Chapter 18

35 8 0
                                        

"تو بوسیدیش."

سونو بی‌صدا سر تکون داد.

"و بعدش هم جیغ نکشیدی و فرار نکردی."

سونو اخم کرد و جونگوون صورتش رو بین دست‌هاش گرفت؛ چشم‌هاش از غرور و افتخار برق می‌زدن.

سونو غرغر کرد:"فکر کردی من چی‌ام؟"

جونگوون سریع جواب داد:"یه ترسو." بعد لبخند پهنی زد. "ولی ببین چقدر پیشرفت کردی!"

سونو با تردید اعتراف کرد:"ظاهرا همه‌ی این سال‌ها فقط یه سوءتفاهم بزرگ بوده."

جونگوون با لحن مسخره و کش‌داری گفت:"نه بابا جدی میگی؟"

سونو تهدیدش کرد:"اگه بگی 'بهت گفته بودم'، دیگه دوست نیستیم."

جونگوون جدی گفت:"لازم نیست بگم. همه جای صورتم نوشته، نه؟"

سونو پوزخند زد. برای صدمین بار از وقتی اتفاق افتاده بود، تصویر صورت هیسونگ توی ذهنش زنده شد؛ اون لحظه‌ی کوتاه قبل از تماس لب‌هاشون که قلبش کامل از تپیدن ایستاده بود؛ و بعد خودِ بوسه. نرم و آروم. دست‌های هیسونگ که با احتیاط گونه‌هاش رو گرفته بودن، انگار سونو گل ظریف و خوش‌بویی بود که داشت می‌بویید.

همه‌چیز سر جاش قرار گرفت. سونو حس کرد اولین جرعه‌ی هوای تازه‌ای رو نفس می‌کشه که حتی نمی‌دونست تا حالا نمی‌دونست بهش داشته. نفسش رو با چیزی شبیه آسودگی روی لب‌های هیسونگ رها کرده بود و اجازه داد توی اون لمس ذوب بشه.

وقتی بالاخره از هم جدا شدن، سونو فرار نکرد. هیسونگ هم نکرد. فقط چند لحظه به هم خیره موندن، انگار داشتن چشم‌هاشون رو از تماشای همدیگه سیراب می‌کردن. بعد هیسونگ دستش رو گرفت و بقیه‌ی راه خونه رو با انگشت‌های درهم‌قفل‌شده رفتن، بدون ‌اینکه حتی یه کلمه حرف بزنن.

خیلی زیاد و خیلی طولانی با هم حرف زده بودن، و هیچ‌کدوم از اون کلمه‌ها درست نبودن. حالا دیگه نیازی بهشون نبود. فقط دست هیسونگ توی دستش بود و سوزِ لطیفِ جای لب‌هاش که هنوز روی دهانش مونده بود.

سونو حس می‌کرد دقیقا همون‌جاییه که باید باشه.

"شما دوتا همدیگه رو بوسیدین؟"

هیسونگ و سونو هم‌زمان سر تکون دادن، درحالی‌که از برق خطرناک و شادیِ مهارنشدنی توی چشم‌های جی، قیافه‌شون جمع شد.

"و فرار هم نکردین؟"

سونو غر زد:"جونگوون قبلا کامل بازجویی‌م کرده. رسما ثابت شده که فرار نکردم."

جی ریز خندید:" اوه من که با تو حرف نزدم."

صدای ضربه‌ی محکمی از زیر میز اومد، با اینکه صورت هیسونگ کاملا بی‌تفاوت و معصوم موند.

جی با اعتراض گفت: "آخ! نمی‌تونی بهم لگد بزنی. امروز تولدمه."

هیسونگ خشک جواب داد:"اگه قراره من وقارم رو از دست بدم، تو هم امتیاز روز تولدت رو از دست می‌دی."

جی با اکراه نق زد، اما خیلی زود لبخندش برگشت، حتی پررنگ‌تر از قبل.
"راستی هر دوتاتون برای مهمونی این آخر هفته دعوتین. هر کدومتون می‌تونین یه همراه بیارین."

سونو خونسرد گفت:"من که از الان می‌دونم کی رو میارم."

سر هیسونگ سریع به سمتش چرخید و با تردید پرسید:
"جدی؟"

"آره." سونو سری تکون داد و عمدا جرعه‌ای از شیرتوت‌فرنگیش خورد تا بیشتر طولش بده. "خیلی هم کیوته."

خط اخم بین ابروهای هیسونگ عمیق‌تر شد.

سونو ادامه داد:"فکر کنم اونم ازم خوشش میاد. شاید حتی به‌زودی رسمیش کنیم."

جی پوزخند زد:"هیسونگ، لطفا بیشتر از این خودت رو ضایع نکن. قیافه‌ات دقیقا شبیه یه سگ لگدخورده شده. واضحه داره درباره‌ی تو حرف می‌زنه."

جونگوون با کنجکاوی سر کج کرد: "رسمی؟"

گونه‌های هیسونگ سرخ شدن و نگاهش رو از همه دزدید. بی‌اختیار، سونو دستش رو زیر میز جلو برد و انگشت‌هاشون رو در هم قفل کرد. فقط چند هفته از شروع نمایش سی‌روزه‌شون گذشته بود، اما این لمس‌های ساده حالا به طبیعی‌ترین شکل ممکن اتفاق می‌افتادن؛ درست مثل نفس کشیدن.

تنش از شونه‌های هیسونگ پایین رفت و با یه فشار ملایم، به دست سونو جواب داد.

هیسونگ ناگهان صاف نشست. دهان و چشم‌هاش پر از اعتمادبنفس بودن، و قلب سونو با دیدنش لرزید.

گفت:"سونو، می‌خوای همراه من برای مهمونی تولدِ بهترین دوستِ احمقم باشی؟"

سونو مژه‌هاش رو تکون داد و با لبخندی شیرین بهش نگاه کرد.
"می‌خوام."

آخرین ذره‌های غرور هیسونگ هم آب شد، همراه با هر تکه از پوست صورتش که حالا سرخِ سرخ شده بود.

اما اشکالی نداشت. با خودش فکر کرد حاضره تمام غرورش رو بده تا برای بقیه‌ی عمرش اون لبخند رو توی زندگیش، و دست سونو رو توی دستش داشته باشه.

هیسونگ هم حس می‌کرد دقیقا همون‌جاییه که باید باشه.



هر دو با شوق وارد آخر هفته شدن؛ هر دو مطمئن بودن که بالاخره وقتشه رابطه‌ای که سال‌ها شکل گرفته رو مُهر و موم کنن.

هیچ‌کدوم انتظار نداشتن که نمایش یک‌ماهه‌شون فرو بریزه و پایه‌های اعتمادشون، که با احتیاط روی هم چیده شده بود، زیر پاشون به خاکستر و غبار تبدیل بشه.

𝖳𝗁𝗂𝗋𝗍𝗒 𝖣𝖺𝗒𝗌' ʰᵉᵉˢᵘⁿDonde viven las historias. Descúbrelo ahora