با طلوع ، خورشید گرماش رو روی شهر پخش کرد و مردم دونه به دونه از خونه هاشون بیرون اومدن تا به کارهاشون برسن. بعضی ها به بیمار ها سر میزدن و بعضی دیگه به زمین های کشاورزی میرفتن تا مواد باقی مونده رو کشت بدن و غذایی دست و پا کنن.
سوار غریبی وارد شهر شد و با خستگی از اسب پایین پرید مردم با بی اعتنایی نگاهش کردن و دوباره سمت کار های خودشون رفتن این روز ها اینقدر سرباز از اون روستا رد میشد که کسی دیگه حتی حوصله کنجکاوی هم نداشت.
سوار خسته لنگان لنگان در حالی که افسار اسبش رو میکشید به سمت مرکز شهر رفت تا شاید فردی رو پیدا کنه تا بهش جای خوابی بده. مثل همیشه فرمانده سرباز ها زودتر از همه بیدار شده و به عوامل شهر نگاه مینداخت و با شهردار بحث میکرد.
شهردار میخواست هر چه زودتر از سرباز ها از روستا برن تا اون بتونه اونجا رو به ثبات برسونه ولی هنوز دستوری از پایتخت مبنی بر پایان امادگی بهشون داده نشده بود.
با رسیدن سوار به اونها سلام نظامی داد: پیامی از طرف پایتخت دارم!
توجه افراد نزدیک جلب شد به حرف مرد خبر رسان شهردار گفت: لطفا خبر رو بگید.
مرد خبردار ایستاد: از اونجایی که شهر ها و روستاهای زیادی بخاطر درگیری اسیب دیدن پادشاه خواسته سرباز های باقی مونده به سمت شمال شرقی کشور رفته و از چوب های جنگل انبوه برای بازسازی بیارید.
وقتی خبر رو گفت با بی حالی به اسبش تکیه زد: لطفا اگه جایی برای استراحت هست من رو به اونجا ببرید تغریبا دو شبانه روزه که نخوابیدم.
شهردار سریعا با خوش رویی اون رو به سمت مسافرخونه برد تا با پذیرایی گرمی خستگی مرد رو از بین ببره .
حالا فرمانده که بلاخره دستوری گرفته بود سمت سرباز هایی که وقتشون رو به بطالت میگذروندن رفت تا اونها رو سمت جنگل مورد نظر ببره.
__________________________________________
بکهیون با نگرانی دست برادرش رو میفشرد: مطمئنی میتونی بیای؟ اخه تو تازه میتونی درست راه بری میترسم با نشستن روی اسب باز اسیب ببینی !
کیونگسو خندید: بیخیال بکهیون ... من یک هفتست که خوب شدم و حالا هم که دستور جدید داریم من باهاتون میام ، تازه من لازم نیست چوبی ببرم میتونم اسم افرادی که تلاش میکنن رو بنویسم تا تحویل پایتخت بدم
بکهیون اینبار چرخید سمت هیونا: تو چرا میای؟
دختر شونه بالا انداخت: این شهر ترسناکه ، نمیتونم به شهر شمالی هم برم چون مامان و بابا خونه نیستن و نمیخوام تنها باشم پایتختم نمیتونم برم چون کاروانسرا نیستش که راحت برم تو قصر بیام بیرون پس ترجیح میدم پیش شما بمونم ... امن ترینه
بک پوفی کشید: شما اخرش منرو سکته میدید!
هیونا کیفش رو پشتش انداخت و بدون حرفی سمت کای رفت و کنارش ایستاد . بعد از اتفاقی که براش افتاده بود پیش کای بیشتر حس امنیت داشت ، تنها کسی که تلاشی برای نجاتش کرده بود و موفق شد اون بود و البته اون برادرش رو دوست داشت پس میتونست بهش اعتماد کامل داشته باشه.
VOUS LISEZ
Kingdom
Fantasyشهردار بیون یه مرد وفادار به پادشاهی پکس بود ، سرزمینی زیبا با بهترین امکانات و منابع طبیعی ، یکی از بهترین جاها برای زندگی امگاها ... اما گرگ های ازاد اونجارو برای خودشون میخواستن و با جنگ وارد عمل شدن Couples : chanbaek , kaisoo Genre: omegaverse...
