زن نگاهی بهش کرد و با چشمای ریز شده پرسید : امروز جایی رفته بودی؟
پسر همون طور که از پایین بهش خیره شده بود آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد صداش لرزش نداشته باشه و گفت : نه...مادر جون ؛ فقط ...فقط وقتی دیدم دیر کردید رفتم حیاط پشتی و علف های هرز باغچه رو کندم.نوک کفشش رو به گونه ی پسر مالید و گفت : پس این گونه های گل انداخته چی میگه؟ تو که بهم دروغ نمیگی عزیزم؟
پسر واقعا هل شده بود و نمیدونست چی بگه ، چطور
میتونست بگه دو بار با یه مرد مالقات کرده و نترسه
از تنبیهات سختش.
انگار نامادری میتونست حتی از ظاهرش هم حال درونیش رو بخونه.وقتی صدای داد پسرا بلند شد هر دو به طرفشون
چرخیدن.دو تا برادر موهای هم رو میکشیدن و سر لرد دعوا میکردن.
سهون رو به جونگین گفت : لرد من رو دوست داره نه یه هرزه مثل تو رو
جونگین هم از برادرش کم نیاورد و گفت : نخیر هرزه تویی که پاهات همش بالاست ؛ لرد من رو میخواد.
سهون حرصش گرفته بود و گفت : نخیر لرد من رو میخواد.
جونگین مشتی به صورت برادرش زد و گفت : نخیر من رو!نامادری توی یه چشم به هم زدن یه جوری عصبانی شد
که عصاش رو محکم روی زمین کوبید و گفت : پسرها...پسرها چه خبرتونه؟ این اصلا برازنده ی پسر های من نیست که سر لرد دعوا کنن ؛ بریم بالا دیگه وقت خوابه ، بجنبید پسرهاجونگکوک وقتی نامادری و پسر هاش از پله ها بالا رفتن نفس آسوده ای کشید و دستش رو روی قلب پر تپشش گذاشت.
توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود و سعی میکرد نسبت به ماجرای دیشب خوش بین باشه که نامادری دیگه پیگیر ماجرا نمیشه.
اگه زن میفهمید که پسر بیرون رفته ؛ اتفاق خوبی براش نمی افتاد.حتی اگه میفهمید دو بار یک مرد رو مالقات کرده ؛ حتما
باهاش یه کاری میکرد که دیگه نتونه پاش رو از در بیرون بذاره.
وقتی صدای در آشپزخونه اومد و نامادری وارد شد ، پسر شیر آب رو بست.از اونجایی که توی دستش ترکه بود تمام بدن پسر شروع کرد به لرزیدن.
حتما ماجرا رو فهمیده بود و حالا میخواست تنبیه اش کنه.نامادری جلوش که ایستاد ترکه رو زیر چونه ی پسر گذاشت و سرش رو بلند کرد : خب ، کوک ؛ قرار بود دیروز چکار هایی رو انجام بدی؟
جونگکوک به لکنت افتاده بود و به هر سختی بود گفت : مادر...مادر جون من...منکه
زن اخمی کرد و گفت : بذار من بهت بگم!لبه ی میز نشست و چند بار نوک ترکه رو به کف دستش
کوبید و گفت : قرار بود کل طبقه ی پایین رو گرد گیری کنی ، پرده ها رو بگیری و ملحفه های تخت من و پسر ها رو عوض کنی و لباسای پسر ها رو بشوری ،درسته؟
جونگکوک با لکنت و ترس گفت : من...من...یادم رفت ملحفه ها رو...
نامادری پایی روی پا انداخت و گفت : برای خودت ول گشتی،درسته؟ تنبیه امروزت رو خودت تعیین کن!
جونگکوک با بغض گفت : اما... آخه!
نامادری اخم شدیدی کرد و گفت : حالا میخوام خودت بگی چند تا ترکه روی باسن کوچولوت بزنم؟
جونگکوک که چاره ای نداشت با بغض شدیدش گفت : بله مادر جون

YOU ARE READING
Princila ( پِرَنسیلا )
Fanfictionسال ها پیش پسری زیبا به نام پرنسیلا با نامادری و دو پسرش زندگی می کرد. پسر مثل یک خدمتکار کار می کرد. یک روز زنگ در به صدا در اومد. وقتی پرنسیلا در رو باز کرد، متوجه شد که حاکم از تمام پسر های زیبا دعوت کرده تا در یک مهمانی شرکت کنند. پرنسیلا از نا...