گذشته

149 28 38
                                    

بخش بیست و دوم: گذشته

تمام گذشته تو رو میدونم؛ پس الان فقط گذشته تو نیست؛ گذشته ماست!

******************

همیشه دوست داشت با ییبو به موفقیت برسه. هر چند خودش هم تازه به عنوان کارآموز وارد کمپانی شده بود؛ اما با این حال خودش رو توی بالاترین جایگاه‌ می‌دید و دلش می‌خواست ییبو هم کنارش باشه. از علاقه بی‌اندازه پسر نسبت به رقص خبر داشت و با خودش فکر میکرد: چی میشه اگه من بخونم و ییبو برقصه؟ 

با همین تصورات دوست داشت هر روز پیشرفت کنه و یک روزی پسر رو کنار خودش ببینه؛ اما نمی‌دونست رویاهایی که توی ذهنش داشت، به مرور تبدیل به کابوس‌های بزرگی میشن؛ کابوس‌هایی که شاید هیچوقت دست از سرش بر نمی‌داشتند.

یک روز از زمانی که روستا رو ترک کرده بود، می‌گذشت؛ اما هنوز موفق نشده بود سرمایه‌گذار اصلی رو ببینه. حالا روی صندلی گرون‌قیمتی نشسته بود و منتظر اومدن مرد بود. استرس زیادی داشت و دلیلش رو نمی‌دونست. 

کاش حداقل روزهای اول ییبو کنارش بود؛ اما می‌دونست اون حسرتی هست که همیشه توی قلبش باقی میمونه. وقتی در اتاق باز شد، جان مضطرب از روی صندلی بلند شد. 

نگاهی به مرد سالخورده‌ انداخت. کفش‌های براق مرد اولین چیزی بود که حواسش رو به خودش پرت کرد؛ اما بوی عطرش می‌تونست بهش بفهمونه که به اندازه تمام وسیله‌های اتاقش قیمت داره. 

بعد از اینکه تعظیم کرد، دوباره روی صندلی نشست. زمانی که نگاه مرد با دقت در حال کنکاش بدنش بود، احساس بدی پیدا کرد و خودش هم نمی‌دونست چرا؟ وقتی صدای مرد توی گوشش پیچید، این احساسات منفی چند برابر شد: 

بلند شو بایست! 

جان پاهای لرزونش رو حرکت داد و ایستاد. دلش نمی‌خواست به مرد نگاه کنه؛ چون اعتمادبه‌نفسش به شدت کم میشد؛ اما وقتی مرد ازش درخواست کرد که بهش نگاه کنه، مجبور به انجامش شد. صدای مرد توی گوشش پیچید: 

چهره خیلی خاصی داری و میتونم بگم از تمام کارآموزهایی که امسال جذب کردم، بهتری؛ طوری که دلم میخواد برای خودم نگه دارمت! 

جان ناخواسته اخمی کرد و جوابی نداد. میدونست توی صنعت سرگرمی داشتن چهره خوب ملاک هست؛ اما نمیدونست تعریف کسی میتونه انقدر حس منفی بهش ببخشه. سعی کرد ذهنش رو به سمت افکار منفی سوق نده و روی حرف‌هایی که مرد میزنه، تمرکز کنه: 

جان من سرمایه زیادی دارم و بازیگرهای زیادی رو تونستم به دنیای سرگرمی معرفی کنم. تو چهره‌ت از همه اون‌ها بهتره و مطمئنم استعداد خوبی هم داری. اگه زرنگ باشی و به حرف‌هایی که میزنم گوش بدی، مطمئن باش در کمتر از دو سال صنعت سرگرمی چین رو توی دستت داری. فقط کافیه خودت بخوای. تو به دل من نشستی و مطمئنم مردم چین هم در زیبایی بی‌نظیرت با من هم‌فکر هستند. 

𝑊ℎ𝑒𝑛 𝑌𝑜𝑢 𝐿𝑒𝑓𝑡 𝑀𝑒Where stories live. Discover now