چند روزی از اتفاقی که توی مغازه افتاد میگذشت و جونگکوک با خودش عهد کرده بود که هیچ وقت دوباره پاش رو اونجا نذاره. وقتی شکمش با اعتراض سرش میغرید، یا بهش بیمحلی میکرد یا به مغازهی CVS چند کوچه پایینتر میرفت و براش مهم نبود راهش دورتر میشد. همین که توی محوطهی دانشگاه به جیمین برنمیخورد، شانس آورده بود. با این حال کلمات اون پسر مثل آدامس به ریهی جونگکوک چسبیده بودن و نمیتونست دست از فکر کردن به اون شبِ کذایی برداره. سعی کرد دلخوریش رو بروز نده، بیشتر به خاطر هوسوک، و همچنان عذاب وجدانِ اینکه اون باعث شده دوستهای هوسوک ازش فاصله بگیرن دائماً گریبانش رو گرفته بود.
باید دوستیشون رو به پایان میرسوند. به خودش گوشزد میکرد که موضوع مهمی نیست، به هر حال به دائمی نبودنِ چیزهای مختلف توی زندگیش عادت داشت. هیچوقت نمیدونست چطور باید یک نفر رو نگه داره. هوسوک برای آدمی مثل اون زیادی خوب و پاک بود. اما هر بار که شجاعتش رو جمع میکرد تا به قولی رابطهشو با هوسوک بهم بزنه، اون پسر بهش لبخند میزد، درخشان و مهربون، و بعد جونگکوک جرئت عملی کردنش رو از دست میداد- با اینکه خوادخواهانه بود.
تازه کلاسش تازه تموم شده بود که گوشیش لرزید و پیامی از طرف هوسوک که پرسیده بود برای صرف قهوه به استارباکس میاد یا نه، دریافت کرد و اون هم گفت آره چون هیچکس دیگهای حاضر نبود باهاش وقت بگذرونه.
وقتی به کافه رسید و هوسوک رو دید، دستش رو بالا آورد تا تکونش بده اما وسط راه یخ زد. هوسوک تنها نبود؛ شک نداشت اون مو صورتی که پشت بهش نشسته، کسی جز پارک جیمینِ لعنتی نیست. چرخید تا از همون راهی که اومده برگرده اما دیر شده بود، هوسوک متوجه حضورش شده و داشت صداش میزد. نفس عمیقی کشید، مصنوعیترین لبخند رو روی لبهاش نشوند و سمت اون دو نفر رفت.
نمیدونست چرا هوسوک همیشه توی تنگنا قرارش میداد.
«سلام هیونگ.» گفت و واضحاً جیمین رو نادیده گرفت، حتی بهش نیمنگاهی ننداخت. اصلا هم به خاطر اون شیر موزها، اوقاتش تلخ نبود.
تنها چیزی که جونگکوک میخواست، شیر موزهای لعنتیش بود!
«هی!» هوسوک با صدای رسایی گفت و روحش از نفرت جیمین نسبت به حضور جونگکوک خبر نداشت.
جیمین لبخند شل و وِلی بهش زد. «از دیدنِ دوبارهات خوشحالم.»
جونگکوک فقط پلک زد. چشمهاش رو با شک ریز کرد چون لعنت! الان جیمین برای اولین بار بدون لحن تحقیرآمیز باهاش حرف زده بود؟
«آم، سلام.» جوابش خیلی خشک بود. از برقراری ارتباط چشمی سر باز میزد.
«جیمین ازم خواست بهمون بپیونده. امیدوارم مشکلی نداشته باشی.» هوسوک به پسر گفت.
فکِ جونگکوک افتاد چون دقیقا توی کدوم دنیا جیمین میخواست با جونگکوک یه جا باشه، بدون اینکه بخواد گلوش رو فشار بده؟
KAMU SEDANG MEMBACA
Ellipsism
Fiksi Penggemar•Name: [Ellipsism] 🌑 •Couple: Vkook •Translator: Nelin •Update: Saturdays •Genre: Angst, Romance, Drama, Tragedy, ⚠️Suicidal Ideas •Summery: Ellipsism (n.) Sadness that you'll never be able to know how history turned out. درد آدمها رو تغییر میده و...
