چشماشو آروم باز کرد و با پشت دستش صورتش رو مالوند.
با دیدن آسیتنای گشاد لباسش کمی دقت کرد و بعد متوجه شد که اصلا تو خونه ی خودش نیست!
نگاهی به دور تا دور اتاق خواب کرد و با دیدن عکس بزرگ جونگ کوک به دیوار ابروهاش رو بالا انداخت.
با فکری که به سرش زد مثل برق گرفته ها سر جاش نشست و پتو رو از خودش پس کرد.
نگاهی به پایین تنش انداخت و وقتی دید شلوار پاشه خیالش راحت شد.
در اتاق باز شد که تهیونگ با همون چهره ی متعجبش به اون سمت نگاه کرد.
جونگ کوک اومد داخل اتاق و لب زد:
_بیدار شدی...پاشو بیا بیرون ناهار حاضره
تهیونگ سریع گفت:
_دیشب...دیشب من چیکار کردم؟ چرا اینجام؟
جونگ کوک_مست بودی آوردمت اینجا باهم حرف زدیم بعدم خوابت برد...اتفاق خاصی نیفتاده نترس
این حرفو زد و دوباره تنهاش گذاشت.
تهیونگ از جاش بلند شد و بعد از مرتب کردن تخت خواب از اتاق بیرون رفت.
توی دستشویی داشت صورتش رو میشست و همینکه چشماشو بست اتفاقات دیشب مثل فیلم از جلوی چشماش رد شد.
چشماشو باز کرد و بهت زده به تصویر خودش توی آینه نگاه کرد.
_اونا چه چرت و پرتایی بوده من گفتم؟...الان چطوری برم بیرون و باهاش ناهار بخورم؟
کف دستشو کوبید به پیشونیش و نالید:
_آی خدا لعنتت کنه تهیونگ احمق
دوباره آبی به صورتش زد و بعد از اینکه با حوله صورتش رو خشک کرد از دستشویی رفت بیرون.
لباساشو مرتب کرد و از راهرو خارج شد تا رسید به سالن اصلی.
خجالت زده نگاهی به جونگ کوک انداخت که اونم به میز غذاخوری اشاره کرد.
_بشین
تهیونگ رفت سر میز و نشست.
جونگ کوک ظرفای آخرم روی میز گذاشت و درست رو به روش نشست.
شروع کرد به خوردن غذاش و گفت:
_لباساتو فرستادم خشکشویی امشب تحویلشون میدن تا اونموقع میتونی لینجا بمونی اگه باهاش مشکلی نداری
تهیونگ بدون اینکه سرش رو بالا بگیره گفت:
_ممنون...یکم پیش یادم اومد دیشب چیشد...بابت رفتارم معذرت میخوام
جونگ کوک_اشکالی نداره...فقط امیدوارم از این به بعد یکم بیشتر به حرفام گوش بدی و کمتر لجبازی کنی
سکوت کرد و دیگه حرفی نزد.
داشت از خجالت آب میشد!
جونگ کوک وقتی دید تهیونگ فقط داره برنج خالی میخوره یکم گوشت از داخل ظرف وسط میز برداشت و اونا رو براش داخل کاسه ی برنجش گذاشت.
_گوشت بخور برنج خالی فایده ای نداره
تهیونگ_ممنون رئیس
جونگ کوک نگاهی بهش کرد و لب زد:
_وقتی تنهاییم جونگ کوک صدام بزن...نیازی نیست رسمی باشی
تهیونگ_چ...چشم رئیس...چیزه...جونگ کوک شی
_فقط جونگ کوک
تهیونگ نگاهی بهش کرد و باز گفت:
_بله جونگ کوک
جونگ کوک کمی مکث کرد و وقتی دهنش از غذا خالی شد گفت:
_یه پیشنهادی واست دارم...از این به بعد هرروز باهم میریم باشگاه و ورزش میکنیم...من به تو کمک میکنم رژیمتو متعادل کنی توام به من کمک میکنی که به برنامه ی ورزشم برسم...بدون لج و لجبازی بدون سرپیچی قبوله؟
تهیونگ فکر کرد و بعد از چند لحظه جواب داد:
_قبوله
جونگ کوک_امروزو بهت آسون میگیرم...اما از فردا شروع میکنیم...یا باشگاه این ساختمان یا خونه ی تو یا کمپانی برای من فرقی نداره
تهیونگ_من میام اینجا اگه اشکالی نداره
_اوکی، در ضمن تا اطلاع ثانوی دیگه حق نداری الکل مصرف کنی فهمیدی؟
تهیونگ سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد.
_بله متوجه شدم
خوردن غذا رو که تموم کردن با کمک جونگ کوک میزو جمع کرد و رفت توی آشپزخونه.
ظرفا رو گذاشت توی ظرف شویی که جونگ کوک گفت:
_اونجا نذارشون...میخوام بذارمشون توی ماشین ظرفشویی
تهیونگ نگاهی کرد و وقتی ماشین رو دید درشو باز کرد و ظرفا رو داخلش چید.
_تعدادشون کمه خودم میشستم
جونگ کوک_یه سری ظرف دیگم هست اونارو هم میذارم باهاشون نمیخواد تو زحمت بیفتی
تهیونگ سری تکون داد و وقتی کارش تموم شد اومد بیرون.
نگاهی به جونگ کوک کرد و لب زد:
_بابت غذا ممنون...خیلی خوشمزه بود
جونگ کوک_نوش جان، اگه دوس داری برو بشین تی وی ببین راحت باش
زیر لب تشکر کرد و رفت روی مبل نشست.
موبایلشو از توی جیبش درآورد و روشنش کرد که دید کلی تماس از دست رفته و پیام از طرف یونجون دریافت کرده.
پیاماشو باز کرد و خیلی کوتاه براش نوشت:
"شب تو خونم میبینمت برات توضیح میدم"
پیام رو فرستاد و موبایلش رو کنار گذاشت.
جونگ کوک بعد از اینکه واسه خودشون دوتا بطری لیموناد از داخل یخچال برداشت اومد و نشست پیش تهیونگ.
در یکی از بطری ها رو باز کرد و سمت تهیونگ گرفتش.
_این مال تو
تهیونگ زیر لب تشکر کرد و ازش بطری رو گرفت.
لیمونادش رو توی سکوت خورد و هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد.
تهیونگ هنوز روش نمیشد بخاطر حرفایی که دیشب زده با جونگ کوک حرف بزنه!
زیر چشمی به جونگ کوک که داشت با موبایلش کار میکرد نگاهی کرد و بعد به موبایلش خیره شد.
کنجکاو شده بود که داره به کی پیام میده.
چرا باید راجبش کنجکاو بشه؟
مگه صاحبش بود؟
___
پرونده ها رو یه جا از روی میزش برداشت و راه افتاد به سمت کمد کنار دیوار که یهو در اتاقش به صدا دراومد.
سرش رو چرخوند و گفت:
_بفرمایید
در اتاق باز شد و همزمان پرونده ها از دستش لیز خورد و همش پخش زمین شد.
_بذارین کمکتون کنم جیمین شی
جیمین همینطور که نشسته بود تا پرونده ها رو جمع کنه سرشو بالا گرفت که با سوکجین رو به رو شد.
_ممنون
جین کمکش کرد و باهم پرونده ها رو داخل کمد گذاشتن.
جیمین در کمد رو بست و چرخید که دید سوکجین درست توی پنج سانتیش ایستاده.
سرشو بالا گرفت و آب دهنش رو محکم قورت داد.
سوکجین خودشو عقب کشید و گفت:
_معذرت میخوام فک کنم بد موقع اومدم انگار خیلی کار دارید
جیمین لبخندی زد و جواب داد:
_نه بابا تموم شد کارم...داشتم اینارو میذاشتم توی کمد که دیگه برم خونه
+پس یعنی وقتتون آزاده
_بله
+من توی کمپانی یه کاری داشتم دیگه وقتی تموم شد گفتم بیام شما رو ببینم حالا که اینجام...بیاین بریم من میرسونمتون خونه
جیمین تشکر کرد و وقتی کارش تموم شد همراه جین از کمپانی خارج شد.
توی ماشین نشسته بودن و بینشون سکوت برقرار شده بود که جیمین گفت:
_میگم اگه ناراحت نمیشین از این به بعد باهم رسمی حرف نزنیم چون حس میکنم یکم معذب میشیم و سخته واسمون
جین_دقیقا منم میخواستم همین خواهشو بکنم...پس از این به بعد منو جین صدا بزن
جیمین_باشه جین...توام دیگه با من رسمی نباش
_چشم جیمین
لبخندی زد و نگاهش رو به چهره ی جین دوخت.
اون حواسش به رانندگیش بود و جیمینم داشت یواشکی نگاهش میکرد.
توی این لحظه تمام اجزای صورتش و تمام حرکتاش برای جیمین جذاب به نظر میرسید.
جیمین داشت یه حسایی نسبت به این مرد پیدا میکرد!
ادامه دارد...
(مرسی که کامنت میذاری کیوتی♥️)
YOU ARE READING
The Untamed
Fanfictionمدل معروف کره "کیم تهیونگ" با کمپانی فعلیش به مشکل برخورده و به زودی قراردادش هم تموم میشه. اما بخاطر شهرتش بهترین کمپانی کره که خیلیم سر و صدا کرده بهش پیشنهاد کار و بستن قرارداد میده. و اینجاست که تهیونگ و جونگ کوک باهم ملاقات میکنن...
