جونگکوک نفهمید چقدر گذشت که صدای ضربههای شتابزده که به در کوبیده میشد رو شنید. فقط میدونست پاهای دردناکش داشتن آتیش میگرفتن. سرش سنگین بود، مغزش میخواست توی جمجمهش از هم بپاشه و چشمهاش از فرط گریه پف کرده و میسوختن. یکم پیش دست از گریه کردن برداشته بود اما حس میکرد حالش بدتر از قبل شده.
«جونگکوک؟» صدای نگران جیمین توی گوشهاش خفه شد. خوب میدونست باید بلند شه و در رو برای جیمین باز کنه. میدونست دوستش داره به بدترین سناریوی ممکن فکر میکنه ولی پاهاش مثل ژله شده بودن و نمیخواست فهمی از دنیای واقعیِ اطرافش داشته باشه. میخواست همینطور توی برزخ بمونه، جایی که هیچی رو حس نمیکرد. اینجوری راحتتر بود.
«لطفاً باز کن، نمیخوام به پلیس زنگ بزنم.» به خاطر صدای آشفتهی جیمین به زور بلند شد، پیشخوان رو گرفت تا به کمکش بایسته و تقریباً داشت روی پای لرزونش زمین میخورد. با فشار اومدن به کف پاهای زخمیش، درد با نهایت توان بهش حمله کرد.
با بدبختی خودشو به در رسوند. به زور لای در رو باز کرد و جیمین خودشو داخل انداخت و تقریباً به جونگکوک برخورد کرد. با چشمهای گرد شده به پسر نگاه کرد؛ موهاش بهم ریخته و لباسش کج و معوج بود، انگار تازه از تخت خواب بیرون اومده. جونگکوک یک لحظه پشیمون شد که به جیمین زنگ زده. باید خفه میشد.
«چیشده؟» جیمین نفس بُریده پرسید.
جونگکوک سعی کرد لبخند بزنه. سعی کرد به جیمین بگه واقعاً چیزی نشده، فقط یکم زده به سیم آخر. ولی به دلایلی زبونش نچرخید و وقتی خواست به پسر بگه تنها بوده، فقط خسخسی از گلوش خارج شد. خواست آب دهنش رو قورت بده اما گلوش زیادی خشک بود. احتمالاً نمیتونست درست روی پاهای بیجونش بایسته و وقتی خواست بیفته، جیمین با گرفتن آرنج و کمرش کمکش کرد.
«زود باش. بیا بشین تا برات آب بیارم.»
جونگکوک برای واکنش دادن زیادی گیج بود و اجازه داد جیمین لنگان لنگان هدایتش کنه. وقتی پسر رو روی مبل نشوند و خواست به طرف آشپزخونه بره، جونگکوک لبهی تیشرتش رو گرفت و کشید. از چیزی که جیمین قرار بود ببینه میترسید.
پسر بزرگتر برگشت. لب باز کرد تا چیزی بگه اما پشیمون شد و منتظر جونگکوک موند. ولی پسر چیزی نگفت. نمیتونست بگه. نمیدونست چطور این مسائل رو باید توضیح بده، برای همین بیخیالش شد، از اینکه همیشه رد پاش رو پاک کنه خسته شده بود. از بسته بندی کردنِ دردهاش توی جعبههای قدیمی و فراموش شده خسته شده بود. شاید، فقط شاید، از درک نکردن مردم حالش بهم میخورد.
برای یک بار هم که شده، یکی رو میخواست که درکش کنه. میخواست جیمین درکش کنه.
وقتی جیمین به آشپزخونه رفت، جونگکوک خودشو برای بدترین چیزها آماده کرد. آخرین باری که به یک نفر گفت شکسته، شنید دیوونهست. یک دقیقه بعد که جیمین با لیوان آب برگشت، کاملاً گاردش پایین اومد. جونگکوک از ارتباط چشمی سر باز میزد، از حالت چهرهای که ممکن بود ببینه میترسید. به جاش خیره شد به جورابهای طرح کومامونِ جیمین.
STAI LEGGENDO
Ellipsism
Fanfiction•Name: [Ellipsism] 🌑 •Couple: Vkook •Translator: Nelin •Update: Saturdays •Genre: Angst, Romance, Drama, Tragedy, ⚠️Suicidal Ideas •Summery: Ellipsism (n.) Sadness that you'll never be able to know how history turned out. درد آدمها رو تغییر میده و...
