Chapter 19

30 7 5
                                        

همون‌طور که انتظار می‌رفت، جی برای برگزاری جشن تولد پرزرق‌وبرقش از هیچ خرجی کم نذاشته بود. ریسه‌های طلایی از دیوارها آویزون بودن، دسته‌گل‌های رنگارنگ روی میزها ردیف شده بودن، آشپزخونه تبدیل شده بود به بوفه و بارِ ماکتل، و آدم‌ها بیشتر از اون‌چیزی که هیسونگ حتی حوصله داشته باشه اسمشون رو یاد بگیره، توی هر اتاق خونه موج می‌زدن.

معمولا تو همچین شلوغی‌ای احساس خفگی می‌کرد. انگار گیر افتاده باشه.
اما اون شب، درخشان‌ترین گلِ کل مهمونی بازوش رو گرفته بود، و دنیای هیسونگ محدود شده بود به فضای کوچیکی که فقط خودش و سونو توش جا می‌شدن. یه حباب کوچیک، مخصوص خودشون دوتا.

طبیعتا این حباب تقریبا همون لحظه‌ای که از در وارد شدن ترکید— و کی بهتر از خودِ صاحب تولد.

جی با خوش‌رویی گفت:"سلام، احمق سنجاق شده‌ی شماره‌ی یک." و به هیسونگ سری تکون داد. بعد رو به سونو کرد. "احمقِ سنجاق شده‌ی کیوت شماره‌ی دو"

سونو با انرژی جواب داد:"سلام! تولدت دوباره مبارک."

هیسونگ غر زد:"چرا اون کیوته و من فقط احمقم؟"

جی کاملا جدی توضیح داد:"چون اون کیوته و تو فقط احمقی."

هیسونگ چند ثانیه فکر کرد و به این نتیجه رسید که درواقع دلیلی برای بحث نداره.

جی یه تور سریع از محل غذا و نوشیدنی بهشون داد و بعد با قیافه‌ای که وانمود می‌کرد متأسفه، برگشت سمتشون.
"خیلی دوست دارم بمونم و گپ بزنم، ولی آهنگ بعدی پلی‌لیست دقیقا همونیه که می‌خوام با دوست‌پسرم باهاش برقصم، نه شما دوتا."

سونو دستش رو تکون داد:"برو. موقع بریدن کیک صدام کن."

جی با شوخی ادای سلام نظامی درآورد و سریع دنبال جونگوون رفت.

هیسونگ با یه تعظیم اغراق‌آمیز گفت:"افتخار رقص می‌دین؟"

سونو خندید، دستش رو گرفت و کشیدش نزدیک خودش، تا جایی که وزن هر دوشون روی هم افتاد. دست‌هاش رو دور گردن هیسونگ حلقه کرد و وسط پذیرایی، درحالی‌که بقیه با تمام انرژی بالا و پایین می‌پریدن، این دوتا آروم و نامتناسب با آهنگ راک تند، از این پا به اون پا می‌شدن.

سونو صورتش رو توی شونه‌ی هیسونگ پنهون کرد و زمزمه کرد: "خوشحالم که با تو اینجام." بعد عقب رفت و لبخند زد. "عجیبه که همه‌چی از وقتی شروع شد که فقط برای اذیت کردن یه کتابدارِ کیوت یه مشت چرت و پرت گفتم."

دست‌های هیسونگ دور کمرش محکم‌تر شد.
صادقانه گفت:"بهترین چرت‌وپرتی بود که تو عمرم شنیدم."

یه سؤال درست پشت زبونش نشسته بود و گلوش رو قلقلک می‌داد. سرفه‌ی کوتاهی کرد و بالاخره پرسید:
"وقتی اون حرف رو زدی، جدی بودی؟"

𝖳𝗁𝗂𝗋𝗍𝗒 𝖣𝖺𝗒𝗌' ʰᵉᵉˢᵘⁿDonde viven las historias. Descúbrelo ahora