اضطراب لحظهای رو برای بالا بردن تپشهای قلبش از دست نمیداد. لبهای خشک شدهاش رو بار دیگه با زبونش خیس کرد و به در بستهی اتاقی که جیمین درونش بود، خیره شد. حرف تهیونگ درمورد مرگ جیمین با باز کردن مهر انرژیش، لحظهای ذهن خستهاش رو رها نکرده بود و نتیجهاش بهونه ساختن برای تهیونگ و بیرون اومدن از اتاقشون بود. هر چند، مطمئن بود حتی اونجا بودنش کمکی به حال جیمین نمیکنه ولی میخواست توی لحظاتی که درد میکشید، کنارش باشه.
جونگکوک دقایقی قبل به بهونهی عوض کردن لباسهاش اتاق رو ترک کرده بود و این بهونهی خوبی برای سوکجین بود که تنها عضو خانوادهاش رو ببینه و حالش رو بفهمه.
هر چند تهیونگ چندین بار بهش هشدار داده بود و از انجام اون کار منعش کرده بود چون فکر میکرد که اون پسر به جین آسیب میزنه.
ولی سوکجین نمیتونست بیخبر از جیمین تپشهای قلبش رو آروم کنه. اون پسر، خانوادهاش بود. اون هیچوقت بهش صدمه نمیزد.
با این فکر دست لرزونش رو به طرف دستگیرهی فلزی در برد ولی با شنیدن صدای قدمهای سریعی که از پلههای چوبی بالا میاومدن، بین راه متوقف شد. به طرف انتهای راهپله چرخید و منتظر به صداهایی که بهش نزدیک میشدن، گوش داد.
انتظارش با دیدن چهرهی ناآشنایی به پایان رسید. اخمی بین ابروهاش شکل گرفت.
"تو کی هستی؟"
نیشخندی روی لبهای غریبه شکل گرفت که باعث خالی شدن ته دل سوکجین شد.
"تعجب میکنم که اون هیولای خونخوار چنین معشوقهی زیبایی داره."
با دو قدم خودش رو به سوکجین رسوند و اجازهی هر واکنشی رو از پسر متعجب گرفت. دستش رو بالا برد و با تموم ظرافتی که میتونست توی حرکتش استفاده کنه، با کنار دستش ضربهای به گردن جین زد.
سر سنگین پسر بیهوش شده، روی شونهاش افتاد و هیونجین درحالی که پسر رو به روی دستهاش منتقل میکرد، نمایشی لبهاش رو به طرف پایین متمایل کرد.
"انسان بیچاره! تو برای بودن کنار کیمتهیونگ، واقعا ضعیفی."
با حس حضور بیصدای تهیونگ پشت سرش، پوزخندی زد و آروم با جین خوابیده روی دستهاش به طرفش چرخید.
"پس بوی گندی که حس میکردم از تو بود."
ابروهای هیونجین با شنیدن حرف تهیونگ بالا پرید و آروم خندید.
"بهترین تعریفی بود که تا حالا کسی ازم کرده. واقعا ازت ممنونم و اینکه..."
هیونجین با چشمهاش به سوکجین خوابیده روی دستهاش اشاره کرد.
"زیبای خفتهات برای بیدار شدن به یه بوسه احتیاج داره پرنس. منتظر چی هستی؟"
به ثانیه نکشید که اخمهای تهیونگ توی هم گره خوردن و مردمکهای مشکیش به رنگ قرمز دراومدن. به سرعت خودش رو به سوکجین رسوند و اون رو از دستهای هیونجین بیرون کشید.
"به من نگاه کن."
تهیونگ ناخودآگاه به چشمهای هیونجین که به رنگ بنفش براقی که اون رو یاد گلهای زنبق نامجون میانداخت، نگاه کرد. فهمیدن تلهای که توش افتاده بود اونقدرها هم سخت نبود وقتی شل شدن عضلات بدنش رو حس کرد.
"حرومزاده."
YOU ARE READING
"THE REAL YOU"
Fanfiction『پایان یافته』 [پارک جیمین یه زندگی عادی داشت و تنها چالشی که توی زندگیش داشت، درست خرج کردن پولهاش و خوشحال کردن جین بود. ولی خبر نداشت که این زندگی عادی فقط یه نمایش بود و پشت صحنهاش رو درست وقتی دید که با اون پنج نفر روبهرو شد. پشت نقاب جیمین ی...
