Moving on when you know that you never can (1)

1.9K 359 140
                                        

جونگکوکِ بیست ساله، هیچوقت فکر نمی‌کرد به این نقطه از زندگیش برسه. تمام اطرافیانش بهش می‌گفتن آدم خاصی نمیشه؛ فقط یه تیکه آشغالِ بی‌مصرفه. آدمِ بدیه که لیاقت هیچ چیز خوبی رو نداره. توی این هشت سال عذاب و سختی، به ندرت خودش رو درگیر مشکلات جدید کرد.

روزی که از شرِ فرم مدرسه و فضای خفقان‌آورش خلاص شد، بالاخره تونست نفس راحتی بکشه. قفسه‌ی سینه‌ش دیگه درد نمی‌کرد و حس می‌کرد رها شده. شاید قرار بود روزهای بهتری رو تجربه کنه.

جونگکوک خوش‌شانس بود که تونست دانشگاه سئول قبول بشه. خانواده‌ش خوشحال‌تر از این نمی‌شدن. با قبول شدن توی دانشگاه، بیشترین توجهِ پدرش رو توی این چند سال اخیر دریافت کرد و احساس خوبی داشت. انگار که به دست‌آورد بزرگی رسیده بود. بالاخره. بالاخره!

همه چیز خوب بود تا وقتی که جونگکوک گفت می‌خواد موسیقی بخونه و پدرش دیگه لبخند نمی‌زد. انگشت‌هاش رو دور بطری آبجو محکم کرد و با طعنه گفت: «با خوندن این رشته، تو زندگیت به هیچ‌جا نمی‌رسی.»

جونگکوک بحث رو ادامه نداد، چون می‌دونست عاقبتش به کجا ختم میشه. نمی‌تونست پای خواسته‌هاش بایسته، ترسو بود. و با لبخند زورکی، رشته‌ی امور مالی رو پیشنهاد داد. از رویای آهنگ‌ساز شدن دست کشید و پدرش به نظر راضی بود. بهش میگفت پسرِ نابغه. گفت می‌دونسته که جونگکوک بالاخره چیزی که به صلاحشه رو انتخاب میکنه.

با اینکه هیچ اهمیتی به پول و اعداد و ارقام نمی‌داد، توی رشته‌ی امور مالی ثبت نام کرد. درسته که شاگرد ممتاز بود و تقریبا بالاترین نمرات رو کسب میکرد، اما هیچ علاقه‌ای بهش نداشت. قلبش توی بوسان، با گیتار و پیانوش بود. جایی که آهنگ میساخت و مادرش با عشق بهشون گوش می‌کرد. ولی اینجا احساس خالی بودن داشت. خالی‌تر از خالی.

در حقیقت، بخش ساده‌ی وجودش هنوز امیدوار بود که با ورودش به دانشگاه همه چیز بهتر میشه. از نظر مادرش براش شروع تازه‌ای بود تا بتونه خودش رو اصلاح کنه و از بچه‌ی دردساز بودن، فاصله بگیره. ولی برای آدم‌هایی مثل جونگکوک، همه چیز فقط بدتر میشد.

بچه‌ها ظالم‌ان اما واقعیت ظالم‌تر. زمزمه‌های دوران کودکیش دیگه دنبالش نبودن، اما دانشگاه براش تبدیل به جایی برای انزوا و دوری کردن از دیگران شده بود. خانواده‌ش واحد قشنگی نزدیک محوطه‌ی دانشگاه براش خریده بودن. پر زرق و برق نبود ولی انقدر بزرگ بود که همه متوجه پولدار بودن‌شون بشن.

مادرش چند روز بعد تماس گرفت تا جویای اوضاعش بشه و جونگکوک فقط خندید. امیدوار بود لحنش خیلی مصنوعی به نظر نرسه. «دوست‌ داشتنیه، مامان.»

EllipsismWhere stories live. Discover now