The Untamed - Part 11

676 94 6
                                        

از آسانسور بیرون اومدن که هر کدوم از خدمه ی هتل که دنبالشون بودن اونا رو به سمت اتاقاشون راهنمایی کردن.
درست همونطور که جونگ کوک خواسته بود اتاقا جدا از هم بودن و کنار هم قرار داشتن.
خدمه ی هتل در رو براش باز کرد و چمدونش رو براش برد داخل.
جونگ کوک در حالی که نگاهش به تهیونگ بود آروم آروم رفت داخل اتاق و به حرفای پسری که داشت راهنماییش میکرد گوش داد.
وقتی حرفاش تموم شد پرسید:
_سوالی ندارید؟
جونگ کوک به انگلیسی جواب داد:
_نه ممنون
پسر سری تکون داد و رفت.
جونگ کوک همینطور که لباساشو در میاورد به سمت کمد رفت و حوله برداشت تا بره دوش بگیره.
رفت و بعد از یه دوش سریع ده دقیقه ای از حمام اومد بیرون.
درحالی که حولش رو به کمرش بسته بود از داخل کیفش سیگار و فندکش رو برداشت.
بعد از اینکه از روی میز جاسیگاری رو برداشت، به سمت بالکن رفت.
همینطور که سیگاری بین لباش میذاشت و روشنش میکرد به نرده های تکیه داد و از بالا به خیابون نگاه کرد.
خیابونی که هتلشون داخلش قرار داشت در آخر میرسید به برج ایفل و برای همین نمای برج کاملا مشخص بود و میشد از دیدنش لذت برد!
جونگ کوک پک عمیقی به سیگارش زد و همینطور که دود غلیظش رو به بیرون فوت میکرد سرش رو چرخوند که نگاهش به اتاق تهیونگ افتاد و با چیزی که دید؛ چشماش مثل برق گرفته ها گشاد شد!!
قسمت کوچیکی از اتاق پیدا بود اما، از پشت شیشه ی در بالکن اتاق میشد به راحتی تهیونگی که کاملا لخت بود و داشت توی همون قسمت اتاقش قدم میزد رو دید.
سریع نگاهش رو دزدید و سعی کرد حواس خودش رو به چیزی دیگه ای پرت کنه اما از طرفی بیشتر کنجکاو میشد که ببینه چیکار داره میکنه.
بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش دوباره آروم سرش رو چرخوند و نگاهی انداخت.
تهیونگ چمدونش رو کنار تخت گذاشته بود و خم شده بود تا یه چیزی برداره و این منظره از چشم جونگ کوک پنهان نموند.
همینطور که پشتش به این سمت بود خم شده بود برای همین جونگ کوک دوباره نگاهش رو دزدید تا نبینه چون هنوزم هیچ لباسی تنش نبود!
بعد از کمی مکث دوباره اونجا رو نگاه کرد تا در نهایت دید که تهیونگ ایستاد کنار در و مشغول سیگار کشیدن شد.
جونگ کوک به قدری خودش رو کنار کشید که مطمئن شه تو دید اون نیست اما خودش همچنان داشت تهیونگ رو میدید.
اولش نگاهش فقط روی صورت بی نقصش بود اما بعد از چند لحظه، زمانی که به خودش اومد دید داره تمام جزئیات بدن ظریف و زیبای تهیونگ رو بررسی میکنه!
گودی کمرش، شکم تخت و رونای نسبتا پر و سفیدش به یه طرف، اما باسن برجستش بیشتر از هر چیز دیگه ای خودنمایی میکرد...
جونگ کوک آب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید، تپش قلب شدیدی گرفته بود و دمای بدنش داشت بالاتر میومد.
در حالی که توی پاریس داشت نسیم خنک و مطلوبی می‌وزید جونگ کوک انقدر گرمش بود که احساس میکرد توی آفریقاست!
وقتی دید حالش به کل داره عوض میشه با حرص سیگارش رو توی جاسیگاری له کرد و بعد از برداشتنش برگشت داخل اتاق.
جاسیگاری رو سر جاش گذاشت و ریموت کولر اتاق رو برداشت و روشنش کرد.
از داخل یخچال بطری آبی برداشت و همینطور که جلوی کولر راه میرفت آب میخورد.
