Moving on when you know that you never can (2)

1.7K 348 293
                                        

جونگکوک، هوسوک رو درک نمیکرد. به هیچ وجه. بنا به دلایلی هوسوک بهش چسبیده بود و دروغ بود اگه جونگکوک میگفت به خاطر این رفتارهاش نترسیده. حضورِ اون پسر کاملا مغایر تنهایی و انزوایِ هشت ساله‌ش بود.

ورود هوسوک توی زندگیش مثل طوفان نبود، چون هیچ خرابی‌ای به جا نذاشت. بیشتر شبیه به تابستونی طولانی بود. از اون تابستون‌ها که آرزو میکردی هیچوقت تموم نشه و جونگکوک نمیدونست چطور باید بهش عادت کنه. بعید میدونست که بتونه. اول سعی کرد هوسوک رو پس بزنه و ازش دوری کنه، ولی مهم نبود جونگکوک چقدر سریع توی حیاط دانشگاه از دستش فرار کنه... هوسوک همیشه پیداش میکرد.

آخرین راهِ چاره‌ش، نادیده گرفتن هوسوک در حد مرگ بود؛ ولی این نقشه حتی سریع‌تر از نقشه‌ی اولش شکست خورد. انرژی مثبت هوسوک مُسری بود و جونگکوک کم‌کم داشت مقاومتش رو از دست میداد.

با واکنش‌های کوچیک مثل لبخندهای خجالتی به جوک‌های چرندش و یا مکالمات کوتاه و معمولا یک‌طرفه درباره‌ی هر چیزی به جز فیزیک، شروع شد. بعضی وقت‌ها هوسوک برای صرف شام یا تماشای فیلم از خونه بیرون میکشیدش و اولین بار توی این سال‌ها بود که جونگکوک با کسی به این شکل وقت میگذروند. خیلی راحت؛ مثل دو تا دوست.

«این آخر هفته میای بازم فیلم ببینیم، جونگکوک؟»

روی نیمکتی بیرونِ بستنی فروشی نشسته بودن. بستنیِ جونگکوک با طعم بلوبری و برای هوسوک دو اسکوپه‌ی توت‌فرنگی بود. یکم ناجور بود، چون رد پایِ تابستون چند هفته پیش محو شده و خنکیِ پاییز، سر انگشت‌هاشونو بی‌حس میکرد. البته اهمیتی نمیداد، چون لحظه‌شون خاص بود. اولین بار بعد از دوره‌ی ابتداییش بود که با کسی بستنی می‌خورد.

«حتما، چه فیلمی؟» جونگکوک با صدای تو دماغی پرسید، سعی کرد گرما رو به مجرای بینیش برگردونه. امیدوار بود سرما نخوره.

«هنوز نمیدونم.» هوسوک غرید. «اخیراً کلی فیلم ابرقهرمانی بیرون اومده. میشه لیگ عدالت ببینیم ولی همه‌مون میدونیم که DC نمیتونه یه فیلم درست و حسابی درست کنه، پس نظرت راجع به قسمت جدید مرد آهنی چیه؟»

جونگکوک دم عمیقی گرفت، واقعا نمیتونست جلوی خودش رو بگیره. صورتش مثل درخت کریسمس درخشید، به آرومی و با چشم‌‌های گرد شده گفت: «من عاشق مرد آهنی‌ام.»

واکنشش کمی هوسوک رو تکون داد. پسر بزرگ‌تر انگار که تکه‌ای طلا پیدا کرده باشه، هیجان زده شد. «اوه، جدی؟»

جونگکوک سر تکون داد. «ابرقهرمانِ مورد علاقه‌ی منه.»

«چرا؟» هوسوک محتاط به نظر می‌رسید.

«چون...» جونگکوک با اضطراب لب پایینش رو گزید. عادت نداشت درباره‌ی خودش حرف بزنه. «چ- چون مغروره و همیشه کارهایی که از نظر اخلاقی درستن انجام نمیده، اما هنوزم قهرمانه. همه دوستش دارن.»

EllipsismWhere stories live. Discover now