عزیزِ جانم،وقت خداحافظی که میرسه
آدم ها تازه قدر هم رو میدوند،تازه از وجود هم تشکر میکنند،تازه این رو متوجه میشن که دوری و از دست دادن چقدر وحشتناک میتونه باشه...اما عزیزم،تو نگران نباش چون...تا هر قدمی که بری و بداری
هرچقدر هم رشد کنی و بزرگ بشی
ما جایی در جوانی ات مدفون میمونیم...و رشد کردنت رو از دور تماشا میکنیم و از این که تا آینده پیش رفتی بهت افتخار میکنیم...ممنونیم که تا اینجا همراه همه ماها بودی،با سیاهی هامون،نقص هامون،زیبایی هامون،هادت های خاص خودمون و عشق های رنگینمون...
امیدواریم خوب زندگی کنی!..و مراقب خودت باشی.....
باد از پنجره به داخل سرک میکشید و وقتی پرده با لج میخواست خودش رو کنار بکشه تا رُخ بادِ کنجکاو نمایان بشه سریع خودش رو میکشید عقب
با شنیدن تق تق های کفشی که داخل راهروی آروم بیمارستان میمومد و خنده های ریز و بلندی که توی راهرو میپیچدن و محو میشدن میدونست کی داره میاد
قدم هایی که با شیطنت و کرشمه برداشته میشدند
چشم هایی که پر از محبت و بازیگوشی بودند و سر به سر هرکی به مسیرش میخورد میگذاشتند و آب نباتی دست هرکس میداد تا روزشون رو قشنگتر کنهدو تا تقه به در خورد و باعث کش تومدن لبخندش شد
با وقار و آروم،جوری که انگار داره کلی رو نوازش میکنه،کتاب رو بست و روی میز کنار دستش قرار دادسری همراه موهای مشکی و مدل مصری وارد شد و درحالی که چشم هاش میخندیدند لبخندش رو بزرگ تر کرد
+صبحت بخیر مامی...
:صبح توام بخیر گربه کوچولوی خبیث
با لبخندی بزرگتر از خود لیا گفت و باعث شد زن ریز ریز بخنده و درحالی که دسته گلی که پشتش قایم کرده بود رو همراه خودش وارد میکنه جعبه دونات رو ذوی میز مقابل مامانش بزاره
+خب به محض این که دکتر گفت شیرینی دیگه برات مضر نیست من یه جعبه دونات گرفتم چون میدونم تو چقدر عاشق شیرینی ای...مثل خودت
مادرش درحالی که دستمالی زیر دستش گذاشته بود و آهسته به دونات گاز میز چشم هاش رو همراه لبخند چرخوند
: فسقلیِ خودشیرین...روز اول کاریت چطور بود؟
+عاممم اون ها خیلی خوب برخورد کردن،چند نفرشون هم وقتی داشتم میگفتم کت هاتون رو پاخل سالن در بیارین و باد تابستون رو دست کم نگیرید ممکنه سرما بخورین متعجب شدن...دیگه،این که...
لبخندش عمیق تر و برق چشم هاش از مادرش دور نموند و وقتی ابروهای بالا رفته اون رو دید اخم کرد و به جای دیگه نگاه کرد که باعث خنده جوانا شد
+هی اونطوری نگاهم نکن خجالت میکشم...
:باشه عریزم ببخشید... بگو بگو
YOU ARE READING
New start [l.s]
Romanceوقتی که هریت استایلز فراری از قرار ها و مرد هاست اولین روز کاریش به عنوان مدیر مدرسه رو اغاز میکنه که البته قرار نیست خیلی جذاب باشه با وجود فردی تامیلنسون! و اونجایی که بعد چندبار صبر هریت تموم میشه و به لیزا تامیلنسون زنگ میزنه برای بازخواست پسر ک...