خیلی ممنون

12 7 9
                                    

کاملا مست بود و عطشش در ملایم‌ترین حالت، اما هنوز هم حسش می‌کرد. می‌دانست مثل زخمی عفونت‌کرده، با کم‌ترین فشاری، سر باز می‌کند و جنون سراسر بدنش را در بر می‌گیرد.
خوبی زیردریایی این بود که دیگر نوری را نمی‌دید و نیازی نبود به تابوت مزخرفش برود. تابوت...‌ حتی فکرش هم باعث خفگی‌اش می‌شد.
آهی کشید و از جای بلند شد تا به سمت آخرین بطری خون برود. قدم‌هایش سست بودند و لرزان و کمی تلوتلو می‌خورد. خوشحال بود که آیدن در این حالت نمی‌دیدش.
آیدن، آن عوضی، حتی اگر یک روز از عمرش مانده باشد هم باید آن بوسه را بیشتر پیش ببرد. نمی‌دانست چرا، اما واقعا این را می‌خواست. به شکل‌ عجیبی در آن لحظه، تمام حرکات آیدن از نظرش بامزه می‌آمدند. حتی لگدی که به بیضه‌هایش خورده بود.
باید اول می‌بوسیدش بعد تکه‌تکه‌اش می‌کرد و احتمالا آن بدن تکه‌تکه شده هم خنده‌دار بود.‌ یا واکنشش نسبت به تکه‌تکه شدن.
صدای در سرش شنید: «می‌خوای منو تیکه‌تیکه کنی، لرد؟ دلت میاد واقعا؟»
خندید و‌ بطری را با تنها دست سالمش گرفت. خواست به سمت تختش برود، که همانی شد که وحشتش را داشت. نمی‌توانست تشخیص دهد از تلوتلوی‌ خودش است یا حرکات زیردریایی یا سنگینی بطری.
بطری از دستش افتاد و شکست. هزاران تکه شد و حال خون بود که به جای اینکه به سلول‌های گرسنه‌اش برسد، توسط کف چوبی کابینش بلعیده می‌شد. مشکل فقط از دست رفتن آخرین بطری نبود، مشکل شکستش نبود، مشکل دیدن خون بود. آن را می‌خواست.
عطش به تمام سلول‌هایش فشار می‌آورد و دهانش خشک بود و گلویش می‌سوخت. بدنش می‌لرزید.
می‌خواست فریاد بکشد، می‌خواست از آن زیردریایی نحس فرار کند، می‌خواست حتی با درد، تا ابد در خانه خودش زندگی کند. اصلا چه اهمیتی داشت که بمیرد؟ بالاخره‌ دنیا هم باید یک روز به پایان می‌رسید و او می‌توانست پایانش را ببیند.
صدای فریادی را شنید که می‌گفت: «چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟»، کمی طول کشید تا بفهمد فریاد خودش است. از فریادش وحشت کرد و به سکسه افتاد. باید همین لحظه می‌مرد. باید تمام می‌شد. کاش همه‌چیز تمام می‌شد.
نفهمید چقدر گذشت، چقدر فریاد کشید که در کابینش باز شد. دلش می‌خواست الا باشد با یک بطری خون، اما آیدن بود.
آیدنی که برخلاف چند دقیقه پیش، دیگر از نظرش بامزه و جالب نمی‌آمد. آیدنی که مسبب همه این بدبختی‌ها بود. اگر آیدن نبود، او به این سفر نمی‌آمد، دستش قطع نمی‌شد، این‌قدر عذاب نمی‌کشید و حتی لگدی به بین پایش نمی‌خورد.
می‌خواست به سمتش هجوم ببرد و بزندش، دندان‌هایش را در آن گردن لاغر مردنی و استخوانی‌اش فرو کند و با ناخن پوستش را بدرد، اما مستی مانعش می‌شد.
اگر آن روز نحس، برای رفع عطشش مست می‌کرد، ممکن بود اشر زنده بماند؟ نه فقط اشر، همه زنده بمانند. فقط خودشان عذاب‌ می‌کشیدند، مثل همه عمرشان و بی‌شک کم‌تر از عذابی که حال می‌کشند.
آیدن برخلاف همیشه، خبیث نبود.‌ روی زمین زانو زد و با انگشت گونه‌اش که تازه فهمیده بود اشکی شده را پاک کرد و با صدای آرامی که اثرش از نیشخند درونش دیده نمی‌شد، زمزمه کرد: «اوه... حالت خوبه؟»
می‌خواست بگوید: «احمق کور، خودت چی فکر می‌کنی؟» اما صدایش هیچ به کلمات شباهت نداشت.
انگار آیدن متوجه خیسی زیر پایش شد، نگاهی به پایین انداخت و گفت: «خدایا، بطریت شکسته، سر همین این شکلی شدی؟»
تنها توانست سرش را تکان بدهد. الان آیدن مسخره‌اش می‌کرد؟ یا بیشتر عذابش می‌داد. شاید هم فقط تنهایش می‌گذاشت که عذاب بکشد. مطمئن بود آیدن انسان نیست و از عطش او نمی‌ترسد.
آیدن خواست بلند شود که او با ته‌مانده نیرویش بازویش را گرفت و گفت: «تو... چی... هستی؟»
آیدن جواب بی‌ربطی بر زبان آورد: «وایسا الان برات یه چیزی میارم...»
