو اون دوست انرژی زات کجاست؟
+من نمیدونم.
هیونجین فشار دستش رو انقدر زیاد کرد که جیسونگ به سرفه افتاد وبه دستای اون ربات سنگدل مشت میزد تا راهی برای نجات خودش پیدا کنه.
هیونجین میخواست که اون پسر رو بکشه ولی برای پیدا کرده اون جوجه طلایی انرژی زا بهش نیاز داشت، پس گردن جیسونگ رو ول کرد و اون رومحکم به دیوار کوبید و گفت
◇ اصلا خوشم نمیاد منتظر باشم، میفهمی که؟
جیسونگ که بخاطر درد کمرش در اثر کوبیده شدن به دیوار اشک توی چشماش حلقه زده بود، توی دلش از فلیکس معذرت خواهی کرد و آدرس خونه ی مشترک خودش و فلیکس رو به هیونجین داد.
هیونجین بازو های جیسونگ رو رها کرد و بادستش دوضرب ی آروم به سر جیسونگ زد و گفت
◇ کارت خوب بود بچه ولی من نمیتونم همینجوری تو رو بزارم و برم.
جیسونگ هنوز درحال فکر کردن به حرف هیونجین بود که با ضربه ی محکمی که به سرش خورد به زمین برخورد کرد اخرین چیزی که شنید صدای خنده های شیطانی هیونجین بود.
بعد از ضربه ای که به جیسونگ زد باخنده شروع به نوازش سرش کرد و گفت
◇ حتما درد داشت نه؟
وبازم شروع به بلند خندیدن کرد.
از آزمایشگاه بیرون زد و بایک نفس عمیق هوای آزاد رو وارد بدنش کرد و از تنفس بعد از ده سال لذت می‌برد.
.
.
.
فلیکس با ترس در خونه رو باز کرد و خودش رو روی تخت سفیدش انداخت و پتوی سفید و نرمش رو تا سرش روی خودش گرفت و شروع به گریه کردن کرد.
اونقدر ترسیده بود که یک مورچه ی بی آزار باعث شد که جیغ بزند و از روی تخت پرت بشه پایین.
بعد از برخوردش به زمین اینبار از درد شروع به گریه کردن کرد، که باصدای جر جر در به سمت در نیمه باز برگشت گفت
♡ جیسونگ تویی؟
بخاطره تاریکی اتاق و چشمان پر اشکش نمیتونست خوب ببینه.
وقتی صدایی نشنید باترس گفت
♡ جیسونگ.. جی..سونگ..ت..و اونجا...یی؟
باشنیدن صدای نا آشنایی دستش رو روی گوش هاش گذاشت و شروع به جیغ کشیدن کرد.
هیونجین که از ترسیدن اون پسر متعجب شده بود به سمتش رفت و دست های اونو با ارومی کنار زد و گفت

warm bodyWhere stories live. Discover now