All our bruised bodies and the whole heart shrinks (1)

1.5K 318 99
                                        

جونگکوک فهمید جیمین خیلی با اولین دیدارشون متفاوته. اون ادعا و تظاهری که جلوی جونگکوک میکرد، از همون لحظه که شماره‌هاشون رو به هم دادن، از بین رفت. رابطه‌ی دوستیشون افتضاح نبود؛ جیمین نه خیلی دور و برش میپلکید و نه خیلی همه چیز رو آهسته پیش میبرد. مثل جونگکوک دائماً پشیمون نبود و حالت دفاعی به خودش نمیگرفت، اکثر اوقات کسی بود که بی‌گدار به آب میزد. در واقع اون لطیف‌ترین و در عین حال خودسرترین آدمی بود که جونگکوک تا به حال دیده؛ اولش کمی ترسناک بود که جیمین انقدر به خودش اطمینان داشت، اینکه مثل یک کوه استوار و خوددار بود.

جونگکوک از سوختن میترسید، اما جیمین فقط گرمش میکرد، بهش حس امنیت میداد. پارک جیمین از اون دسته آدم‌های یاغیِ آروم بود که جونگکوک هیچ وقت فکر نمیکرد توی زندگیش بهش نیاز داشته باشه، جذاب بود. آدمی بود که از خندیدن با تمام وجود هراس نداشت، از اینکه بعد از یک روز طولانی لبهاش رو آویزون کنه و خودشو روی پاهای جونگکوک بندازه، نمیترسید.

جونگکوک فکر میکرد هوسوک خیلی وفاداره، تا اینکه جیمین ظرف چند روز بهش معنای تازه‌ای از وفاداری رو نشون داد. مثل هوسوک میم‌های قدیمی مسخره نمیفرستاد اما جونگکوک مجبور میشد گوشیش رو سایلنت کنه چون جیمین با انواع و اقسام موضوعات بهش حمله‌ور میشد. مثل وقتی که براش عکس یک بچه‌لاکپشت فرستاد و دو ساعت درباره‌ی کیوت بودنش وراجی کرد! یا عکسی تار از پشت هوسوک که عرق کرده و جدی، رو به روی آینه‌ی سالن رقص ایستاده بود.

جیمینی:
بچ، وات د فاک

جونگکوک:
؟

جیمینی:
میخوام فقط بیاد از روم رد شه

جونگکوک:
چرا باید همچین چیزی بخوای؟ دارین دعوا میکنین؟

جیمینی:
...
اوه، گوکیِ پاک و شیرینم
از روی علاقه میخوام که از روم رد بشه
میخوام منو به آینه فشار بده و انقدر به فاکم بده تا به گریه بیفتم
تازه بهش اجازه میدم بیبی صدام کنه
فراموشش کن
اجازه میدم هر چی دلش خواست صدام کنه :)

جونگکوک سریع گوشیشو خاموش کرد و بقیه‌ی کلاس، سرش رو روی میز گذاشت و سعی کرد تصورات ذهنیش رو پاک کنه. مردم انقدر راحت اینطوری درباره‌ی کسی که ازش خوششون میومد، حرف میزدن؟ شاید فقط جیمین عجیب بود. آره، اون بی‌شک عجیبه.

اون آدمی بود که مشکلی نداشت گوشی جونگکوک رو با سِیلی از پیام به رگبار ببنده، چون به جای یک پاراگراف، میلیون‌ها پیام پشت سر هم میفرستاد. مشکلی نداشت جوک‌هایی بگه که هر بار باعث میشدن صورت جونگکوک به تُناژهای مختلفِ رنگ قرمز در بیاد و وقتی هم میخندید، خنده‌ش شبیه شیطان خبیث بود. طوری میخندید که انگار تنها آدم‌های روی کره‌ی زمین بودن و هیچ ترسی ازش نداشت.

اجازه نمیداد درونش انباشته بشه و زجرش بده. هیچ وقت جدی و یا خجالت‌زده نمیشد و جونگکوک بهش حسودی میکرد؛ چطور فقط با خودش بودن میتونست یک اتاق رو تحت سلطه‌ی حضورش در بیاره؟ اون زیبا، باهوش و مهربون بود و باعث میشد چشم‌های جونگکوک بدرخشن.

EllipsismHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora