His New Tous

356 51 12
                                        


                                     (PART 14 )
                            
 
سوهیون برای احترام به ته یانگ کمی خم شد... با همون اخمی که روی صورتش بود پرسید
_ سرورم چی باعث شده که خودتون شخصا تشریف بیارید؟

ته یانگ همونجور که از پنجره دفتر سوهیون به بیرون نگاه میکرد با لحن محکمی جواب داد

+ باید دلیل خاصی داشته باشم؟

برگشت و به سوهیون نگاه کرد
+ نظرت چیه یه جور هوا خوری در نظر بگیریمش؟

سوهیون چشماشو چرخوند و  اهی از سر کلافگی کشید
حقا که اون ته یانگ بود
جذبه و لحن محکمي که تو کلماتش داشت به کسی حتی سوهیون هم اجازه نمیداد دربرابرش حرفی بزنه

_ ول...ولی سرورم طبق قرار داد ما، شیطان ها قرار بود 1 هفته دیگه بیان نه الان

ته یانگ به سوهیون نزدیک تر شد و دستشو گذاشت روی شونش

+ میدونی سوهیون، من هیچ وقت از کسی دستور نمیگیرم.... قرار دادم یچیزی مثل دستوره، اینطور فکر نمیکنی؟
اون یه قرار داد روی کاغذ بود وروی کاغذ هم میمونه
و منم هر کاری بخوام انجام......

حرفش با صدای بلند باز شدن در و لیسای خشمگین نصفه موند

با باز شدن در  معلوم شد بقیه پشت در فال گوش ایستاده بودند و وقتی لیسا عصبانی شد و در و باز کرد اونا تعادلشون رو از دست داده بودند

لیسا با قدم های عصبانی سمت ته یانگ رفت و اونو اروم حل داد
× خسته نشدی از این حرفات؟

× برای چی اومدی اینجا؟ شیطان هات بس نبودند حالا خودتم اومدی؟

لیسا داد زد و خواست یک بار دیگه ته یانگ و هل بده که مچ دستاش توسط ته یانگ گرفته شد

+ اوه دختر کوچولوی من نمیترسه از اینکه اینجوری با من حرف میزنه؟

لیسا خنده ی عصبی میکنه
و محکم مچشو از دستای ته یانگ بیرون میکشه
پوزخندی میزنه و میگه

×  من دیگه اون دختر کوچولوت نیستم که خیلی راحت به حرفات گوش بدم و بزارم هر غلطی خواستی باهام بکنی.... الانم با زبون خوش بهت میگم گورتو از اینجا گم کن... بابا

ته یانگ با قیافه ای ترسناک و به لیسا نگاه میکنه

+ انگاری تو این چند وقت که پیش من نبودی گستاخ تر شدی... همنشین های انسانت زیادی روت تاثیر گذاشتن... باید ازشون دور شی لیسایا

کمی مکث کرد و بعد به قصد عصبانی کردن لیسا بحث رو عوض کرد

+ اوه راستی خیلی ناراحت شدم  از اینکه عشق زندگیت
بخاطر تو تا لب گور رفت و الانم تو و اون خاطرات قشنگتونو یادش نیست

و بعدش  به جونگ کوک نگاه  کرد که گیج از اون حرف ها بهش نگاه میکرد

لیسا هم نیم نگاهی به کوک انداخت... چرا باید اینقدر این مسئله تو صورتش کوبیده میشد؟ مگه اون از کوک خواسته بود نجاتش بده؟

بخاطر این حرف ته یانگ خیلی عصبانی شده بود... دلش میخواست همینجا اون رو بکشه

ته یانگ پوزخندی از اینکه نقشش برای بهم ریختن اعصاب لیسا کار ساز بود، زد

دستشو گذاشت روی شونه لیسا و خطاب بهش گفت

+................................

و بعدش رفت

لیسا با چشمای به خون نشسته رفتش رو نگاه کرد

اون جملشو به  صورت رمزی و یه زبون دیگه گفته بود و تنها کسی که معنیش رو فهمیده بود لیسا بود
و البته خودشو لیسا تنها کسایی تو اون جمع بودن که اون زبان رو بلد بودن

اسباب بازی های جدیدی  اینجا پیدا کردم، اومدم تا یکم " باهاشون بازی کنم"

اون اینو گفته بود و لیسا خوب میدونست منظور ته یانگ از اسباب بازی های جدید چیه
.
.
.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

رزی و جنی  روی تختاشون دراز کشیده بودند و نمیتونستند بخوابند

+ اونی..... بیداری؟

جنی اوهومی در جواب سوال رزی کرد

+ اون چی بود تو اسمون؟

_ نمیدونم..... واقعا هیچی نمیدونم.......

چند دقیقه در سکوت گذشت که جنی گفت
_ شاید بخاطر....اون نوشیدنی بوده که قبل کلاس خوردیم
چون یه نوشیدنی الکلی بوده حتما مست شدیم توهم زدیم

+ اوه فکنم بخاطر همینه..... لابد از بس کتاب ترسناک خوندیم... توهم زدیم

جنی روی تخت نشست و رو به رزی گفت
_ راستی رابطت با اون پسره.. پارک جیمین چطوره؟

رزی با شنیدن اسم جیمین یاد  اتفاقات توی کلاس موسیقی افتاد
گونه هاش رنگ گرفتن و با لبخندی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت
+ اوهوم.. بد نیست خیلی کمکم میکنه

جنی با دیدن ریکشن رزی به جیمین، به خنده افتاد
_ وای قیافشو.... ببینم بین شما دوتا چه خبره

رزی روی تخت نشست و سریع گارد گرفت
+ هیچی... هیچی نیست.. ما فقط دوتا دوستیم

_ باشه بابا..... خب.. چیزه... چیزی در مورد اون دوستش کیم تهیونگ میدونی؟

رزی تکه ای از موهاش رو که روی صورتش اومده بود رو کنار زد و گفت
+ کیم تهیونگ؟....... نه... تاحالا درست و حسابی ندیدمش

جنی با چهره ای که ناامید شده بود اوهومی گفت

رزی که انگار سوژه جدیدی پیدا کرده باشه انگشتشو سمت جنی گرفت و گفت
+ اوووو... ببین کی هنوز  نیومده رو کیم تهیونگ کراش زده

_ چی؟ نه نه نه.... اونجوری نیست........ فقط... اممم... چیزه... میخواستم بخاطر یچیزی ازش تشکر کنم

رزی با چهره ای " منو خر فرض کردی" به جنی نگاه کرد و بعدش خمیازه ای کشید و گفت
+ باشه بابا... باور کردم....حالا بگیر بخواب
.
.
.
.

های گایز
خیلی خیلی خیلی خیلی بابت این تاخیر تقریبا دو هفته ای معذرت  میخوام
و همچنین بخاطر اینکه ممکنه بعضی هاتون داستانو فراموش کرده باشین بازم معذرت میخوام...
بخاطر همین  یه پارت دیگه هم هست که اگه بشه فردا اپش میکنم
لاو یو
























Hell like ParadiseWhere stories live. Discover now