لیوان را بلند کرد و جرعهای نوشید و دوباره به کارتهای درون دستش زل زد. بر خلاف همیشه، اصلا تمرکزی برای بازی نداشت و فکرش مشغول بود. مشغول فرد روبهرویش.
پسر روبهرویش موهای مشکی براقش که بر گردنش ریخته بودند را با حرکت سرش به عقب راند و با لبخند عجیبی گفت: «خب، مثل اینکه بد آوردی، لرد.»
از آخرین باری که با همچین نامی صدا زده شده بود مدت زیادی میگذشت و این اسم خاطرات خوشی را به یادش نمیآورد. در واقع آنقدر بد که بیفکر تمام خاطراتش را روی میز انداخت و بعد بیهیچ حرفی سکههایی که کنارش بودند را به سمت پسر هل داد.
پسر نگاه مرددی به سکهها انداخت و سپس گفت: «نمیخوامشون.»
سرش درد میکرد، بر خلاف همیشه سر و صدای مهمانخانه، برایش آزاردهنده بود و دلقکبازی مردم، او را به خودش امیدوار نمیکرد.
- مشکل کوفتیت چیه؟
جرعه دیگری نوشید و ادامه داد: «اگر چیزی نمیخوای پس چرا چند روز میاومدی تا بخوای باهام بازی کنی؟»
پسر ابرویش را بالا انداخت و گفت: «نگفتم چیزی نمیخوام. فقط پول نمیخوام.»
چشمهایش را چرخاند. پسر حسی خوبی به او نمیداد. نوعی آشنایی ناراحتکننده در هالهای مرموز. اما شاید فقط احمق بود.
- چی میخوای؟
پسر ساعدهایش را روی میز گذاشت و برای اولین بار پس از ورودش، جرعهای نوشید.
- کشتیت رو.
چشمهایش گشاد شدند و انگار قالبهای یخ درونشون فرو رفت. هوای مهمانخانه دیگر گرم نبود و گویی شومینه دیگر کار نمیکرد. در همین حال، خدمتکار کوکی لیوان خالیاش را از روبهرویش برداشت و رفت. کمتر کسی میدانست او کشتی دارد، سالها بود که آن را به لنگر نشانده بود و دیگر برایش استفاده نداشت. سالها بود که دیگر امیدی نداشت.
- خرابه. خیلی وقته ازش استفاده نمیکنم.
پسر شانههایش را بالا انداخت.
- هر چقدر هزینه تعمیرش باشه، میدم.
- پس بهتر نیست بری یه کشتی کرایه کنی؟
خندید و جواب داد: «میدونی هزینه کرایه یه کشتیای مثل مال تو که راحت زیردریایی هم میشه، چقدره؟ تعمیرش قطعا اونقدر نمیشه.»
کلافه گفت: «به من ربطی نداره که پولش رو نداری.»
- البته که داره، تو بهم باختی و این هزینهشه.
با دست به سکهها اشاره کرد.
- من اینقدر باختم، بقیهش بهم مربوط نیست.
از جایش بلند شد، آن نگاه مشکی میترساندش. رویش را برگرداند که صدای پسر در آمد.
- فقط اون نیست، به خودت هم نیاز دارم. میدونم ناامید شدی، اما این دفعه دیگه شکست نمیخوری، ومپایر.
خشکش زد. سالها بود که کسی هویتش را نمیدانست، به جز چند دوستش که بیشک دهنلق نبودند. آب دهانش را قورت داد. میخواست چیزی بگوید، اما مطمئن نبود چه. پس فقط ساكت ماند تا گوش بدهد.
پسر ادامه داد: «مهم نیست از کجا میدونم، ولی این بار واقعا موفق میشی، موفق میشیم.»
دوباره به پسر خیره شد. مطمئن بود از خاندانش نیست و بیشتر از آن مطمئن بود که خوناشامی جز خاندان خودش وجود ندارد و اگر هم داشته باشد، آن طلسم فقط به خاندان خودشان مربوط است.
