تهیونگ آه عمیقی کشید. سرش رو روی پشتیِ مبل گذاشت و تیغهی بینیش رو فشرد. سردردش داشت شروع میشد. هوسوک کنارش نشست. با بغل گرفتن پاهاش، زانوهاش به سینهش چسبیدن. وقتی اینطوری توی خودش جمع میشد، کوچولو به نظر میرسید. به خودش اطمینان نداشت.
سکوت بود و وقتی هم که تهیونگ آرامش رو کنار دوستهاش پیدا میکرد، جو سنگین بود. هوسوک از سکوت متنفر بود و هر وقت مشکلی پیش میومد، اون اولین نفر یخها رو آب میکرد. جوکهای مسخره میگفت، مضطرب میخندید و حتی وقتی تهیونگ حال گریه کردن داشت، لبخند میزد. ولی امشب... هیچکدومش رو انجام نداد. لبخند نمیزد و درخشش همیشگیش خاموش شده بود.
تهیونگ نمیدونست باید چی بگه، برای همین بیحس به دیوار خیره شد. دیوارِ خالی از خاطرات جونگکوک. هیچ عکسی اونجا نبود که بخش کوچیکی از زندگیش رو به نمایش بذاره. نه عکس خانوادگی و نه عکس فارغالتحصیلی دبیرستان.
تهیونگ یک بار اون رو به خاطر بچه پولدار بودنش اذیت کرده بود. رنجش صدای جونگکوک رو یادش میومد. حالا زبونش تلخ شده بود. نگاهش رو به سقف داد؛ گنبدی و بلند بود. خونهی جونگکوک خیلی قشنگ بود. خیلی زیباتر از چیزی که اونها بتونن از عهدهش بر بیان، ولی در عین حال به شکل ترسناکی خالی بود.
درِ اتاق جونگکوک باز شد، یونگی بیرون اومد و خیلی آروم در رو پشت سرش بست. به شدت خسته بود و شونههاش طوری خم شدت بودن که انگار وزن کل دنیا روشونه.
تهیونگ رو یاد زمانی مینداخت که با دستهای بخیه شده به دگو برگشته بود، یونگی همینقدر خسته و نگران بود و سعی داشت دوستش رو جمع و جور بکنه. داغون جلوشون ایستاد، دستشو روی صورتش کشید و دمِ عمیقی گرفت.
«حالش خوبه؟» تهیونگ اولین نفر سکوت رو شکست. صداش برای همچون آپارتمان بزرگی، زیادی آروم بود.
«فقط به اندازهای که بتونه بعد از اون اتفاق خوب باشه.» یونگی گفت. «بچه انقدر گریه کرد که اشکش خشک شد. جیمین جوری بهش چسبیده که فکر نکنم چیزی بتونه اون رو از گوک جدا کنه.»
تهیونگ سر تکون داد و لب پایینش رو گزید. «من... من هیچ وقت فکرشم نمیکردم که تا این حد پیش بره.»
«هیچ کدوممون فکرشو نمیکردیم.» یونگی نالید.
«من نمیفهمم.» هوسوک بالاخره لب باز کرد، صداش یکم میلرزید. «میدونستم مشکلاتی داره که نمیخواد راجع بهشون حرف بزنه، ولی اخیراً خیلی خوشحالتر بود. بیشتر لبخند میزد. فکر میکردم همه چیز بهتر شده... حال خودش بهتر شده. ولی به نظر هنوز خیلی چیزای دیگه هست که من نمیدونم.»
تهیونگ و یونگی نگاهی به هم انداختن. آب دهنش رو قورت داد. حق هوسوک این نبود. مدت زیادی میشد که توی تاریکی به سر برده و تهیونگ میدونست ترس بزرگ جونگکوک، این بود که هوسوک متوجه اتفاقاتِ دوران راهنماییشون بشه. دیگه نمیتونست بیشتر از این دهنش رو بسته نگه داره.
«هیونگ، من باید یه اعترافی بکنم.» تهیونگ آروم شروع کرد. سعی داشت از نظر ذهنی خودش رو آماده کنه چون هوسوک ازش عصبانی میشد و تهیونگ میدونست قرار نیست بابتش بخشیده بشه. ولی باید همه چیز رو روشن میکرد.
KAMU SEDANG MEMBACA
Ellipsism
Fiksi Penggemar•Name: [Ellipsism] 🌑 •Couple: Vkook •Translator: Nelin •Update: Saturdays •Genre: Angst, Romance, Drama, Tragedy, ⚠️Suicidal Ideas •Summery: Ellipsism (n.) Sadness that you'll never be able to know how history turned out. درد آدمها رو تغییر میده و...