هرکاری که اون لحظه به ذهنش میرسید رو داشت انجام میداد تا فقط دمای بدنش رو پایین بیاره و از شر این حرارت خلاص بشه.
داشت راه میرفت که یهو حس کرد حولش افتاد و به پاش گیر کرد.
سرش رو پایین انداخت و نگاهی به پایین تنه ی خودش کرد.
_فاک...این دیگه از کجا اومد
نفس عمیقی کشید و به سمت دستشویی رفت تا هرچه زودتر خودشو از این وضعیت خلاص کنه!
چرا باید با دیدن یه پسر اینطوری میشد؟!
___
از پله ها پایین اومد و به سمت میز منشی های رو به روی در ورودی کمپانی رفت تا پاکتی که براش رسیده بود رو بگیره.
_خانم لی بسته ای که گفتین اومده رو میخوام
منشی سری تکون داد و بسته رو از داخل کشو درآورد و به جیمین تحویلش داد.
+بفرمایید جناب پارک
جیمین تشکر کرد و بسته رو گرفت.
همینطور که مشغول باز کردنش شده بود به سمت خروجی راهی شد و حواسش به بسته بندی بود که یهو محکم خورد به کسی و تا اومد بفهمه چیشده افتاد.
میخواست دستشو تکیه گاه قرار بده تا نخوره زمین اما بدتر بخاطر اینکه اون بسته دستش بود دستش پیچ خورد و پخش زمین شد.
با حس درد شدیدی که توی دستش پیچید آه و نالش بلند شد که شخصی که باهاش برخورد کرده بود سریع نشست کنارش و بلندش کرد.
_حالتون خوبه آقا؟
جیمین همینطور که از درد به خودش می‌پیچید گفت:
_معذرت میخوام...ندیدمتون
+مهم نیست فقط...خودتون خوبین؟ آسیب دیدین؟
جیمین_دستم...دستم پیچ خورد
مرد از روی زمین بلندش کرد و گفت:
_میریم بیمارستان شاید آسیب جدی دیده باشه
جیمین چشماش رو باز کرد و سرش رو بالا گرفت که تازه نگاهش به چهره ی اون مرد افتاد.
باورش نمیشد داره این شخص رو از نزدیک میبینه!
_ک...کی...کیم سوکجین؟
پسری که به این اسم خطابش کرد لبخندی زد و جواب داد:
_بله خودمم
با کمک اون پسر بیرون رفتن و سوار ماشین شدن و راهی بیمارستان شدن.
جیمین باورش نمیشد که داره یکی از بهترین بازیگرای کره که اتفاقا همین امسال جایزه ی بهترین بازیگر سال رو برنده شده از نزدیک میبینه!
...
"چیز خاصی نیست فقط دستت یکم کوفته شده اما باید با باند ببندیش و کار سنگینی باهاش نکنی و ازش مراقبت کنی تا خوب بشه...الان چون ضعیف و آسیب پذیره باید خیلی حواست باشه"
اینا حرفایی بود که دکتر داشت بهش میزد و جیمین هم با دقت بهش گوش میداد.
بعد از اینکه حرفای دکتر تموم شد گفت:
_چشم دکتر ممنون
از جاشون بلند شدن و از اتاق دکتر خارج شدن.
جیمین درحالی که همچنان با تعجب به کیم سوکجین نگاه میکرد گفت:
_ممنون که منو آوردین بیمارستان
سوکجین_وظیفم بود
درحالی که از بیمارستان خارج میشدن جیمین پرسید:
_راستی شما توی کمپانی ما چیکار میکردین؟
سوکجین_کمپانی شما؟!
