همونطور که وقتی از هم متنفر بودن رابطهشون طوفانی و غیرقابلکنترل بود، حالا هم که مشکلاتشون رو حل کردن و یه جورایی به توافق رسیدن، اوضاع همچنان خیلی ثبات پیدا نکرده بود. اول از همه، عادتهایی که سالها باهاشون زندگی کرده بودن به این راحتی کنار نمیرفتن، و هم هیسونگ و هم سونو وقتی پای همدیگه وسط میاومد، به شدت عصبی و لجباز میشدن.
و جدا از اون— که شاید دلیل اصلی هم همین بود— هنوز دقیق نمیدونستن جایگاهشون برای هم چیه. هیسونگ تقریبا مطمئن بود که بعد از توضیحش، سونو بخشیدتش— و خودش هم هیچوقت حتی یه ذره توانایی کینه نگهداشتن از سونو رو نداشت— اما حالا چی؟
قرار گذاشته بودن از اول شروع کنن. اما اول کجا بود؟ و آخرش قراره به کجا برسن؟ مقصدشون کجاست؟
هیسونگ نمیدونست باید همچنان دستش رو به سمت هدفی که توی دلش داشت دراز نگه داره یا بیخیالش بشه و فقط به همین راضی باشه که سونو دوباره کنارش ایستاده. همین کشمکشِ درونی بود که بیقرارش میکرد و همیشه آماده و مضطرب نگهش میداشت؛ ترس از اینکه دوباره همون چیزی رو از دست بده که تازه تونسته بود دوباره به دست بیاره.
شاید همین جرقهی دعوا رو زد. یا شاید سونو هم حالوهوای مشابهی داشت و اضطرابهای هر دوشون انقدر بالا زد که به هم برخورد کردن. هیسونگ حتی یادش نمیاومد دعوا از چی شروع شد. یه لحظه داشتن با جی و جونگوون از مدرسه به خونه برمیگشتن، و لحظهی بعد، مثل قدیما افتاده بودن به جون هم.
سونو دقیقا داشت توی صورتش فریاد میزد:"چرا همیشه باید طوری رفتار کنی انگار برات مهم نیست؟"
گرمای خشم از گردن هیسونگ بالا رفت و از گوشهی چشمش دید که دوستهاشون که از شرایط معذب شده بودن، آروم کنار میکشن و میرن.
با دندونهای به هم فشرده زمزمه کرد:"آفتابگردون، خفه شو!"
همین حرف فقط بیشتر سونو رو عصبانی کرد. چشمهاش از دلخوری گرد شدن.
با خشم جواب داد:"حداقل من چیزی که تو ذهنمه رو میگم! تو فقط راه میری و انتظار داری همه ذهنت رو بخونن."
دهان هیسونگ باز و بسته شد، اما راستش جوابی نداشت. یه بخشی از حرفهای سونو حقیقت داشتن، حتی با اینکه کلماتِ نیشدار، بیرحمانه به صورتش میخوردن.
هیسونگ فریاد زد:"میخوای بدونی من چی فکر میکنم؟! فکر میکنم رومخی."
سونو با صدای بلند پوزخند زد و چشمهاش رو چرخوند:"بازم این حرف؟! حرف جدید بلد نیستی؟!"
هیسونگ ادامه داد:"فکر میکنم غیرقابل تحملی، لجبازی، زودجوشی، بداخلاقی. اما نه—" سرش رو تکون داد. "این اصلا شبیه خود واقعیت نیست. فقط یه نمایشه که دوست داری اجراش کنی. هی نیش میزنی و هلم میدی، فقط برای اینکه از من یه واکنش بگیری. درست میگم یا نه؟"
اجازه داد کلماتش رنگ و بوی تنش درونش رو بگیره و منتظر جواب موند.
سونو بدون مکث جواب داد:"یه ریکشن بهتر از اینکه انگار دارم با یه تیکه آجر حرف میزنم!"
هیسونگ این بار جدی پرسید:"و دنبال چه ریکشنی هستی؟"
سونو دستهاش رو برد بین موهاش و با کلافگی کشیدشون.
"نمیدونم!" تقریبا فریاد زد. "فقط... فقط میخوام، حداقل برای یه بار—" کلمات تکهتکه از دهنش بیرون میاومدن، انگار دنبال جملهی درست میگشت. "میخوام بدونم چه حسی داری."
هیسونگ آهسته گفت:"نمیدونی چه حسی دارم؟"
سونو با عصبانیت جواب داد:"همین رو دارم میگم. هیچوقت بهم نمیگی."
هیسونگ ناباورانه گفت:"چون داشتم نشونت میدادم، احمق."
سونو با حرص جواب داد:"پس واضح نشونم بده!"
"باشه!"
صداش اوج گرفت. هر چیزی که جلوش رو میگرفت از پنجره پرت شد بیرون. تمام چیزی که میدید پسری بود که روبهروش ایستاده و هیچچیز دیگهای مهم نبود. همهچیز محو شد؛ تنها چیزی که مهم بود این بود که سونو نمیدونست اون چه حسی داره— و هیسونگ با تمام وجود میخواست که بدونه.
و اینطوری شد که هیسونگ بهترین دوست و دشمنِ قدیمیش، کیم سونو رو بوسید؛ دلنگرانیهاش رو با لبهاش خاموش کرد و صورتش رو توی دستهاش جوری گرفت که انگار باارزشترین چیز دنیا رو در آغوش گرفته.
_____
متاسفم بابت تاخیر دوساله... به امید آزادی🤍
ESTÁS LEYENDO
𝖳𝗁𝗂𝗋𝗍𝗒 𝖣𝖺𝗒𝗌' ʰᵉᵉˢᵘⁿ
Fanfictionوقتی سونو به لی هیسونگ -دشمن ده سالهاش- اعتراف کرد، انتظار واکنشهای متفاوتی رو داشت؛ مسخره شدن، نفرت و طرد شدن. اما چیزی که اصلا انتظارش رو نداشت، پیشنهاد یه معامله بود. Main author: gemxblossom