لحظهای چیزی به ذهنش رسید، زیر دریا که طلسم نبود، جادوگر بود که میتوانست هر کسی را طلسم کند. آن پسر هم احتمالا نفرینی داشت و میخواست از او برای باطل کردنش استفاده کند. اما مگر چه عیبی داشت؟
نبض سرش، تنها نبض واقعیاش، محکمتر از قبل میتپید. مطمئن بود اگر چند دقیقه دیگر آنجا بماند، بالا میآورد. یعنی مشکل پسر چه بود؟ از کجا میشناختش؟
به سختی دهان باز کرد: «هر دفعه، همین رو به خودم میگم. که این دفعه دیگه موفق میشم و یا لااقل میمیرم و خلاص میشم. اما هر دفعه، زندهتر قبل بر میگردم.»
بر صندلی نشست و تا جواب او را بشنود.
- یعنی جون سختیت چقدره لرد؟ میخوای با هم امتحان کنیم؟ شوخی کردم... ببین من هم با جادوگر کار دارم، صد برابر تو، منم عذاب میکشم، هزار برابر بیشتر از تو. نمیتونم بگم مشکلم چیه، ولی بدون اگر وضعیتم رو بفهمی، خیلی خوشحال میشی که فقط خوناشامی. خون خوردن خیلی بهتر از اینه که...
نفس عمیقی کشید و حرفش را برید. سپس دوباره شروع کرد: «منم خیلی وقته دنبال یه راهیام که برسم به جادوگر. نه، مثل تو دنبالش نرفتم، فقط تحقیق کردم، از شکست میترسم و بدون الان کاملا مطمئنم شکستی در کار نیست.»
نگاهش را به او دوخت. به نظر نمیآمد که بیشتر از بیست سال داشته باشد، ولی به نظر هم نمیآمد که این سن واقعیاش باشد. پرسید: «سالها؟ چند سالته مگه؟»
پسر دوباره خندید.
- خیلی کمتر از تو، لرد. این نفرین رو از وقتی که یه بچه احمق بودم داشتم. اصلا نفرین شدم چون احمق بودم.
کاش میتوانست صحبتها را به وقت دیگری بیندازد.
- به من نگو لرد.
- باشه، لیام. منم آیدنم.
منتظر بود که آیدن دستش را برای دست دادن جلو بیاورد، هر چند از دست دادن خوشش نمیآمد ولی درست به نظر میآمد، اما این کار را نکرد. به لاغری اسکلتی بود که از گور برخواسته، دلش میخواست ببیند با دست دادن میشکند یا نه.
- قرار نیست بهم بگی منو از کجا میشناسی؟
آیدن سرش را به طرفین تکان داد.
- الان نه. فقط بدون کسی که سالهاست داره در مورد نفرینش تحقیق میکنه، شناختن یه خوناشام معروف براش کاری نداره.
- من قبول میکنم، اما خودت باید کشتی رو تعمیر کنی و هر چی بشه، مسئولیتش با خودته.
- معلومه که تعمیرش میکنم. باید یه سری تغییرات انجام شه که بتونه کارمون رو راه بندازه. به یه سری طلسم هم نیاز داره.
از جیبش کاغذی در آورد و به سمتش گرفت و ادامه داد: «این تلفنمه. قیافهت یه جوریه که انگار داری خفه میشی، بعد زنگ بزن تا بیشتر توضیح بدم.»
کاغذ را در جیبش گذاشت و بیخداحافظی از جایش بلند شد که دوباره صدای آیدن آمد.
- فقط یک سوال.
دوباره به سمتش چرخید.
- با دامینیک چه کار کردین؟
چیزی بدنش را گرم کرد، نمیخواست حتی به جواب فکر کند.
- نمیدونم.
به سرعت از مهمانخانه خارج شد.

YOU ARE READING
Hypnotic Poison
Fantasy«من هیولاییام که تو ساختی، و حتی یادت نمیآد ساختیش. یادت نمیآمد بهش میگفتی عاشقشی و حتی یک بار هم نخواستی واسش عزا بگیری. حتی نتونستی بشناسیش و هیچوقت به این فکر نکردی که چی پشت سر خودت جا گذاشتی. فقط رفتی و تنهاش گذاشتی.» خلاصه: لیام، خونا...