The Untamed - Part 18

784 97 9
                                        

دردی که توی گردنش پیچیده بود بهش اجازه نمیداد که به خوابش ادامه بده.
با کلافگی سرش رو چرخوند و چشماش رو باز کرد. وقتی حس کرد زیر سرش یکم سفته اخمی کرد و سرش رو بالا گرفت.
همین که صاف نشست و چشماشو مالوند با دیدن جونگ کوک که همچنان خواب بود چشماش گشاد شد.
چرا یادش نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاده؟
یعنی تا صب سرش روی سینه ی جونگ کوک بود؟
دستشو جلوی دهنش گذاشت و یواشکی خندید.
نگاهش رو به چهره ی آروم جونگ کوک و موهای بلند به هم ریختش کرد و لبخند بزرگی روی لباش نقش بست.
کاش میشد هرروز صبح این صورت جذاب و بی نقص رو ببینه!
همه چی خیلی ناگهانی اتفاق افتاد...
تهیونگ حتی نفهمید کی انقدر عاشق مردی شد که تا چند وقت پیش همش باهاش لج میکرد و عصبیش میکرد!
موهای جونگ کوک رو به آرومی از روی پیشونیش کنار زد و وقتی دید خوابش عمیقه دوباره سرشو رو سینه ی جونگ کوک گذاشت و چشماشو بست.
دلش میخواست چند دقیقه همینطوری بمونه...
جونگ کوک تکونی خورد و تهیونگ همینطور که وانمود میکرد تازه بیدار شده صاف نشست و شروع کرد به کش و قوس دادن بدنش.
نگاهی به جونگ کوک کرد و با تعجب گفت:
_اوه...ما کل شبو...
به خودش و جونگ کوک اشاره کرد که جونگ کوک بعد از اینکه صاف نشست جواب داد:
_راستش دیشب که سرتو گذاشتی رو شونم و خوابت برد دیگه نخواستم بیدارت کنم برای همینم اینجوری شد...معذرت میخوام
دستاشو به دو طرف تکون داد و گفت:
_نه نه...در اصل من باید معذرت بخوام بخاطر من الان کلی بدنت درد گرفته
جونگ کوک_نه من خوبم...میرم صبحانه رو آماده کنم
تهیونگ همزمان باهاش بلند شد و گفت:
_منم کمکت میکنم
بعد از اینکه آبی به صورتاشون شدن رفتن داخل آشپزخونه و مشغول حاضر کردن صبحانه شدن.
توی سکوت کارشونو میکردن اما فکر هردوتاشون درگیر شبی که گذشته بود و وضعیتشون وقتی بیدار شدن بود.
جونگ کوک هراز گاهی زیر چشمی به تهیونگ نگاه میکرد تا ببینه اونم بهش نگاه میکنه یا نه اما قبلش تهیونگ نگاهش رو میدزدید.
هردوشون به یه اندازه شوق داشتن و حرفایی برای گفتن اما هیچکدوم اولین قدم رو برنمیداشت...
چون هنوز میترسیدن!
دکمه ی پیرهنش رو بست و لباسای جونگ کوک رو سر جاشون گذاشت و از اتاق بیرون اومد.
جلو رفت و رو به روی جونگ کوک ایستاد.
_من دیگه میرم...بابت همه چی ممنون خیلی خوش گذشت
جونگ کوک_بازم میگم اگه بخوای بمونی من حرفی ندارما
تهیونگ_نه دیگه میرم خونه...بازم همدیگه رو میبینیم
به جونگ کوک نزدیک شد و بعد از یه بغل کردن کوتاه ازش خداحافظی کرد و رفت.
در که بسته شد جونگ کوک برگشت و به سمت هال رفت.روی کاناپه نشست و دستی توی موهای پریشونش فرو برد.
_هوففف چی میشد میموندی کیم تهیونگ...هنوز نرفته دلم برات تنگ شد لعنتی
...
صدای زنگ موبایلش بلند شد و باعث شد از سر کلافگی ناله ای بکنه.
