part 10

1.1K 125 8
                                    

پسر سرش رو که بلند کرد با پیرزنی روبرو شد که تا به
حال ندیده بودش.
اون به طرز با مزه ای تپل بود و موهای سفیدی داشت.

حتی انگشتای دستش هم سفید و تپلی بود و باعث میشد آدم بهش حس خوبی داشته باشه. 

اون یه پیر زن مهربون بود که فقط یکم ازش آب و غذا 
میخواست ، وقتی چیزایی که آورده بود رو خورد پیرزن ازش پرسید : بگو چرا پسر خوشگلی مثل تو داشت گریه میکرد؟

با یادآوریش دوباره بغض پسر ترکید و ماجرای نامادری و مهمونی رو براش تعریف کرد ، اون پیرزن خندید و
گفت : همین؟ به خاطر همچین چیزی گریه میکردی؟ 

بعد با خودش زیرلب گفت : پس واجب شد این پیرزن دوباره دست به کار بشه.
جونگکوک تا خواست چیزی بپرسه پیرزن عصایی از توی
آستینش بیرون آورد و شروع کرد به ورد خوندن.

عصا رو به طرف کدو گرفت و با آواز گفت: کدو بشه ، ماشین.
پیرزن بعد از گفتن این حرفش باز هم وردی رو گفت اما این دفعه با صدای بلندتر : بی بیدی بابیدی بو 
توی چشم بر هم زدنی کدو تبدیل به یه ماشینی زیبا شد.

درست شبیه ماشین های سلطنتی ، رنگش مشکی براق و بدون هیچ خط و خشی بود.
فقط چند دقیقه طول کشید تا مارمولکا و سگ و اسب پیرشون تبدیل به راننده و خدمتکار شدن.

وقتی همه چیز آماده شد پیرزن با عجله جونگکوک رو به
طرف ماشین هل داد و گفت : حالا میتونی بری عزیزم ، برو و کلی خوش بگذرون 

پسر دست پیرزن رو گرفت و به لباسای پاره اش اشاره کرد و گفت : اما من با این لباسا چجوری برم؟
پیرزن خنده ی نمکی کرد و گفت : اوه،عزیزم ، اصلا حواسم نبود این پیر زن رو ببخش. 

و باز هم عصاش رو توی هوا تکون داد و بی بیدی بابیدی 
بو گفت.
و چند ثانیه ی بعد لباس آبی و زیبایی تو ی تنش ظاهر
شد.
کتی به رنگ آبی درباری و پیراهنی سفید با پاپیون سفید و موهاش که الان به طرز قشنگی شکل گرفته بود.
از همه قشنگ تر کفشای سفید شیشه ای بود که روش یه
قلب کوچیک شیشه ای به چشم می خورد.

پیرزن باز هم جونگکوک رو به طرف ماشین هل داد و گفت : چون جادو فقط تا اون ساعت باقی میمونه ؛ حواست باشه که تا ساعت دوازده باید برگردی!

همه چیز برای پسر عجیب و جادویی بود.
لباس زیبایی که توی تنش دلبری میکرد ، کفشاش ، ماشینی که سوارش بود ، حتی لبخندی که روی لبش نشسته بود.

دلش میخواست واکنش نامادری رو ببینه ؛ وقتی جونگکوک رو میدید ، که از پسرهای دست و پا چلفتیش زیباتر بود و به نوعی می درخشید.

توی رویاهاش میدید که یه مرد قدرتمند ازش
خوشش اومده و میخواد که باهاش ازدواج کنه و بعد 
دیگه به اون خونه بر نمیگشت.
به خونه ای که یه زمانی عاشقش بود. 

وارد قصر که شدن ، راننده درست جلوی پله های ورودی ماشین رو نگه داشت و یکی از خدمه در رو باز کرد.
پسر به کمک یکی از خدمه از ماشین پیاده شد و به قصر
که غرق نور و موسیقی بود نگاه کرد.

عطر گل های لیلیوم زرد تمام محیط رو پر کرده بود و 
حتی از اون فاصله هم میشد فهمید مهمونا چقدر خوشحالن.

خودش رو یکم مرتب کرد و از پله ها بالا رفت.
وارد قصر که شد همه چیز به طرز زیبایی افسانه ای به نظر میرسید.

لوستر های بزرگ ، گلدونای پر گل ، اشراف زاده و لباسای پر زرق و برق.
مهمون ها دست توی دست هم میرقصیدن و افراد سرشناس گوشه و کنار مشغول حرف زدن و نوشیدن بودن.

جونگکوک همون طور که از پله ها پایین می رفت به اطراف نگاهی انداخت.
مردهای جوون و پسرهای زیبایی رو میشد دید که گوشه و کنار قصر با هم خوش و بش میکنن و گاهی همدیگه رو میبوسیدن.

پسر احساس غریبی میکرد اما یه حس آشنا وادارش میکرد  پا پس نکشه و به خونه برنگرده.
سنگینی نگاه یه نفر رو روی خودش احساس میکرد.

پسر توی جمعیت بی هدف میچرخید و به آدمایی نگاه
میکرد که صدای خنده هاشون توی موسیقی گم میشد. 
چقدر شاد بودن و بی دغدغه میخندیدن.

وقتی مرد قد بلند و آشنایی رو روبروی خودش دید سر 
جاش میخکوب شد.
بهش نگاه میکرد ، بدون اینکه حتی پلک بزنه ، لبخند 
همیشگیش هم روی لبش بود.

شلوارش رو توی مشتش فشار داد ، فکر نمیکرد اون مرد رو  اینجا ببینه.
اون هم توی لباس شاهزاده که بدجوری بهش میومد و 
باعث میشد قد بلند تر از همیشه به نظر برسه.

مرد با چند قدم کوتاه جلو اومد ، جوری با وقار راه میرفت که باید همه براش تعظیم میکردن. 
از بالا به جونگکوک نگاه میکرد.

لبخند دوباره ای زد و دندونای سفیدش رو به رخ کشید و بعد دستش رو به طرف پسر دراز کرد و گفت : آقای زیبا ، به من افتخار رقص میدن؟!

جونگکوک نفسش رو نا محسوس بیرون فرستاد و دستش رو که حس میکرد از یخای قطب سرد تر شده توی دست مرد گذاشت.

دستاش گرم بود ، حتی لبخندش هم به پسر همین حس رو میداد‌ ، عطرش انگار جونگکوک رو احاطه کرده بود.
جونگکوک مست شده بود. 
مگه میشه یه آدم با عطر کسی مست بشه؟

مهمون ها یه دایره ی بزرگ تشکیل داده بودن و جونگکوک و مرد درست در مرکزش میرقصیدن.
تا به حال فکر نمیکرد همچین رقصی رو بلده.

با یه دست کمر مرد رو گرفته بود و دست دیگه اش توی 
دست مرد بود و در حالیکه رهبر رقص مرد رو به روش بود روی سن میرقصیدن.

وقتی موسیقی تموم شد همه به افتخارشون دست زدن و با موسیقی بعدی همه دست تو دست هم شروع کردن به رقصیدن ؛ اما مرد برای دور بعدی رقص صبر نکرد و همون طور که دستش دور کمر جونگکوک بود با هم از سالن خارج شدن.

Princila ( پِرَنسیلا )Donde viven las historias. Descúbrelo ahora