بی‌ربط ذهنش به سمت اگنس رفت. کوکی عزیزش. هر وقت عطش داشت، برایش بطری خون میاورد و حتی اگر نمی‌گفت هم خودش پس از چند ساعت، به سراغش می‌آمد.
یادش می‌آمد یک‌بار بطری‌هایش تمام شده بودند و اگنس با ویکتور، یکی دیگر از ومپایرها، تماس گرفت و گفت برایش خون بیاورد. شعور آن کوکی‌ نخراشیده پر چرخ‌دنده هم از آیدن و الا بیشتر بود.
می‌خواست فریاد بزند و فحش بدهد. به خودش، به الا، به آیدن و به جادوگر و دزدان‌دریایی احمق. می‌خواست جیغ بکشد اما نمی‌توانست. صدایی از گلویش نمی‌آمد.
آن‌قدر در فکرش گم بود که نفهمید آیدن کی رفت. به نفس‌نفس افتاد. تا کی قرار بود در این حالت بماند؟ آیدن می‌خواست چه کارش کند؟ برایش خون نمی‌آورد، مطمئن بود دیگر خونی ندارند. اگر هم داشتند، آیدن خبیث‌تر از این حرف‌ها بود.
نبض گلویش به شکل وحشتناکی می‌تپید‌. تپش. تپش. تپش. تپش. تهوع داشت، اما می‌دانست چیزی در معده‌اش نیست. هیچ‌وقت نبود.
از وقتی که خوناشام شده بود چه چیزی می‌خورد چه‌ نه، همان شکلی می‌ماند که بود‌. نه می‌توانست چاق شود و نه لاغر. دلش برای ومپایرهای چاق می‌سوخت. قرار بود تا ابد همان شکلی بمانند. شانس آورده بود که در جذاب‌ترین حالتش نفرین به سراغش آمده.
خنده‌اش گرفت. چرا می‌خواست بمیرد؟ او برای جاودانه بودن، همه‌چیز داشت‌. یعنی زیبایی، پول و نفوذ. دیگر چه می‌خواست؟ فقط لذت؟
آیدن وارد اتاق شد. آیدن و یکی از آن... بزغاله‌ها. چرا آن‌ها را یادش رفته بود؟ چرا این‌قدر‌ احمق بود؟ لبخند بر لبش نشست. البته چیزی بیشتر از لبخند، چون صدای قهقه خودش را شنید.
آیدن بزغاله را به سمتش آورد و در حالی که طناب  دور گردنش را گرفته بود، با دست دیگر چاقویی از جیبش در آورد. چشم‌هایش را بست‌. می‌توانست بوی اضطراب و ترس آیدن را حس کند. بالاخره پس از چند لحظه، فورا چاقو را در پایین گردن بلند بزغاله فرو کرد.
صدای بزغاله بلند شد. تقلا کرد و می‌خواست از آن جهنم‌دره فرار کند، اما آیدن با دو دست، چسبیده بودش.
با جاری شدن خون سرخ، لیام قحطی‌زده، به جلو خم شد و به سمت بریدگی هجوم آورد. لب‌هایش را روی آن گذاشت و مکید.
نمی‌دانست چقدر نوشید، اما بدن بی‌جان بزغاله بر زمین افتاد. احساس کرد حتی مستی از سرش پریده‌. به معنی واقعی، روشنایی را در قلبش حس می‌کرد.
سرش را بالا آورد تا از آیدن تشکر کند که با چیزی مواجه شد که هیچ انتظارش را نداشت. چشم‌های اشکی آیدن.
قلبش دوباره شروع به تپیدن کرد. بریده‌بریده گفت: «خیـ...لی... ممنون.»
آیدن لبخند تلخی زد: «به‌خاطر تو...‌ به‌خاطر توی عوضی...‌ یه بزغاله رو کشتم. ازت بدم میاد. ازت بدم میاد. ازت بدم میاد. از خودم بدم میاد، منم یه آشغالی‌ام عین تو. الان فرقی باهات ندارم... حتی از تو عوضی‌ترم. تو... توی بی‌شعور حتی واسه کسی که دوستم داشته باشی از این کارها... نمی‌کنی. ازت بدم میاد. ازت بدم میاد.»
نمی‌دانست چرا، اما این ابراز تنفر نه خوشحالش کرد و‌ نه ناراحت. تنها متاسف بود. دست سالمش را به دور کمر آیدن انداخت و او که مقاومتی نمی‌کرد را به سمت خودش کشید.
نمی‌دانست می‌خواهد چه بگوید، فقط آیدن را به خود می‌فشرد. پس از چند لحظه زمزمه کرد: «واقعا... ممنونم. تو می‌خواستی کمک کنی، اون‌قدر که... یعنی با اینکه از من بدت میاد خواستی کمکم کنی. نمی‌گم آشغال نیستی، خیلی هم هستی، اما نه واسه این کارت.»
آیدن نگاه سردرگمش را بالا آورد و به او چشم دوخت. خودش هم نمی‌دانست تعریف کرده یا تخریب، تنها چیزی که می‌دانست این بود که می‌خواست آیدن را ببوسد.
لب‌هایش را به نرمی به پیشانی آیدن چسباند و بوسه‌ای بر آن کاشت. حال تشکرش کامل شده بود و می‌توانست آن عوضی را به گوشه‌ای پرتاب کند و دعوایشان را از سر بگیرند.

Hypnotic PoisonDonde viven las historias. Descúbrelo ahora