part 17

213 57 11
                                        

_هیوناااا باز وسایلات تو اتاق منه بیا جمعشون کن!

کیونگسو از اتاقش فریاد کشید . صدای تاپ تاپ دویدن دختر به گوشش  رسید تا اینکه بلاخره تو چهارچوب در پیداش شد : با چی شده؟

کیونگسو به دفتر های ریخته شده روی زمین اشاره کرد: اینا رو جمع کن چرا تو اتاق من گزاشتیشون؟

هیونا با اخم سمت دفتر ها رفت: چون دیشب داشتی این درس رو بهم یاد میدادی ... خودت گفتی بزارشون بمونن بعد نهار باز درس با هم کار کنیم

کیونگسو اوهی کشید: راست میگی...حواسم نبود

صدای بکهیون از پشت هیونا به گوشش رسید: برای اینکه کله ات همش تو اون نامه هاییه که از جونگین داری. اصلا به هیچی توجه نمیکنی .

کیونگسو بالشی سعی میکرد رو تختش مرتب کنه رو به گوشه ای پرت کرد :الان دقیقا ۴ هفتست که جونگین رو ندیدم پس حق دارم ناراحت و دلتنگ باشم

بکهیون سری تکون داد: منم سه هفتست چانیول رو ندیدم ولی اصلا مثل تو نیستم

درحالی که دو برادر با چشم هاشون به هم تیر پرتاب میکردن صدای خانوم بیون از طبقه پایین شنیده شد : بکهیون کیونگسو  نامه دارید!

دو پسر سریعا هیونا رو کنار زدن و به سمت طبقه پایین پرواز کردن . دختر محکم به دیوار کنارش کوبیده شد و از درد ناله ای کرد ولی امگا های عجول بدون اهمیت فقط به نامه ها فکر میکردن.

خانوم بیون با خنده پاکت هارو به پسراش تحویل داد و دوباره سمت باقی نامه ها رفت . بکهیون سریعا برگه رو خوند و لبخند بزرگی زد : مامان ... چانیول میگه یه خونه خریده تقریبا خارج از شهره و دوتا اتاق و یه حیاط بزرگ داره

با لبخند بزرگی سرش رو از برگه بیرون اورد : میشه بهم کمک کنید که چه وسایلی برای خونه نیازه؟ وقتی که رفتیم پایتخت میخوام وسایل خونه رو سفارش بدم

خانون بیون لبخند زد : باشه من واست یه لیست درست میکنم ... امیدوارم چانیول پول برای خرید خونه کم نیاورده باشه ، اگه نیاز شد حتما به من و پدرت بگو بهتون کمک کنیم باشه؟

بکهیون لبخند زد : نگران نباش مامان ... خونه رو ما دوتا با ذخیره هامون گرفتیم و حتی پول اضافه اوردیم چان گفت با اضافی پول چند وسیله هم خریده .

زن خندید : خوشحالم برات عزیزم

بک ذوق زده سمت کیونگسو چرخید ولی لبای اویزون از غمش خوشحالیش رو از بین برد: چیشده؟

کیونگسو عصبی سر از نامه بلند کرد: جونگین میگه ماه دیگه باید همراه برادرش به یه ماموریت یهویی بره و روز قبل نامزدی بکهیون برمیگرده ... ما قرار بود بریم پیشش ولی اینجور که مشخصه نمیشه .

خانوم بیون سمت پسر ناراحتش رفت و اروم بغلش کرد: ما واقعا نمیتونیم تو این یه ماه جایی بریم ... میدونم درک میکنی پدرت باید به شهر و مردم رسیدگی کنه

KingdomOnde histórias criam vida. Descubra agora