part 19

211 54 10
                                        

کیونگسو حس میکرد توی اتیش داره میسوزه ، بدنش داغ کرده بود و میدونست اگه تا یک ساعت دیگه گل رو نخوره بکهیون و هیونا بوش رو حس میکنن . از والدینش مطمئن بود ، بتا ها نمیتونستن فرموناش رو حس کنن.

صبحونش رو سر سری رد کرد و با گرفتن دست کای بدون گفتن هیچ چیزی از خونه بیرون رفتن .

جونگین به قیافه داغ کردش میخندید : سو گوجه ای

امگا سرش رو بی حال تکون داد: خفه شو جونگین اصلا حالم خوب نیست.

جونگین اینبار ساکت امگا رو به سمت جنگل راهنمایی کرد و وقتی حس کرد انرژی کیونگسو داره کمتر میشه بیشتر اونرو سمت خودش کشید.

دوباره به همون محوطه قبلی رسیدن و امگا بلاخره خودش رو روی زمین رها کرد چشماش بسته شدن و سعی کرد روی ضربان قلبش تمرکز کنه تا کنترلش رو بدست بگیره .

جونگین کنارش نشست : برات کمی خوراکی اوردم...نتونستی صبحونه بخوری!

کیونگسو چشمهاش رو باز کرد: از مامانم گرفتی؟

الفا تایید کرد
_بهش چی گفتی که اجازه داد با هم اینقدر زود بزنیم بیرون؟

+بهش گفتم میخوای جنگل رو نشونم بدی واسه همین عجله داری و مثل اینکه این جنگل بین تو و خانوادت خیلی معروفه چون مامانت فقط خندید و گفت که بازم دارید میرید اونجا

امگا بی حال تایید کرد: اره من و بک همیشه اینجا بودیم

+امیدوارم برادرت قصد نداشته باشه امروز هم بیاد اینجا
_نمیاد!

زمزمه امگا به گوشش رسید ، با لبخند کوچیکی از زمین بلندش کرد و بین پاهای خودش نشوندش و شونه اش رو به سینه اش تکیه داد: یه چیزی بخور وگرنه حالت بدتر میشه

_نا ندارم دستم رو تکون بدم بزار فعلا دراز بکشم

جونگین خندید: من بهت غذا میدم تو فقط قورتش بده
_باشه.

الفا به کیونگسویی که مثل گربه تو بغلش جمع شده و  ازش نوازش میخواست ، غذا میداد . دستش لحظه ای از نوازش پسر تو بغلش دست نمیکشیدن .
فرمون های خوش بوی سو توی بینیش میرقصیدن و این به کای ثابت میکرد که کیونگسو به حرفش گوش کرده و گل رو نخورده.

سرش رو توی گردن امگا برد و محکم بویید ، لعنت بهش این خیلی خوش بو تر از چیزی بود که تصورش رو میکرد.

بوسه های ریزی روی گردن کیونگسو زد : میخوام قورتت بدم کیونگسو

صدای خنده های ریز ریز کیونگسو به گوشش رسید . با جرعت بیشتری بوسه هاش رو ادامه داد ، میخواست ساعت ها گردن امگا رو بوسه بارون کنه.

محکم پسر رو به خودش فشار داد ، اگه تواناییش رو داشت اونرو توی وجودش حل میکرد تا همیشه گرمای تنش رو حس کنه ، وزنش روی سینه اش داشت دیوونه اش میکرد.

KingdomTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang