وقتی جونگکوک از خواب بیدار شد، بدن و سرش سنگین و چشمهاش خشک شده بودن. دردی عمیق توی استخونهاش رخنه کرده بود که نمیتونست تکون بخوره. وقتی بالاخره چشمهاشو باز کرد و دیدش متمرکز شد، به سقف نگاه کرد. بدنِ گرمی کنارش بود؛ وقتی سرش رو برگردوند، جیمین رو دید که مثل ستاره دریایی و در حالیکه با دهن باز آروم خرخر میکرد، اونجا خوابیده بود. بامزه بود که آدمی خوشگل مثل جیمین، با موهای صورتی و لبهای قلوهای، انقدر ژولیده خوابش برده. جونگکوک نمیتونست بخنده، پس فقط لبخند زد. به شکل بدی از درون احساس خالی بودن میکرد.
اتفاقات شب گذشته توی سرش پخش شد؛ مهمونی، پشتبوم، تماس یونگی، التماس دوستهاش برای اینکه پایین بیاد... تهیونگ. اما هنوز قلبش بیحس بود.
به صورت جیمین زل زد، سعی کرد چیزی رو احساس کنه. چند دقیقه بعد بیخیال شد، آهی کشید و با بلند شدن صدای معدهش، به زور از تخت بیرون اومد. سال دو هزار و نوزده بود و جونگکوک همچنان زنده. پس باید خوب غذا میخورد. پاهاش کمجون بودن و به خاطر روشناییِ زیاد پذیرایی، چشمهاش رو جمع کرد.
چند تا چیز همزمان توجهش رو جلب کردن: یک، بوی بهشتیِ تخممرغ و بیکنی که از آشپزخونه میومد. دو، جلوی در پُر کفش و روی چوبلباسی چندین ژاکت آویزون شده بود. سه، هوسوک و یونگی توی آشپزخونهش بودن.
«پنکیکها آماده شدن؟» یونگی پرسید.
«چرا فکر میکنی باید آماده باشن وقتی همهشونو سوزوندی؟» هوسوک در حالیکه برش بیکن رو توی ماهیتابهی داغ مینداخت، غرغر کرد. «تو اصلا کمکدستِ خوبی نیستی و دیگه هیچوقت اجازه نداری پنکیک درست کنی. باورم نمیشه که چطور تکتکشون رو جزغاله کردی.»
یونگی شونهای بالا انداخت. تیکهای بیکن توی دهنش گذاشت و به مفید نبودن ادامه داد.
جونگکوک گیج پلک زد. «آم؟»
سر هر دو نفرشون انقدر سریع برگشت که پسر کوچیکتر توی جاش پرید. صورت هوسوک با لبخند درخشید. «گوکی! بیدار شدی! خوب خوابیدی؟» خیلی عادی پرسید و دوباره سراغ اجاقگاز رفت.
«آه، فکر کنم؟» با بیقراری جواب داد.
یونگی غرید. «معلومه که خوب خوابیدی. نُه ساعت بیوقفه مثل یه تخته سنگ خواب بودی. گرسنهای؟» به طرف صندلیِ کنار جونگکوک راه افتاد. «هوسوک سی تا تخممرغ درست کرده!»
هوسوک نگاه چپی بهش انداخت. «جونگکوک در حال رشده. بدنش به مواد مغذی نیاز داره.»
یونگی چشمهاشو چرخوند. «آره، آره. اون نگاهو تحویلم نده.»
جونگکوک خیلی صاف و مرتب روی صندلی نشست و سعی کرد ناآروم به نظر نرسه. به خاطر اتفاقاتِ اطرافش، سردرگم و آشفته شده بود. جیمین توی تختش و یونگی و هوسوک در حال بحث توی آشپزخونهش و تهیونگ... تهیونگ کجا بود؟ جونگکوک سوالش رو بلند پرسید.
KAMU SEDANG MEMBACA
Ellipsism
Fiksi Penggemar•Name: [Ellipsism] 🌑 •Couple: Vkook •Translator: Nelin •Update: Saturdays •Genre: Angst, Romance, Drama, Tragedy, ⚠️Suicidal Ideas •Summery: Ellipsism (n.) Sadness that you'll never be able to know how history turned out. درد آدمها رو تغییر میده و...