_توروخدا یه امروزو ولم کنین
با بی حالی چرخید و موبایلو از روی میز برداشت.
با دیدن اسم جین چشماش برقی زد و همینطور که سرفه میکرد تماس رو وصل کرد.
_الو
+جیمینا اومدم کمپانی میگن امروز نیومدی اصلا کجایی؟...در مورد یه موضوعی باید باهات حرف بزنم
سرگیجه داشت دیوونش میکرد و به سختی میتونست روی حرفای جین تمرکز کنه.
_خیلی فوریه؟...آخه من امروز نمیتونم بیام کمپانی
+جیمین تو حالت خوبه؟...صدات خیلی بی حاله چت شده؟
جیمین نفس عمیقی کشید و جواب داد:
_نمیدونم حالم خوب نیست...فک کنم سرما خوردم شایدم مسموم شدم نمیدونم
با حال تهوع شدیدی که بهش دست داد گوشی رو یه جا گذاشت و با سرعت نور سمت دستشویی رفت.
+الو جیمین؟...الو؟...جیمین خوبی؟
رفت توی دستشویی و تمام محتوای توی شکمش رو بالا آورد.
عرق سرد به بدنش نشسته بود و ذره ای جون نداشت که حرکت کنه اما باید خودشو جمع و جور میکرد.
از جاش بلند شد و بعد از شستن صورتش از دستشویی رفت بیرون.
دوباره روی کاناپه ولو شد و ملافه رو کشید روی خودش.
گرم و سرد شدن بدنش داشت اعصابشو به هم میریخت و کلافش میکرد.
چند دقیقه گذشت تا اینکه کم کم چشماش بسته شد.
داشت خوابش میبرد که صدای زنگ خونه بلند شد و از جا پروندش.
به زحمت بلند شد و رفت در ساختمان رو باز کرد.
دستشو به دیوار تکیه داد و جلوی در ایستاد تا آسانسور برسه بالا.
همینکه در آسانسور باز شد جین اومد بیرون و جلوی جیمین ایستاد.
با دیدن صورت رنگ پریدش حسابی جا خورد!
_چت شده؟رنگت پریده جیمین
جیمین نتونست حرفی بزنه.
دیگه پاهاش سست شده بودن و نمیتونست بایسته.
از حال رفت و داشت میفتاد که جین سریع گرفتش و بغلش کرد.
باید میبردش بیمارستان!
...
آروم آروم چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید سقف سفید بالای سرش بود.
نگاهی به دور تا دور خودش انداخت و با دیدن دخترایی با لباس فرم سفید که داشتن از رو به روش رد میشدن فهمید توی بیمارستانه.
خواست بشینه که همون لحظه جین رسید بالای سرش و کمکش کرد.
_من...چم شد؟!
جین پلاستیک توی دستش رو روی میز کنار تخت گذاشت و نشست کنارش.
_وقتی رسیدم پیشت از حال رفتی...دکتر گفت مسمومیت غذاییه و البته یه کوچولو ام سرما خوردی ببینم دیروز کجا بودی چیکار کردی؟
جیمین_بعد از کمپانی رفتم یه جایی توی مسیرم یکم غذا خوردم بعدشم بارون گرفت خیس شدم یکمم هوا سرد بود
جین دستشو روی دست جیمین که سرم بهش زده بودن گذاشت و گفت:
_باید همون لحظه ای که فهمیدی حالت بده بهم خبر میپادی تا بیام پیشت
جیمین_نمیخواستم برات مزاحمت ایجاد کنم
جین_این چه حرفیه؟...من هرموقع بهم زنگ بزنی خودمو میرسونم
جیمین لبخندی زد و نفس عمیقی کشید.
نسبت به یک ساعت پیش خیلی احساس بهتری داشت و دیگه اون حالت تهوع لعنتی رو نداشت.
جین_یه مدتی پیشت میمونم تا مراقبت باشم...دکتر گفت به هیچ عنوان نباید غذایی که معدتو دوباره تحریک میکنه بخوری و الکلم ممنوعه، باید خودم پیشت باشم تا خیالم راحت باشه
...
با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود و سعی میکرد این کلافگی و بلاتکلیفی رو از بین ببره.
بعد از چندین ساعت هنوز مغزش آروم نگرفته بود با خودش درگیر بود.
دیگه نمیتونست بیشتر از این جلوی خودش رو بگیره!
از جاش بلند شد و بعد از اینکه رفت لباساشو عوض کرد سوییچ موتورش رو برداشت و با عجله از خونه خارج شد.
سوار موتورش شد و با سرعت راهی خونه ی تهیونگ شد.
تو همین چند ساعت قلبش حسابی برای تهیونگ بی تابی میکرد!
انقدر فکرش درگیر بود با سرعت میرفت که حتی متوجه نشد کی رسید جلوی آپارتمان.
موتور رو پارک کرد و کلاهش رو از سرش درآورد.
بعد از اینکه دزدگیر موتور رو زد سمت در رفت و بدون معطلی انگشتش رو روی زنگ فشرد.
تهیونگ درو براش باز کرد و جونگ کوک هم با دو رفت داخل.
خودش رو رسوند به طبقه ای که واحد تهیونگ اونجا بود و وقتی رسید جلوی در همون لحظه در خونه باز شد.
_جونگ کوک نگفته بودی میای
کلاهش رو توی دستش سفت گرفت و به سمت تهیونگ هجوم برد.
جلو رفت و تهیونگ هم عقب نشینی کرد تا اینکه با دیوار برخورد کرد.
_چیشده جونگ...
دست آزادشو پشت گردن تهیونگ گذاشت و لباشو محکم روی لبای اون فشرد.
تهیونگ که حسابی جا خورده بود بی حرکت ایستاد و با چشمای گشاد به جونگ کوک نگاه کرد.
بعد از اینکه یه دل سیر اون لبا رو بوسید ازش جدا شد که تهیونگ گفت:
_چیکار میکنی؟!
از بین نفس نفس زدناش گفت:
_دیگه نمیتونم...دیگه نمیتونم بیش از این همه چیزو تو دلم نگه دارم...با ذره ذره ی وجودم میخوامت کیم تهیونگ...نمیتونم یک ثانیه ام دوری از تورو تحمل کنم...انقدر عاشق و دیوونت شدم که رسما مغزم از کار افتاده...تمام ذهن من با تو پر شده
چند لحظه توی سکوت به هم خیره شدن.
تهیونگ نمیدونست چی بگه و سکوتش جونگ کوک رو مضطرب کرده بود!
دستشو روی صورت تهیونگ کشید و لب زد:
_تو...حاضری با من باشی؟ حسی نسبت به من داری؟
تهیونگ در حالی که سعی داشت بغضش رو کنترل کنه لبخندی زد و دستش رو نوازشگونه روی صورت جونگ کوک کشید.
به چشمای براق تیله ایش خیره شد و لب زد:
_معلومه که دارم...نمیدونی چقد منتظر این لحظه بودم تا بهت بگم که چقدر بهت علاقه دارم
جونگ کوک نفسی از سر آسودگی کشید و خندید.
خیالش راحت شد و دیگه استرسش داشت از بین میرفت!
تهیونگ دستاشو دور گردنش حلقه کرد و بوسه ی نرمی روی گونش زد.
سرش رو به سر جونگ کوک چسبوند و زمزمه کرد:
_عاشقتم دیوونه
جونگ کوک سرش رو توی گودی گردن تهیونگ فرو برد و لب زد:
_منم همینطور فرشته ی خوشگلم
اون بار سنگینی که تمام این مدت داشتن به دوش میکشیدن حالا دیگه از روی دوش جفتشون برداشته شد.
دیگه میتونستن راحت به هم ابراز علاقه کنن!

ادامه دارد...
(بوس به کله هرکی کامنت بذاره😘♥️)

The UntamedHikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin