"بیا، آروم بیا"
جین همینطور که دستشو محکم گرفته بود به آهستگی بردش داخل خونه و این همه مراقب بودنش باعث شد جیمین خندش بگیره.
_جین باور کن حالم خوبه میتونم خودم بیام مگه داری زن حامله میبری با خودت؟
+تازه از بیمارستان اومدی هنوز بدنت جون نگرفته اگه ولت کنم باز ولو میشی رو زمین
_باور کن حالم خوبه
نشوندش روی کاناپه و گفت:
_بشین اینجا تکونم نخور میرم واست غذا درست میکنم باشه؟
جیمین لبخندی زد و در جواب "باشه" ای گفت.
جین سریع رفت داخل آشپزخونه و هرچی که لازم داشت رو از یخچال درآورد و روی اپن چید.
آستیناشو تا وسط آرنج بالا زد و بعدم پیشبند بست.
جیمین تک تک کاراشو زیر نظر گرفته بود و با ذوق خاصی بهش نگاه میکرد.
کیم سوکجین معروف داشت براش غذا درست میکرد و ازش پرستاری میکرد!
دستشو تکیه گاه سرش کرد و به دستاش که داشتن با سرعت سبزیجاتو خورد میکردن خیره شد.
کوچکترین حرکتش با اون استایلش باعث میشد جیمین کلا وارد یه دنیای دیگه بشه و فکر و خیالات مختلفی به سرش بزنه.
این اواخر هرچی جین پیشش بود و باهاش وقت میگذروند حس و حالش نسبت به قبل فرق میکرد؛ کنار جین خوشحال تر بود، بیشتر بهش خوش میگذشت و قلبش هربار از هیجان و ذوق تند تند میزد!
این اواخر انقدری درگیر جین شده بود که حتی با جونگ کوکم جایی نمیرفت و باهم وقت نمیگذروندن.
جین شده بود کسی که تمام فکرشو درگیر خودش کرده بود!
یک ساعتی گذشت و بالاخره کار جین تموم شد.
میز غذاخوری رو با حوصله چید و وقتی همه چی حاضر شد جیمین رو صدا زد.
_بیا غذا حاضره
جیمین سریع از جاش بلند شد و همین یهویی بلند شدن باعث شد سرش گیج بره و دوباره سر جاش بیفته.
جین با عجله اومد سمتش و دستشو گرفت.
_چت شد جیمین خوبی؟
جیمین پلکاشو روی هم فشرد و گفت:
_خوبم خوبم...سریع از جام بلند شدم سرم گیج رفت
با کمک جین بلند شد و باهم به سمت میز رفتن.
نشستن سر میز و جیمین با دیدن چیزایی که جین براش درست کرده بود چشماش برق زد.
_چقد خوشگل و با سلیقه دستت درد نکنه جین
+نوش جونت
از هرچی که دوست داشت یکمی برای خودش برداشت و شروع کرد به خوردنش.
جین وقتی دید داره با لذت غذاشو میخوره لبخند رضایتمندانه ای زد و شروع کرد به خوردن غذای خودش.
طاقتشو نداشت که جیمینو مریض ببینه واسه همین برای خوب شدنش داشت از الان لحظه شماری میکرد.
احساسات متقابلی برای هردوشون شکل گرفته بود!
وقتی یه دل سیر از غذایی که جین براش درست کرده بود خورد به صندلی تکیه داد و همینطور که شکمشو ماساژ میداد گفت:
_آخیش...خیلی خوشمزه بود تا تونستم خوردم
جین خندید و جواب داد:
_خوشحالم که دوست داشتی، تا هرموقع که حالت خوب بشه برات هرچی دوست داشته باشی درست میکنم البته به شرط اینکه غذای سالم باشه
جیمین_ببینم تو که این چند روز فیلمبرداری ای چیزی نداری؟...دلم نمیخواد بخاطر من مشکلی واسه کارات پیش بیاد
جین_نگران نباش کاری ندارم
جیمین_خب خیالم راحت شد
___
کنارش روی مبل نشست و دوتا بطری نوشیدنی توی دستش رو روی میز گذاشت.
به سمتش چرخید و بهش چسبید، سرشو روی شونه ی جونگ کوک گذاشت و لب زد:
_هنوز باورم نمیشه...الان حالم خیلی خیلی بهتر شده جونگ کوک
سر تهیونگ رو به سینه ی خودش چسبوند و همینطور که بوسه ی نرمی روی پیشونیش میزد گفت:
_دیگه خیالم راحت شد...انگار الان بهتر میتونم نفس بکشم
تهیونگ_باید رابطمونو مخفی نگه داریم مگه نه؟
جونگ کوک_فعلا آره، اما نگران نباش به وقتش عشقم به تورو به کل دنیا نشون میدم عزیزم
تهیونگ دستشو روی صورت جونگ کوک گذاشت و آروم لباشو بوسید.
