part4_"friend or foe"

591 108 16
                                        

"اونقدرها‌ هم بد به‌نظر نمی‌رسه."

یونگی با شنیدن حرف جونگکوک، پوزخندی زد. شاید باید بیش‌تر با طعمه‌اش بازی می‌کرد؟
"فقط چند روز دیگه مراقبش باش. قول می‌دم بزودی از این عذاب نجاتت بدم."

با حس حضور کسی پشت سرش، گوشی رو پایین آورد و صفحه‌‌اش رو برای قطع تماس، لمس کرد. لب‌هاش به لبخند کوچیکی باز شد.
اون هاله‌... معلوم بود که فراموشش نمی‌کرد.
یه روزی اون هاله، امن‌ترین و بهترین هاله برای یونگی بود. مثل وقت‌هایی که از درد استخون‌هاش فریاد می‌زد و صاحب اون هاله تنها مسکنش بود.
بدون این‌که برگرده زمزمه کرد:
"مثل همیشه دیر کردی، کیم‌نامجون. زود‌تر از این‌ها منتظرت بودم."

"مشتاق دیدار مین‌یونگی."
نامجون آروم درحالی که به سرتاپای پسر نگاه می‌کرد، لب زد. حس دلتنگی‌ای که تک‌تک سلول‌های بدنش فریاد می‌زدن، جدال عجیبی با نیروی سیاه تنفر درونش، داشت. حتی خودش هم نمی‌دونست، عنوان پسر روبه‌روش توی زندگیش چیه.
یه دوست یا قاتل عزیزترین فرد زندگیش؟
یونگی با شنیدن حرف نامجون لبخندش از بین رفت. انگار به یک‌باره نگه‌داشتن وزنش سخت‌ترین کار ممکن شد. آب دهانش رو قورت داد و آروم روی پاشنه‌ی پا به سمتش برگشت. لبش رو آروم از داخل گزید. می‌تونست یونگیه خردسالی رو ببینه که با دیدن نامجون به طرفش پر می‌کشید و به یکی از پاهای بزرگش می‌چسبید، تا وقتی که پسر دلش براش بسوزه و توی آغوشش بگیرتش. اما یونگیه بزرگسال می‌تونست نگاه درون چشم‌های نامجون رو ببینه. نگاهی که با رگه‌های نفرت و سردرگمی آمیخته شده بود.
چهرش پخته‌تر شده بود اما هاله‌اش هیچ تغییری نکرده بود. هاله‌ای که یونگی همیشه اون رو به آرامش جنگلی پر از درخت تشبیه می‌کرد. به‌مرور درخشش نگاهش از بین رفته بود و دلیل این تاریک‌شدن روبه‌روش ایستاده بود. 'یونگی'
مهم نبود چندین دقیقه در همون حالت بهم خیره شده بودن. اون‌دو نفر هیچ وقت راجب حسی که نسبت به هم‌دیگه داشتن، مطمئن نبودن.
بالاخره یونگی لب‌های خشکش رو از هم باز کرد و تازه فهمید که قسمتی از لب‌هاش رو که گاز گرفته بود، زخم شده بود.
"می‌بینم که هنوز هم سگ وفادار اون پیرمردی."

نامجون پلکی زد و نگاهش رو به سمت هوسوکی که آماده‌ی حمله بود، داد. می‌تونست بوی ضعیف یونگی رو از بدن اون پسر حس کنه.
"و تو همون بازنده‌ای که بودی."

چشم‌های یونگی درخشیدن و لبخند بزرگی روی لبش شکل گرفت. لبخندی که هوسوک انتظارش رو نداشت و باعث شد نگاه نگرانش کمی به سمتش بچرخه.
"انتظار داشتم بعد مرگ اون دختر، از بین بری. ولی تو قوی‌تر از چیزی که توی ذهنم بودی ظاهر شدی."

دست‌های نامجون مشت شدند. مثل تموم وقت‌هایی که عصبی می‌شد، فکش رو جلو برد و اخمی بین ابروهاش شکل گرفت. قاتل معشوقه‌اش جلوش ایستاده بود و نامجون هیچ کاری از دستش بر نمی‌اومد.
یونگی به تغییر حالت پسر خیره شد. اون تغییر نکرده بود. هنوز هم پیش‌بینی تک‌تک واکنش‌هاش برای یونگی، آسون‌ترین کار ممکن بود. اون‌هم بدون این‌که نیاز باشه از قدرتش استفاده کنه.
هوسوک از سکوت بینشون استفاده کرد و به حرف اومد.
"برای چی اینجایی کیم نامجون؟"

"THE REAL YOU"Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang