وقتی جونگکوک صبح روز بعد بیدار شد، هنوز روی زمین وِلو بود و مجسمهی مرد آهنی رو به سینهش میفشرد. آفتاب از بین پَرههای کرکره به داخل میتابید و از پلکهاش عبور میکرد. همه چیز بهش درد میداد. گلوش مثل کویر خشک بود و تک تک ماهیچههاش میسوخت. احتمالا خوابیدن روی زمین ایدهی خوبی نبود.
باز کردن پلکهای پفکردهاش اصلا کار سادهای نبود. هنوز احساس گیجی میکرد و متوجه اطرافش نبود. شمارش معکوس زندگیش فعال شده بود و همه چیز بیهوده به نظر میرسید. به ساعت نگاه کرد، یک ساعت تا شروع کلاسش وقت داشت و هنوز صبحونه نخورده و حتی دوش هم نگرفته بود.
به حبابهای صابون خیره شد که در مسیر آب پایین میومدن و بعد ناپدید میشدن. تو این فکر بود که چرا خودش هم نمیتونه مثل اونها محو بشه. حداقل این بار دوباره گریه نکرد.
جونگکوک میدونست از نگرانی و غم پُر شده. خیلی سال بود که از گیر افتادنش توی این دنیایِ ساختگیِ "عدم حضور روح در بدنش" میگذشت. شروع به آماده شدن کرد؛ شلوارش رو بالا کشید و تیشرتش رو برداشت.
لحظهای پلک زد و همه چیز یه جورایی به دوَران افتادن. خودش رو توی کلاسِ تاریخ در حال نوتبرداری از چیزی پیدا کرد که هیچجوره نمیفهمیدش. به خطخطیهای توی دفترش چشم دوخت اما هیچ کدوم از اون کلمات معنی نمیدادن.
سر ارائهش، مطمئن بود استادش ازش پرسیده حالش رو به راهه یا نه اما جونگکوک واقعا نمیتونست چیزی بشنوه. دنیاش ساکت بود؛ فقط توی پسزمینه صداهای ضعیف و خفهای شنیده میشد. استخوانهاش مثل سوراخی روی قوطی بودن. حسِ پوچی بود که باعث تیر کشیدنِ سینهش میشد و بعد پایین و پایینتر میرفت.
از حالا به بعد، روزها مثل برق و باد میگذشتن. سعی میکرد بهش توجه کنه ولی نمیتونست روش تمرکز بکنه. هیچ اشتیاقی برای تلاش کردن و بیرون کشیدنِ خودش از دنیای خیالیش نداشت.
دوباره روی مبل از خواب بیدار شد و باز هم آفتابِ صبحگاهی راه خودش رو به داخل پیدا کرده بود، ولی حتی یادش نمیومد که شب شده باشه. ساعت هشتِ صبح بود و باید به خاطر پرشهای ذهنیش کمی مضطرب میشد، اما زیادی براش خسته بود!
امروز چند شنبه بود؟ دوشنبه؟ نه، سهشنبه؟ هنوز ماه سپتامبر بود؟ جونگکوک سرش رو تکون داد ولی هیچ سودی جز به سرگیجه انداختنش نداشت. از هیچ چیز اطمینان نداشت به جز اینکه در حال حاضر زنده بود، یک انسانی که نفس میکشید. یا حداقل فکر میکرد که اینطوره. اخیراً حتی سرِ هویت خودش هم به شک میافتاد.
آب و هوا اذیتکننده نبود. توی محوطهی دانشگاه زیر سایهی درختی نشسته و پشتش رو به تنهی زبرش تکیه داده بود. سرش رو به عقب خم کرد و چشمهاشو بست. کی اهمیت میداد چی واقعیه و چی نیست! هر چیزی که بود رو دوست داشت چون حتی اگه نمیتونست ذهنش رو متمرکز کنه، نگرانی نداشت. اهمیت ندادن خوب بود. فراموشی بهتر.
KAMU SEDANG MEMBACA
Ellipsism
Fiksi Penggemar•Name: [Ellipsism] 🌑 •Couple: Vkook •Translator: Nelin •Update: Saturdays •Genre: Angst, Romance, Drama, Tragedy, ⚠️Suicidal Ideas •Summery: Ellipsism (n.) Sadness that you'll never be able to know how history turned out. درد آدمها رو تغییر میده و...