جیمین ایستاد و گفت:
_معذرت میخوام من خودمو معرفی نکردم...پارک جیمین هستم مدیر عمومی کمپانی دریمرز
سوکجین_اوه بله اسمتونو شنیده بودم اما چهرتونو ندیده بودم معذرت میخوام که نشناختم
جیمین_نیازی به عذرخواهی نیست جناب کیم
سوار ماشین شدن و سوکجین همینطور که ماشین رو روشن میکرد گفت:
_راستش من تازه قراردادمو با کمپانیم فسخ کردم چون باهاشون مشکلات زیادی پیدا کردم برای همین اومدم تا با کمپانی شما مذاکره ای داشته باشم و ازتون بخوام منو ساپورت کنین
جیمین حسابی ذوق کرد اما بروز نداد و گفت:
_میتونم بپرسم چه مشکلی واستون ایجاد شده بود؟
سوکجین_از لحاظ امنیتی دچار مشکل شدم و مجبور شدم توی دو ماه سه بار خونمو عوض کنم و کمپانی اصلا اهمیتی نمیداد و بازم واکنشی به فاش شدن اطلاعات شخصی من بین ساسنگ فنا اهمیتی نمیداد و اقدامی نمیکرد...منم دیگه خسته شده بودم از این وضعیت واسه ی همین قراردادمو فسخ کردم و اومدم بیرون تازه توی سفرای اخیرمم یکی دو بار از طرف ساسنگ فنا آسیب دیدم بخاطر اینکه کمپانی بادیگاردای قبلیمو عوض کرده بود و یه تعداد آدم تازه کار آورده بود به جاشون
جیمین سری تکون داد و گفت:
_پس حق تماما با شما بوده...بیاین برگردیم کمپانی تا بریم توی دفتر من مفصل صحبت کنیم
سوکجین_باشه برای یه روز دیگه...امروز شما آسیب دیدین و باید استراحت کنین
جیمین خندید و گفت:
_نه اینطور نیست من با زبونم میخوام حرف بزنم نه دستم...اصلا بریم یه رستوران خواهش میکنم رد نکنین جناب کیم
سوکجین لبخندی زد و جواب داد:
_باشه جناب پارک هرچی شما بگید
نشستن سر میز و سفارششون رو به گارسون گفتن.
سوکجین ماسکش رو از جلوی دهنش برداشت و با اشاره به اتاق وی آی پی رستوران گفت:
_واقعا ممنونم که شرایط منو هم در نظر گرفتین و اومدیم اینجا
جیمین_خواهش میکنم...من به فکر امنیت و آسایش آیدلی که باهاش ملاقات میکنم هستم
سوکجین_این حرفه ای بودن و شخصیت خوبتون رو نشون میده
جیمین دستای توی هم قفل شدش رو روی میز گذاشت و گفت:
_خب...اول از همه اینو بگم که رئیس کمپانی در حال حاضر کره نیستن و من واسه ی قرارداد بستن و کارای دیگه باهاشون هماهنگ بشم اما از اینکه شما رو تحت ساپورت کمپانی خودمون قرار میدیم خیالتون راحت باشه مطمئنم ایشونم وقتی بفهمن موافقت میکنن...در مورد کمپانی هم خیالتون راحت باشه همونطوری که اول آشنایی هستیم تا آخرم همینطوری میمونیم و چیزی بینمون تغییری نمیکنه یعنی منظورم اینه که از اول هر کاری واستون انجام بدیم تا آخرین لحظه ی حضورتون توی کمپانی هم همون کار رو انجام میدیم پس میتونم این اطمینان رو بهتون بدم که خیالتون از امنیت و آرامشتون راحت باشه
سوکجین_من تعریف کمپانیتون رو خیلی شنیدم برای همین خیالم از بابت همه چیز راحته وقتی با شما قرارداد ببندم
جیمین_خوشحالم که بهمون اعتماد دارید...وقتی قرارداد ببندیم برنامم اینه که توی امن ترین نقطه ی شهر براتون خونه ای پیدا کنم و اینکه میسپرم به تیم مخصوصمون تا اطلاعات تمام کسایی که تا الان اطلاعاتی از شما فاش کردن یا مزاحمتی براتون ایجاد کردن پیدا کنن و در نهایت ازشون شکایت میکنیم...فقط میمونه اینکه شما قراردادی واسه ی فیلم یا سریال داشتین وقتی توی کمپانی قبلی بودین؟
سوکجین_نه نگران نباشید...من تازگی آخرین سریالم رو تموم کردم و دیگه هیچ فعالیتی زیر نظر کمپانی قبلیم نداشتم برای همین با خیال راحت قراردادمو فسخ کردم
جیمین_خیلی خوبه پس نگرانی ای در این مورد نمیمونه...در این صورت از همین الان بهتون خوش‌آمد میگم

ادامه دارد...
مرسی که کامنت میذارین قشنگا😍♥️

The UntamedWhere stories live. Discover now