مرده‌ متحرک

21 6 25
                                    

با تردید نگاهش را به آیدن که طناب‌هایش را باز می‌کرد، دوخته بود. پشت سر آیدن، الا بی‌هیچ حرفی نگاهشان می‌کرد.
افکار آشفته‌ای در سر لیام حرکت می‌کردند. هنوز نیمی از وجودش در رویا به سر می‌برد.‌ بالاخره آب دهانش را قورت داد و توانست حرفی بزند: «یه قایق کوچیک اما‌ مجهز‌ دارم.‌ البته اگر اشغالش نکرده باشن... باز از هیچ بهتره. لااقل می‌تونیم خودموم رو‌ به یه کشتی دیگه برسونیم.»
دوباره نیشخند مزخرف آیدن، بر لب‌هایش نشستند: «نه لرد، ما با همین کشتی می‌ریم.»
- می‌تونیم بذاریمش واسه یه وقت دیگه.
آیدن تایید کرد: «آره، ولی قبلش باید یه کاری کنیم.»
حال طناب‌های لیام کاملا باز شده بودند. از جای بلند شد و دست و پای کرختش را کمی تکان داد.
- جز‌ فرار؟
- من‌ یه چیزی دستشون دارم که باید پسش بگیرم.
لیام نفس عمیقی کشید و سعی کرد جلوی عطشش برای‌ کتک زدن آیدن را بگیرد.
- دقیقا چی؟
- نقشه.
با عجز نالید: «نقشه چی؟»
- رسیدن به جادوگر.
دندان‌هایش را روی هم فشرد: «آهان، پس واسه همین بود که مطمئن بودی می‌رسیم‌ بهش. چرا از قبل نگفتی؟»
آیدن دوباره خندید: «چون اون موقع با خیال راحت می‌نداختیم توی دریا یا تیکه‌تیکه‌م می‌کردی. البته فقط نقشه مهم نیست... چیزهای دیگه هم هست که بهت نگفتم و قرار نیست بگم.»
- اصلا نقشه رو از‌ کجا‌ آوردی؟
آیدن ابرویش را بالا انداخت و گفت: «این هم جز چیزهاییه که نباید بگم... حالا یه فکری بکنیم چون اون لش‌های عوضی بیرونن و نمی‌شه همین‌طوری عین گاو سرمون رو بندازین پایین و بریم توی کابین و...»
صدای گوسفند حرفش را برید و ناگهان چیزی در چهره آیدن درخشید. لیام‌ چندان از این حالتش خوشش نمی‌آمد.
آیدن به سمت گوسفند رفت و دستی روی شکمش کشید و گفت: «اوم... تقریبا وقت زایمانشه.»
لیام و الا با هم گفتند: «به درک.»
- نه‌ نه‌... مثلا می‌شه تو بترسونیش که سریع بزائه و یکم حواس‌ها پرت شن.
لیام‌ آهی کشید: «باور کن برای اون‌ها زایمان یه گوسفند اهمیت نداره.»
آیدن ساکت شد و هر سه در فکر فرو رفتند. پس از‌ چند دقیقه، آیدن دوباره سکوت را شکست: «تو اگر خون ببینی هار می‌شی، نه؟».
- می‌خوای‌ چه کا...
اما‌ حرفش با حرکتی احمقانه از سمت آیدن، نضفه ماند. آیدن ناخن‌هایش‌ را در تن گوسفند بی‌چاره فرو کرد و کشید و این کارش باعث شد که قطرات خون روی بدن گوسفند، نمایان شوند. گوسفند صدای بلندی از خودش در آورد و خواست حرکت کند که آیدن محکم چسبیدش.
قطراتی سرخ و تازه. دهانش خشک شد و‌ ضربان قلبش شدت گرفت. آیدن جلوی گوسفند ایستاد و گفت: «هی هی هی... شماها که نمی‌خواین یه گوسفند معصوم حامله رو بخورین... اصل کاری‌ها اون بیرونن.»
الا نالید: «خیلی خیلی آشغالی.»
زانوهای لیام شل شدند و بر زمین نشست: «یه آشغال احمق... تو که می‌دونی ما... قدرتمون واقعا...» حرفش با فریاد آیدن، بریده شد.
آیدن مثل دیوانه‌ها جیغ می‌کشید: «کمک... کمک... این‌ دوتا می‌خوان... خواهش می‌کنم‌ منو ازشون جدا... وای...‌ نه...»
دوتا از دزدان‌دریایی وارد شدند و با دیدن او و الا که با چشمانی پر عطش بهشان زل زدند، خواستند دوباره بیرون بروند که الا با سرعت به سمت یکی‌شان دوید و یقه‌اش را گرفت و رویش افتاد.
مرد دست و پا می‌زد، دزد دیگر‌‌ از آن‌ها فاصله گرفت و حتی جرات نداشت دوستش را از دست آن دختر ریز اندام نجات دهد. الا خواست دندان‌هایش را در گردن مرد فرو کند که ناگهان متوقف شد و به کنار پرید. به سرعت نفس‌نفس می‌زد.
لیام می‌خواست از او بپرسد که چه شده، ولی فعلا کار مهم‌تری داشت. به سمت مردها یورش برد و یکیشان را گرفت و خواست دهانش را به سمتش ببرد که آیدن گفت: «هی هی... صبر کن... فعلا به این حالتت نیاز داریم. بهتره فعلا فقط ببندیشون.»
