First reaction after falling through ice (1)

1.7K 315 217
                                        

جونگکوک این چند روز رو با بی‌حسیِ تمام گذرونده بود. ملاقات تهیونگ بعد از چند سال، چیزی رو درونش بیدار و خاطرات گذشته‌شو پررنگ کرده بود، خاطراتی که جونگکوک برای به فراموشی سپردنشون جون کنده بود. بخشِ ناشی وجودش فکر میکرد که شاید... شاید بتونه فراموشش کنه.

این دوران قرار بود شروع جدیدی براش باشه، ولی اصلا همچین حسی نداشت. جونگکوک فقط داشت فرار میکرد و البته که دوباره زمین میخورد. تمام این فشار‌ها جمع شدن، داخل زخم زانوهاش فرو رفتن و این بار دیگه نتونست فرار کنه. ولی به هر حال تلاشش رو کرد. با اینکه کافی‌شاپ جای مورد علاقه‌ش برای ریلکس کردن بود، از هر مکانِ عمومی که امکان برخوردش با تهیونگ وجود داشت دوری میکرد.

هوسوک رو دَک میکرد. دوباره توی پوسته‌ی خودش فرو رفته بود و هر وقت هوسوک دستش رو دوستانه بهش تکیه میداد، از جا میپرید. رابطه‌شون پیچیده شده بود؛ هوسوک تمام تلاشش رو میکرد اما جونگکوک استادِ روندن آدم‌ها از خودش بود. خندوندن پسر غیرممکن شده بود، هر وقت کلاس تموم میشد قبل از اینکه هوسوک بتونه صداش کنه، از کلاس بیرون میزد.

هر جَوونه‌ای که داشت باز میشد، با برگشتن تهیونگ توی زندگیش در جا خشکیده بود.
دیگه نمیتونست. همون یک فرصت برای دوست پیدا کردن رو از دست داده بود. احمقانه بود اما خودش هم میدونست که لیاقت داشتن آدمی شاد و پرانرژی مثل هوسوک رو نداشت. خودش این موضوع لعنتی رو میدونست اما اشتباهش رو دوباره و دوباره تکرار میکرد. توی یک چرخه‌ی خطرناک گیر افتاده بود و هیچوقت هم یاد نگرفت که چطور باید ازش بیرون بیاد.

مشکلی نداشت، مگه نه؟ به تنها بودن عادت داشت و حالا سکوت سنگینِ آپارتمان بزرگش، رفیق این روزهاش شده بود. ساعت سه صبح زمزمه‌وار با هوا حرف میزد و تنها چیزی که صدای هق‌هقش رو می‌شکست، تهویه‌ی خنک‌کننده بود.

هوسوک انقدر‌ هم معنی خاصی براش نداشت، فقط یک همکلاسی بود. کسی که باهاش وقت میگذروند. شخص مهم و گنده‌ای تو زندگیش نبود. این‌ها رو بارها و بارها برای خودش تکرار کرد. سعی داشت توی مغزش فرو کنه که رابطه‌شون معنی خاصی نداره چون حتی دوست هم نبودن.

ولی از کِی تا حالا دروغ گفتن به خودش باعث از بین رفتنِ دردهاش میشد؟ هوسوک اولین نفر بعد از دورانِ دبیرستانش بود که باهاش با روی خوش برخورد میکرد، ولی حالا از دستش داده بود چون مطمئناً تا الان متوجه ماجرا شده بود.

میدونست که جونگکوک مثل زهر میمونه. میدونست از درون چقدر فاسده. میدونست دست‌هاش فقط برای آسیب زدن به دیگران ساخته شده. داشت براش سنگین تموم میشد؛ سعی داشت بی‌تفاوت از کنارش بگذره چون از اول با هوسوک صمیمی نبود اما خیلی آزار دهنده بود و داشت عذاب میکشید.

با هم صمیمی نبودن ولی جونگکوک میدونست که رنگ مورد علاقه‌ی هوسوک سبز و عدد شانسش هفته. میدونست گل‌های آفتاب‌گردون باعث لبخند زدنش میشن و در حد مرگ از مار میترسه.

EllipsismTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang