پلههای از جنس چوب گردو رو بدون اینکه کفشهای گلیاش رو از پاش در بیاره، بالا رفت و به صدا شدن اسمش توسط هوسوک توجهی نشون نداد. قطرات آب از لباسهای تقریبا نمدارش روی زمین میریختن و کفپوش مات خونهی نامجون رو خیس میکردن. ماهی خاکستری رنگ توی دستهاش سر میخورد و آخرین تلاشهاش رو برای زندگی میکرد ولی تقلاهاش در بین انگشتهای محکم یونگی، بینتیجه بودن. دستهای یونگی ماهی بیچاره رو بیشتر و بیشتر به سمت مرگ میفرستادن ولی اون موجود بیچاره میدید روی لبهای قاتلش لبخند بزرگی بود و توی ذهنش تکمیل کردن ماموریتش رو جشن میگرفت.
خورشید در حال غروب کردن بود و نور نارنجی رنگی از بین پنجرههای بزرگ و هلالی شکل به داخل خونه میتابید و فضای خونهی تاریک و قهوهای رنگ رو زیباتر میکرد.
هوای اواخر آگوست بهقدری خوب بود که یونگی رو ترغیب برای بیشتر موندن کنار دریاچهی کوچک، توی جنگل پشت خونهاشون کنه ولی دیدن نامجون براش الویت بیشتری داشت.
با رسیدن به در اتاق نامجون که چوبش کمی تیرهتر از وسایل دیگهی خونه بود، ایستاد. روی نفسهاش متمرکز شد و سعی کرد آرومش کنه تا نامجون متوجه هیجان و تلاطم درونش نشه.
بههرحال یونگی قرار نبود چیزی به نامجون دربارهی چندین ساعت بیهوده نشستن کنار دریاچه برای گرفتن اون ماهی بزرگ بگه. اون موضوع، فقط خیلی زیاد خجالتآور بود و یونگی ترجیح میداد ساعتها به اراجیف تهیونگ درمورد امکان حملهی آدم فضاییها به زمین و دوست شدنشون با تهیونگ گوش بده تا بتونه دهنش رو برای گفتن حقیقت به نامجون ببنده.
دم عمیقی گرفت و با بالا بردن دستش خواست وارد اتاق بشه و از نامزد نامجون، کلارا که بخاطر نیمهباز بودن در تیکهای از موهای کمپشت و سیاهرنگش مشخص بود، راجب زمان برگشتن نامجون بپرسه که با شنیدن صدای شخص دیگهای داخل اتاق، به سرعت عقب کشید و پشت گلدونی که تقریبا قسمت کوچکی از بدنش رو پوشش میداد، ایستاد.
"درمورد نقشهات مطمئنی؟"
صدای پدرجونگکوک رو شنید که مخاطبش کسی جز کلارا نبود. پدر جونگکوک در غیاب نامجون اونجا چیکار میکرد؟
میدونست گوش دادن به حرفهای اون دو نفر دور از ادب بود ولی کنجکاویش ذرهای قویتر از حس عذاب وجدانش بود و با بستن دستها و دهان عذاب وجدانش اون رو گوشهای از منطقهی فراموش شدهی ذهنش پرت کرد و گوشهاش رو برای شنیدن ادامهی مکالمهی اون دو، تیز کرد.
"صددرصد. امشب اون پیرمرد رو میکشیم و تنها کسی که برای پادشاه بعدی مناسبه، تویی رافائل. تنها وارث بعدی سلطنت."
با شنیدن حرف کلارا چشمهاش به درشتترین شکل ممکن در اومدن و لب پایینش بین دندونهاش اسیر شد. ابروهاش توی هم گره خوردن وقتی تیر کشیدن سرش رو حس کرد.
اشتباه شنیده بود؟
چیزی که شنیده بود نمیتونست درست باشه. اون دختر کلارا بود. دختری که نامجون هیونگش عاشقانه میپرستیدش. انسانی که نامجون با زیر پا گذاشتن قوانین زیادی به اونجا برده بودش و بالاخره بعد از تلاشهای زیاد تونسته بود عشقشون رو به تموم افراد مخالفشون ثابت کنه و اون دختر رو کنار خودش نگه داره.
اون دختر، کلارا بود. اون هیچوقت راجب پادشاه فعلیشون همچین دسیسهای نمیچید. نه تا وقتی که یونگی تازه قبول کرده بود که اون دختر هم اندازهی هیونگش، عاشق بود و بالاخره از عشق نوپاش به هیونگش دست کشیده بود.
صدای قدمهایی باعث شد رشتهی افکار درهم برهماش پاره بشه و یونگی درمونده برای فهمیدن حقیقت رو ناامیدتر کرد. قدمهای محکم و استوار به سمتی از اتاق رفتن و صدای ریز کشیده شدن پایهی میز روی زمین به گوش یونگی رسید.
"همیشه درمورد هوش سرشارت کنجکاو بودم کلارا. و الان، دارم به چشم میبینمش."
DU LIEST GERADE
"THE REAL YOU"
Fan-Fiction『پایان یافته』 [پارک جیمین یه زندگی عادی داشت و تنها چالشی که توی زندگیش داشت، درست خرج کردن پولهاش و خوشحال کردن جین بود. ولی خبر نداشت که این زندگی عادی فقط یه نمایش بود و پشت صحنهاش رو درست وقتی دید که با اون پنج نفر روبهرو شد. پشت نقاب جیمین ی...