و طناب‌ها را به سمت لیام آورد. مردها در مقابل بسته شدن مقاومتی نمی‌کردند و تنها با چهره‌ای بی‌روح، به آن‌ها زل می‌زدند. یکیشان خطاب به آیدن گفت: «خیلی عوضی هستی...»
لیام به سمت الا که لرزان گوشه‌ای نشسته بود رفت و دست‌هایش را دور او انداخت و زمزمه کرد: «چی شده؟ حالت خوبه؟»
الا نفس‌نفس می‌زد. از ترس یا عطش؟ و شاید هم هر دو. به آرامی جواب داد: «اون مرد... خیلی آشنا بود. منو یاد... یاد...» حرفش با هق‌هق بریده شد.
آیدن‌ به سمتشان آمد و گفت: «این‌ها رو ولش کنین باید بریم... بهتره تو و الا‌ کلاه‌های این احمق‌ها رو بزنین تا جلب توجه نکنین.»
- تو چی؟
آیدن لبخندی دندان‌نما زد: «بالاخره یه کلاه کمه. و تازه الان نزدیک سپیده‌دمه. شما بیشتر به کلاه نیاز دارین.»
لیام دندان‌هایش را به هم فشرد: «عه، فکر کردم دوست داری سوختن منو ببینی. همون‌طوری که قطع شدن دستمو دیدی... اصلا چرا باید بعد اینکه تو این‌قدر برای دیدن قطع شدن دستم اشتیاق نشون دادی، باید این اتفاق بیفته؟»
آیدن شانه‌هایش را بالا انداخت: «اگر می‌دونستم این‌قدر زود قراره به آرزوم برسم، کاش یه چیز دیگه می‌خواستم پس.‌»
لیام بدبینانه به او نگاهی انداخت و بعد هر سه از انبار خارج شدند. بر خلاف تصورشان، کشتی خلوت بود. یعنی دزدان‌دریایی هم‌ خوابشان می‌آمد؟ سوال احمقانه‌ای بود، چون بالاخره آن‌ها هم‌ احساس داشتند.
آیدن خواست به سمت کابین قدیمی لیام که حال مال کاپیتان بود برود که لیام با دست سالمش محکم دستش را کشید. آیدن تقریبا در بغلش پرت شد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد آیدن این‌قدر سبک و سست باشد.
آیدن دستش را از دست او کشید و نفس‌زنان هشدار داد: «بار آخرت باشه بهم دست می‌زنی... چته؟»
- همین‌طوری عین گاو سرت رو انداختی پایین... فکر کردی داری کجا می‌ری؟
آیدن با حرص جواب داد: «نقشه‌م رو پس بگیرم. گفتم که. فکر کردی چرا باهام کاری نداشتن؟ چون مفید بودم و هر چی داشتم رو کردم.»
- این شکلی...
- من می‌فهمم دارم چه کار می‌کنم. پس فقط دنبالم بیاین.
بی‌هیچ حرفی به دنبال آیدن رفتند. بالاخره به کابین رسیدند. آیدن در را باز کرد و وارد شد.
لیام‌ تصور می‌کرد کاپیتان بیدار منتظرشان است و از باز شدنشان خبر دارد... لحظه‌ای سوالی در ذهن لیام شکل گرفت. آیدن چه طور خودش را باز کرده بود؟
سوال را کنار زد و وارد اتاق شد. چراغ خاموش بود و پتوی بالا آمده نشان می‌داد کاپیتان زیرش خواب است.
از اتاقش بوی بدی می‌آمد. انگار دزدان‌دریایی علاقه چندانی به نظافت نداشتند. شاید هم دست بریده‌شده‌اش هنوز آن‌جا بود.
آیدن آب دهانش را قورت داد و به آرامی زمزمه کرد: «دیدم نقشه رو گذاشت زیر تشکش. باید تشک رو ببریم بالا.»
نفس در سینه لیام گیر کرد. این‌قدر حماقت را از آیدن انتظار نداشت. نالید: «حالا‌ نقشه مزخرفت این‌قدر مهمه؟»
- خیلی خیلی‌ مهم‌تر از چیزیه که بتونی تصورش کنی...
عطشش شدت گرفت. ضربان قلبش امانش را بریده بود. اگر‌ کاپیتان را می‌کشتند، تمام مشکلات حل می‌شدند، مگرنه؟
به سمت تخت رفت. آب دهانش را قورت داد و چرخید و نگاهی به الا انداخت که لرزان نگاهشان می‌کرد. دوباره به سمت تخت چرخید.
چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید و پتو را کنار زد. با دیدن چیزی که زیر پتو بود، می‌خواست فریاد بکشد، اما صدایی از گلویش نمی‌آمد.
جای کاپیتان، موجود دیگری خوابیده بود. اسکلتی با گوشتی فاسد شده و لباس‌های کاپیتان و حفره‌های چشم‌ حالی که پوستی نصفه و نیمه و‌ رنگ‌پریده بر روی صورتش که مشمئزکننده‌ترین بویی که می‌توانست تصورش را کند، می‌داد.
کاپیتان تکانی خورد. فکش از جای جنبید و با صدای خودش گفت: «منتظرت بودم، ومپایر.»

Hypnotic PoisonDonde viven las historias. Descúbrelo ahora