_اصلا نغهمن...دلم نمیخواد با قضاوتاشون و حرفای چرتشون رابطمونو خراب کنن
جونگ کوک_هیچکس نمیتونه رابطه ی مارو خراب کنه...من نمیذارم
تهیونگ ازش فاصله گرفت و نوشیدنی ها رو از روی میز برداشت.
درشونو باز کرد و یکیشو به سمت جونگ کوک گرفت.
_به سلامتی شروع رابطمون
جونگ کوک صاف نشست و بطری رو ازش گرفت.
بطری ها رو به هم زدن و همزمان نوشیدنی هاشونو خوردن.
جونگ کوک تا آخر همشو خورد و بعد از اینکه بطری رو روی میز گذاشت گفت:
_آخ دیدی چیشد؟...اگه الان مست بشم دیگه نمیتونم برگردم خونه
تهیونگ انگشتاشو نوازشگونه روی موهای جونگ کوک به حرکت درآورد و لب زد:
_مگه قرار بود بری خونه؟
جونگ کوک_نباید برم؟
+معلومه که نباید بری، باید پیش خودم بمونی
خندید و پیشونی تهیونگ رو به نرمی بوسید.
_باشه خوشگلم نمیرم
موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد که باعث شد از جونگ کوک فاصله بگیره.
کلافه نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت که دید یونجون داره زنگ میزنه.
گوشی رو برداشت و تماس رو وصل کرد:
_بله یونجون؟...نه نمیشه...چرا نداره میگم امشب نمیشه مهمون دارم...پاتو بذاری اینجا تیکه پارت میکنم حواست باشه
تماس رو قطع کرد و موبایلش رو سر جاش گذاشت.
+چی میگه؟
دستی توی موهاش فرو برد و جواب داد:
_میخواد بیاد اینجا
+خب میذاشتی بیاد من میرفتم فردا میومدم پیشت
_نمیخوام...اون که مهم تر از تو نیست
جونگ کوک با بی حالی سرشو به مبل تکیه داد و لبخندی زد.
هنوزم ذوق زده و خوشحال بود!
تهیونگ دستی توی موهاش کشید و گفت:
_چیشده؟
جونگ کوک_خستم...این چند روز خیلی کار ریخته بود رو سرم نتونستم درست و حسابی استراحت کنم فقط دیشب که تو پیشم بودی تونستم راحت بخوابم
تهیونگ_پس پاشو بریم بخوابیم
از جاش بلند شد و همینطور که سمت اتاقش میرفت گفت:
_لباس گشاد زیاد دارم بذار یه دست واست بیارم
وارد اتاق کلوزت شد و از بین لباسای راحتش یه تیشرت و شلوارک که به سایز جونگ کوک بخوره برداشت و اومد بیرون.
لباسا رو به جونگ کوک داد و گفت:
_برو توی اتاق عوضشون کن منم یکم دیگه میام پیشت
جونگ کوک باشه ای گفت و رفت.
لباساشو عوض کرد و روی تخت تهیونگ دراز کشید.
کل ملافه ها بوی عطر تهیونگ رو میداد!
جونگ کوک سرش رو توی بالش فرو برد و با کشیدن یه نفس عمیق، اون عطر خنک و خوشبو رو وارد ریه اش کرد.
داشت کم کم خوابش میبرد که تهیونگ اومد.
_منم اومدم
صاف خوابید و دستاشو براش باز کرد.
+بیا بغلم
تهیونگ رفت روی تخت و خودشو توی بغل جونگ کوک جا داد.
سرشو به سینش چسبوند و گفت:
_آخیش
نگاهی به چهره ی خوشحال جونگ کوک انداخت و بعد شروع کرد به نوازش کردن موهاش.
جونگ کوک کم کم خوابش برد اما تهیونگ همچنان بیدار بود و محو تماشای صورت جذابش شده بود.
قلبش از شدت هیجان آروم نمیگرفت و اجازه نمیداد به راحتی بخوابه.
هنوز باورش نمیشد که جونگ کوک اونطوری لباشو با ولع بوسید و بهش ابراز عشق کرد!!
با شنیدن صدای قلب جونگ کوک لبخند عمیقی زد و چشماشو بست.
صدای تپشای قلبش توی این لحظه از هر آهنگی برای تهیونگ قشنگتر و آرامش بخش تر بود!
هیچوقت به اندازه ی الان خوشحال و هیجان زده نبوده!!
بابت تاخیر و دیر آپلود شدن معذرت میخوام کیوتیا درگیریام خیلی زیادن این مدت🥺♥️
VOCÊ ESTÁ LENDO
The Untamed
Fanficمدل معروف کره "کیم تهیونگ" با کمپانی فعلیش به مشکل برخورده و به زودی قراردادش هم تموم میشه. اما بخاطر شهرتش بهترین کمپانی کره که خیلیم سر و صدا کرده بهش پیشنهاد کار و بستن قرارداد میده. و اینجاست که تهیونگ و جونگ کوک باهم ملاقات میکنن...
