شناور. جونگکوک شناور بود و... هیچ چیزی به یاد نمیآورد. تنها چیزی که در این لحظه حس میکرد، گرما و کرِختی بود. سعی کرد به قصدش فکر کنه، به دلیل اینجا بودنش، اما فقط باعث شد سرش درد بگیره. پس دیگه به چیزی فکر نکرد- هر چی که میخواست باشه.
«-- گوک! جونگکوک!»
توی بهشت بود؟ شاید واقعاً راحت شده بود.
«جونگکوک، بهم نگاه کن!»
دستی روی بازوش بود. روی صورتش. داشت به زحمت انگشتهاشو از موهاش جدا میکرد. اون لمس گرم بود، نرم و آشنا. چشمهاش رو باز کرد و تهیونگ رو دید که با ابروهایی که با نگرانی گره خورده بودن، جلوش زانو زده. ناگهان اون لمسها منزجرکننده شدن. سرما و تلخی جایگزین گرما شد. حسش اشتباه بود. دوباره داشت میسوخت و میخواست فرار کنه اما مغزش از کار افتاده بود و این گیجی میترسوندش.
صدای باز شدن در به گوشش رسید. «تهیونگ-» و بعد مکثی که نشونهی خشم بود. «چه خبره؟»
«من- نمیدونم. ما داشتیم حرف میزدیم و یهو-»
صدای قدمهای سراسیمه و بعد، اون شخصی که نمیتونست چهرهشو ببینه کنارش روی زانوهاش نشست.
«تهیونگ، دقیقاً چه غلطی کردی؟» تهیونگ با شنیدن لحن خصمانه و خشنش، کمی عقب کشید.
«هیچ کاری نکردم!» تهیونگ بلند شد و شخص دوم هم دنبالش رفت.
«منو احمق فرض نکن، رفیق.»
«فقط داشتیم صحبت میکردیم، قسم میخورم.»
«صحبت کردن اینجوریه؟» آهی کشید و سعی داشت کنترل خودش رو به دست بگیره. «ببین، میدونم چقدر سخته تا بیخیال اتفاقی که برات افتاده بشی. ولی اون هشت سال پیش بود، ته. هر دوتون بچه بودین و حقِ جونگکوک این نیست. چه از طرف تو، چه هر کس دیگه. مجبور نیستی دوستش باشی، اما حداقل با لطافت بیشتری باهاش رفتار کن، باشه؟»
به مجادله و بحثشون ادامه دادن تا جایی که صداشون کمکم محو شد چون جونگکوک هنوز گیر افتاده بود. به سال نو فکر میکرد و صبر نداشت. قدرت عملی کردنش رو نداشت. اگه از بالکن هوسوک پایین میپرید، احتمالا فقط چند تا از استخونهاش میشکست و جالبه که با گذشت این همه سال، هنوز نمیتونست درد فیزیکی رو تحمل کنه.
زندگی همین بود. بعد از بیست سال به همچین جایی رسیده بود. زشت، رقتانگیز و ضعیف. برای دیگران فقط ناامیدی و بار اضافه بود. حالا میفهمید که چرا پدرش نمیخواست کاری به کارش داشته باشه و مادرش فاصلهش رو باهاش حفظ میکرد.
اوه.
انگار از زیر آب بیرون اومده باشه، اولین دمِ عمیقش رو گرفت. ریهش به درد افتاد و سوخت. حالت تهوع داشت، جوری که انگار یک قطار باربری بهش برخورد کرده. قبل از اینکه متوجه موقعیتش بشه، به یک طرف خم شد و بالا آورد. گوشش زنگ میزد و چشمهاش پر شدن. تمام مونشاینی که نوشیده بود رو توی بالکن هوسوک خالی کرد. اونقدر هم مست نبود. مثل هوسوک منگ و داغون نبود اما گاهی اینطوری میشد. حملهای که بهش دست میداد، باعث میشد احساس بیماری کنه و این معمولا اتفاق نمیفتاد، نه انقدر شدید. بودن اطراف تهیونگ یک یادآور دائمی بود از هر چیزی که جونگکوک سخت برای فراموش کردنشون تلاش کرده بود.
YOU ARE READING
Ellipsism
Fanfiction•Name: [Ellipsism] 🌑 •Couple: Vkook •Translator: Nelin •Update: Saturdays •Genre: Angst, Romance, Drama, Tragedy, ⚠️Suicidal Ideas •Summery: Ellipsism (n.) Sadness that you'll never be able to know how history turned out. درد آدمها رو تغییر میده و...
