اریک اروم سمت گوشه دیگه دیوار رفت و روی زمین نشست و اسلحه اش رو تو دستش گرفت، زیر چشمی بهش نگاه کرد : تو میخوای بری؟"
چارلز مکث کرد : میتونم برم یعنی؟"
+ ادمای پدرم دنبالت میفتن، تنها شانس زنده موندت منم!"
چارلز سری تکون داد. چند دقیقه ای گذشته بود که مردی وارد اتاق شد، کت شلوار مشکی و پیرهن سفید، موهای تقریبا سفیدی داشت و چارلز اولین نفر متوجه اش شد... اریک خواست لب باز کنه که اسلحه اش رو طرف چارلز نشونه رفت...
اریک دستش که تیر نخورده بود بالا اورد : نه نه یه لحظه صبر کنه!"
چارلز که منتظر شلیک بود خشکش زده بود، مرد نیم نگاهی به اریک گوشه دیوار انداخت : اریک!"
از دیدنش شگفت زده شد ولی هنوز اسلحه رو طرف چارلز نشونه رفته بود ، خیلی خونسرد و اروم نشون میداد، به اطرافش نگاه کرد که هرطرف خون روی دیوار و کف زمین ریخته شده، انگار که هیچ اتفاقی نیفته ابرو بالا انداخت : این همه آشوب رو بهم زده چرا بزارم زنده بمونه؟"
اریک به زور از جاش بلند شد و رو پا وایساد و نفسشو
بیرون داد : اون این کارارو نکرده پدر..."
نیم نگاهی بهش کرد و منتظر ادامش بود : من کردم!"
تعجب کرد ولی با این حال همچنان عادی نشون میداد، انگار بار اولش نیست بین این همه جنازه بوده...اریک سری تکون داد و به چارلز اشاره کرد : خطری نداره"
+ ولی من میخواستم دیگه از بین بره!"
با کلافگی سرتکون داد : نه! نه من... ما هنوز میتونیم ازش استفاده کنیم! من... میتونم ازش استفاده کنم، برای چیزی که میخوام"
+اخرین بار که نزدیک بود همتون گیر بیفتید"
_ تقصیر اون نبود.."
چارلز نگاهی به اریک کرد که تمام وقت داشت ازش دفاع میکرد، باورش نمیشد..
مرد شونه بالا انداخت و اسلحش رو غلاف کرد: پس این کثافت کاریا به خاطره اونه؟"
اریک خواست حرف بزنه که چارلز لب باز کرد : نه اقا، اونا میخواستن اریک رو بکشن...هر سه نفرشون"
اریک نگاهی بهش کرد و تعجب کرده بود... این همه شجاعت رو از کجا آورده بود؟چند ثانیه بهش خیره شده بود که خط نگاهشو شکست و روبه مرد کرد : من نیازش دارم، اون الان آدم منه!"
مرد نیم قدمی دست به کمر جلو اومد : از کجا انقدر مطمئنی که همه چی خوب پیش میره اریک؟"
نیم نگاهی به چارلز انداخت : اون قرار نیست مثل هری و بقیه بهم خیانت کنه! من بهش اعتماد دارم!"
+ به پدرش هم اعتماد داری پسرم؟"
چند ثانیه مکث کرد : باهم به یه توافقی رسیدیم، اتفاقی نمیفته! اون دیگه آدم منه پدر!"
YOU ARE READING
Salvation (cherik)
Fanfictionمقدمه : درسته! صلح هیچوقت جزء برنامه نبوده. هیچوقت هم قرار نیست باشه. اما تاحالا شده به این فکر کنیم که آخر تمام این جنگ ها چی میشه؟ اصلا آخری داره؟ این انتقام هایی که همگی در پی گرفتنش هستیم روزی تموم میشه؟ رستگاری به سراغمون میاد؟ رستگاری آدما با...
