part 6

1.2K 136 2
                                    

همون طور که برادر ناتنیاش بهش ور میرفتن ، پسر جلوی دهنش رو گرفته بود تا صدای ناله اش به گوش نامادریش نرسه.

بعد از چند دقیقه صدای کوبیده شدن عصای بانو روی سرامیکا باعث شد هر سه به اون سمت نگاه کنن.
زن با صدای بلندی که عصبانیت ازش معلوم بود گفت : اینجا چی خبره؟

وقتی جونگین سه تا انگشت هاش رو از توی سوراخ پسر در آورد ، باعث شد نفس عمیقی بکشه ولی نمیدونست که قراره وضع بدتر بشه.

چون سهون با بغض ساختگی به طرف بانو رفت و گفت: مامان جونم ، پرنسیلا بهمون حرف بد زد و تازه گفت که پلاگ رو دربیاریم و انگشتش کنیم.
مادر نگاه ترسناکی به کوک کرد و هر دو برادر با لبخند
موزیانه ای روی صندلی نشستن.

جونگکوک میخواست حرفی بزنه ولی از بانو میترسید.
زن وقتی پشت میز نشست و عصاش رو کنار صندلیش
گذاشت و گفت: بعدا در موردش حرف میزنیم فعلا وقت غذاست.
جونگکوک سینی های غذا رو روی میز گذاشت.

میخواست به آشپزخونه بره تا کارای لازم رو انجام بده که با صدای نامادریش سر جاش ایستاد.
نامادری با لبخندی کوچیک گفت : کوک ، عزیزم ؟
آب دهنم و به زحمت قورت دادم و گفتم : بله ، مادرجون؟
زن لبخندش رو روی لبش حفظ کرد و گفت : توی آشپزخونه منتظرم میمونی تا بیام

پسر فقط تونست چشمی زیر لب بگه و با عجله به طرف آشپزخونه رفت.
تمام مدت که ناهار سرو میشد جونگکوک استرس شدیدی داشت.
نامادری قرار بود بهش چی بگه؟
در واقع میدونست ولی نمی خواست که بهش فکر کنه.
احتمالا به خاطر حرف پسراش کوک رو تنبیه میکرد و اون حتی نمی تونست از خودش دفاع کنه.

تقریبا نیم ساعت گذشته بود و هنوز از نامادریش خبری نبود.
حوصله اش سر رفته بود و به سمت پنجره ی داخل آشپزخونه رفت تا صدای آواز پرنده ها رو گوش کنه ؛ که همون لحظه نامادری وارد اشپزخونه شد نگاه گذرایی به اطراف کرد.
انگشتش رو روی کابینت کشید و به آرومی فوت کرد و گفت : خوبه که به وظایفت عمل کردی ، امروز از تنبیه خبری نیست ، راحت باش.
و بعد از حرفش دستش رو روی موهای جونگکوک گذاشت و آروم نوازش کرد.
پسر لبخندی زد و چیزی نگفت.

بعد از دو دقیقه نامادری رو به پسر گفت : حالا که پسر خوبی بودی ، باید بهت جایزه بدم ؟!
پسر سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.
زن باز هم به نوازش موهای پسر ادامه داد و گفت : امروز اگه دوست داشتی میتونی به اسب سواری بری ؛ کوکی کوچولو.
بعد از اینکه نامادری از آشپزخونه رفت ، پسر به سمت طویله رفت ، اسب پیرش اونجا منتظرش بود ، اون اسب هدیه ی مادرش بود.
اسب رو خیلی دوستش داشت.

سریع اسب رو زینش کرد و سوارش شد و بعد با عجله به طرف جنگل حرکت کرد.
اسب هر چقدر تند تر میرفت جونگکوک بیشتر گریه میکرد و نگران نبود کسی صداش رو بشنوه.
نمیدونست چقدر از خونه دور شده بود که چند تا مرد سوار بر اسب اطرافش دید.

Princila ( پِرَنسیلا )Where stories live. Discover now