All our bruised bodies and the whole heart shrinks (2)

1.5K 301 55
                                        

از نظر جونگکوک، هالووین مسخره ترین جشن بود و ترجیح میداد تو خونه بمونه و انقدر بازی ویدئویی کنه تا از هوش بره؛ چون تحمل سر و کله زدن با دانشجوهای مستی که لباس‌های مزخرف پوشیدن رو نداشت.

هوسوک برعکس، به شکل احمقانه‌ای مشتاق تعطیلاتِ مختلف بود (جونگکوک نود و نُه درصد مطمئن بود که دوستش بیشتر دنبال یک موقعیت مناسب برای مست کردنه). وقتی هوسوک، جونگکوک رو به جشنش دعوت کرد، پسر کوچیک‌تر بدون تلف کردن وقت و خیلی محکم جواب داد: «عمرا.»

اِفاقه نکرد چون روزهای بعدش هوسوک تقریباً برای اومدن بهش التماس کرد، حتی وقتی که جونگکوک واضحاً اذیت میشد، باز هم ول‌کُن نبود. با فرا رسیدن هالووین، بیشتر شبیه بچه‌ی ترشرویی شده بود که دائم کج‌خلقی میکرد.

«ولی چرا؟» برای بار هزارم نالید. «خیلی خوش می‌گذره. نمی‌خوای با هیونگت وقت بگذرونی؟»

جونگکوک با نگاه خیره‌ای متوقفش کرد. «در واقع من هر روز دارم می‌بینمت!»

«ولی تو منو دوست داری و منم صمیمی‌ترین دوستتم.»

«پارتی‌ها مورد علاقه‌م نیستن.» پافشاری کرد؛ آخرین پارتی‌ای که رفت، پُر از پسرهای تازه به بلوغ رسیده‌ای بود که به طرف هم سنگ مینداختن! دبیرستان افتضاح بود و جونگکوک هم خجالتی و گوشه‌گیر. از اون دانش‌آموزهایی بود که فقط برای تحقیر شدن به پارتی‌ها دعوت میشد و خب انقدر هم احمق نبود که پا به همچون جاهایی بذاره.

هوسوک هوفی کرد، جسارتِ نشون دادن ناراحتی‌شو داشت. «باشه.» غرید و جونگکوک حدس میزد بالاخره از خرِ شیطون پایین اومده، ولی پسر بزرگ‌تر تا سه روز لب‌هاش رو آویزون میکرد و با نا امیدی و دل‌شکستگی بهش نگاه مینداخت. «واقعاً باورم نمیشه که دوستِ جون‌جونیم نمیخواد به جشنم بیاد.»

جونگکوک میدونست نباید عذاب وجدان بگیره چون هوسوک آدمی بود که یک عالمه دوست صمیمی داشت، اما گرفت... چون اون جونگکوک بود و عادت داشت نسبت به همه چیز احساس گناه کنه. قبول کرد به اون پارتی بره به شرطی که لازم نباشه کاستوم بپوشه و هوسوک با هیجان در حدی که خفه‌ش کنه، توی بغلش چلوندش و بهش گفت اگه نمیخواد، اصلا مجبور نیست لباس خاصی بپوشه.

وقتی اون شب کذایی از راه رسید، جونگکوک بیشتر از یه کم مضطرب بود. هیچ وقت فکرش رو نمیکرد که به پارتیِ دانشگاهی بره- در اصل هیچ وقت فکرش رو نمیکرد که به دانشگاه بره! حتی از پوشیدن کاستوم سر باز زد چون نمیخواست شکل یک فاجعه‌ی تمام عیار به نظر برسه. دو ساعت داشت فکر میکرد چی تنش کنه چون لعنتی! مردم برای پارتی چی میپوشیدن؟ هوسوک گفته بود خیلی به خودش نرسه و تیپ عادی‌شو بزنه، ولی جونگکوک نمیدونست همین هم یعنی چی.

تصمیم نهاییش شد یک جین چسبون و تیشرت مشکی با یقه‌ی هفتِ باز. به تصویرش توی آینه نگاه کرد، هنوز کامل نبود پس توی گوگل، نحوه‌ی کشیدنِ خط چشم رو سرچ کرد. نیم ساعت درگیر دست‌کاری کردن چشم‌هاش شد و بعد از میلیون‌ها بار تلاش، تونست رَدی دودی به جا بذاره.

EllipsismStories to obsess over. Discover now