چند روز اخیر بدون اتفاقِ خاصی گذشت. هوسوک تمام مدت مثل چسب به جونگکوک چسبیده بود. کنار اومدن با این شرایط یکم سخت بود چون سالها میشد که هیچ دوستی نداشت. از وقتی تهیونگ زیر درخت پیداش کرد، دیگه احساسِ غرقشدگی نمیکرد و این واقعاً مایهی آسودگی بود. باعث شد بیشتر حس عادی بودن داشته باشه. باعث شد حس کنه که شاید... فقط شاید هوسوک کسیه که قراره مدت بیشتری کنارش بمونه.
هوسوک برنامهی جونگکوک رو مثل کف دستش حفظ کرده بود. مهم نبود جونگکوک چقدر برای پرداخت کردن اصرار کنه، هوسوک کسی بود که هر روز صبح برای جفتشون قهوه میخرید. روزی که مشترکاً کلاس فیزیک نداشتن، هوسوک لبخند به لب، پشت درِ آخرین کلاسش منتظرش میموند. جونگکوک درک نمیکرد؛ نمیفهمید که چطور یک نفر میتونست هر روز برای دیدن آدمی مثل خودش انقدر اشتیاق داشته باشه!
«حالت خوبه؟» مثل اینکه هوسوک قرار بود هر روز این سوال رو ازش بپرسه. سوال معصومانه و سادهای برای همه به نظر میرسید، البته به جز جونگکوک که فراموش کرده بود "خوب بودن" چه شکلی میتونه باشه!
برای یک بار هم که شده، صداقت رو انتخاب کرد: «نمیدونم، هیونگ.»
«بیا اعداد رو امتحان کنیم.» هوسوک پیشنهاد داد. همیشه توی نگاهش آرامشی داشت که جونگکوک از درکش عاجز بود.
بین خودشون قرار گذاشتن؛ "یک" یعنی از فرطِ خوشحالی روی کُرهی ماه سِیر میکنی، "نُه" یعنی آمادهای که هر لحظه خودت رو از روی پل پرت کنی پایین. "دَه" هم برای مُردن!
جونگکوک امروز پنج و نیم بود. نمیخواست صاف جلوی یک ماشین بپره ولی اگه کسی بهش میزد... خیلی هم اهمیت نمیداد. امروز کمی بهتر بود.
ساعت پنجِ بعد از ظهر بود، مشغول خوردنِ پنکیک توی iHOP بودن چون ظاهراً هوسوک کل هفته براش اشتیاق داشت. از اون طرف، جونگکوک گاهی اوقات فراموش میکرد غذا بخوره مگر اینکه با دوستش وقت میگذروند.
«حس میکنم تهیونگ داره ازم دوری میکنه.» هوسوک گفت و با عصبانیت قاشقی پر از شیره و بلوبری رو داخل دهنش چپوند.
«خیلی وقته این اطراف ندیدمش.» جونگکوک غرید و بازدمش رو روی بُرش پنکیکش خالی کرد. از اون بخشی که در وهلهی اول کلا نمیخواست دور و بر تهیونگ باشه فاکتور گرفت چون مطمئن بود تهیونگ هم متقابلا همچین حسی داره.
هوسوک غر زد: «آره، نمیفهمم. از وقتی شروع به وقت گذروندن با تو کردم فاصله گرفته، خیلی عجیبه چون تِه از اون دسته آدمهای حسود نیست.»
کمی مکث کرد، مطمئن نبود باید این حرفها رو بزنه یا نه. «میدونم گفتین قبلا همکلاسی بودین ولی مطمئنی فقط همین بوده؟ حس میکنم خیلی از تو خوشش نمیاد.»
کلماتِ هوسوک بیشتر از چیزی که باید، سوزوندنش. مسخره بود چون خود جونگکوک میدونست تهیونگ چقدر ازش متنفره، اما شنیدنش دردناک بود.
KAMU SEDANG MEMBACA
Ellipsism
Fiksi Penggemar•Name: [Ellipsism] 🌑 •Couple: Vkook •Translator: Nelin •Update: Saturdays •Genre: Angst, Romance, Drama, Tragedy, ⚠️Suicidal Ideas •Summery: Ellipsism (n.) Sadness that you'll never be able to know how history turned out. درد آدمها رو تغییر میده و...
