Part32

49 11 0
                                        

هنوز چشم هاش رو باز نکرده بود اما بخاطر درد شدیدی که با هوشیار شدنش توی سرش میچید، صورتش رو جمع کرد و هوای بیشتری رو توی سینه اش کشید. نور شدید و تیز افتاب، از پنجره‌ی بدون پرده، روی صورت و بدنش میتابید. به زور تونست پلک سمت راستش رو نیمه باز نگه داره. درد از پشت سرش توی پیشونیش کشیده میشد و بیقرار، توی جاش نیم خیز شد. فضای اطرافش اولین چیزی بود که حواسش رو جمع تر کرد، تن برهنه اش زیر ملحفه سفید تخت بود.
سرش رو بالا اورد و با دیدن اتاق غیر آشنا، چند بار پلک زد تا تمرکزش رو جمع کنه و جیغ های پیشونیش رو نادیده بگیره. پاهاش رو بلند کرد و پایین تخت انداخت ، ملحفه از روی بدن سفید و بی نقصش کنار رفت، باکسر مشکی رنگش تنها پارچه‌ی روی تنش بود.
"صبحت بخیر"
صدای نرم چانگبین که توی چارچوب در، دست به سینه ایستاده بود باعث شد تا ملحفه زیر دست هاش رو مشت کنه. از خجالت بود؟ معذب بود؟ چون لخت بود؟ یا چون تک به تک صحنه های دیشب رو یادش بود و میدونست چیکار کرده؟
اول سرش رو بالا پایین کرد و بعد همینجور که چشم هاش روی هرجایی به غیر از صورت چانگبین بود؛ نرم تر جواب داد
"صبح...بخیر..."
لبخند نامحسوسی روی صورت مرد نشست و توی جاش تکونی خورد
"لباسات روی صندلی ان، البته لباسای جدیدت، اونایی که دیشب تنت بود رو دادم خشکشویی."
سعی کرد جمله بعدیش رو بیخیال تر ادا کنه تا از میزان معذب بودنِ واضح پسرک کمتر کنه
"بپوش بیا پایین، جیسونگ برات سوپ خماری اورده."
همین که اسم جیسونگ رو شنید سرش رو به شدت بالا اورد و با وحشت به مرد نگاه کرد، اما قبل از اینکه بتونه سوالاش رو رگباری بپرسه، مرد از اتاق دور شده بود.
چند لحظه طول کشید تا حرف چانگبین رو هضم کنه و بعد با حالت گریه روی تخت پهن شد و نالید
"وای....وای...جیسونگ! سوپ خماری! سر صبح! خونه چانگبین! منِ لخت! فااااک!!! فاک!"
بین ملحفه ها غلت زد و سر دردمندش رو فشرد
"خدا لعنتت کنه هیونجین! قاشق قاشق ابرو جمع کرده بودم!"

همونطور که از پله ها پایین میرفت، سعی کرد حالتش رو معمولی نشون بده، قدم هاش رو شل تر کرد و تیشرت سورمه ای تنش رو صاف کرد. هرچی نزدیک تر میشد صدای بشاش جیسونگ رو واضع تر میشنید که داشت چیزی برای چانگبین تعریف میکرد و هیجان زده بود. هیونجین دعا میکرد، حواسش به تعریف هاش باشه و به اون توجهی نکنه اما زهی خیال باطل!
همین که توی دید هردوشون قرار گرفت صدای پسر قطع شد. با لبخند ژکوند و لحنی که صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود و مثل کسی که مچ گرفته، لب زد
"به به!...شازده پسر!
صبحتون بخیر.
صبح عالی متعالی! میگفتید صبحانه رو بیارم توی تختتون! خدایی نکرده پشتتون درد ندا..."
صندلی رو عقب کشید و با لحنی که سعی داشت کول و راحت باشه گفت
"خفه شو."
مقابل جیسونگ نشست
"اینجا چه غلطی میکنی"
جیسونگ به صندلی لم داده بود و یه دستش روی پشتی صدنلی کنارش بود
"نفرمایید جناب! وظیفه انسانی منه که چک کنم میتونید راه برید یا نه! به هرحال همه میدونن دیشب توی بار چه شویی راه انداخته بو..."
با شنیدن جمله اخرش نفس راحتی توی دلش کشید و اضطراب‌ش از بین رفت. چون جیسونگ داشت درباره دعوای بار دیشب حرف میزد نه سکس با سو چانگبین یا هر کوفت دیگه ای!
البته که اتفاقی هم بینشون نیفتاده بود. تا جایی که یادش بود، مگه نه...؟ دستش رو جلو برد و قاشقی از کنار کاسه سوپی که بنظر گرم و مطبوع میومد برداشت، حق به جانب ابرو هاش بالا پریدند
" اون چند نفر ارازل اوباش ریختن سر من!
من که یه گوشه نشسته بودم داشتم مشروبمو میخوردم!"
چانگبین با ماگ توی دستش به کانتر نزدیک و خم شد و ارنجش رو تکیه گاه بدنش کرد
"قراره هربار که یه مشکلی برات پیش میاد خشکت بزنه و فقط به اون ادما نگاه کنی؟!"
لحن مرد عصبی نبود، اما بوی شماتت و اگر دقت میکردی کمی نگرانی، میداد. لب های پسر بهم فشرده شدند و قاشق پر از سوپ مقابل صورتش متوقف کرد
"من...من فقط مست بودم...همیشه اینجوری نی..."
جیسونگ متوجه حس بد هیونجین شد و سعی کرد جو رو نرم تر کنه، پس طبق عادت همیشه اش پرید وسط حرفش
"عه؟؟ میخوای بگی از قبلش چانگبین رو اونجا ندیدی و از عمد از خودت دفاع نکردی که مثل یه شاهزاده سوار بر اسب سفید بیاد نجاتت بده؟؟؟!!!! من که باور نمیکنم!!!"
دستاشو به حالت مسخره واری توی هوا گرفت و ادای نه گفتن درآورد.
هیونجین از روی صندلی به حالت نماشی به سمتش نیم خیز شد تا کتکش بزنه اما جیسونگ جاخالی داد و قهقهه زد.
" زهرمار عوضی، منم وقتی دیدمش تعجب کردم نمیدونستم اونجاست!"
از روی صندلیش پایین اومد و کاسه اش رو برداشت تا توی سالن و دور از جیسونگ بشینه اما حرکاتش با دیدن بالش و پتوی روی کاناپه راحتی، کند شد. جیسونگ همچنان داشت چرت و پرت میگفت اما تمام حواس هیونجین به دنبال این بود که سوچانگبین دیشب کنارش توی اتاق نه، روی مبل خوابیده.
داشت از خودش بابت واکنش ناخودگاهش عصبی میشد. چرا باید بابت این موضوع ناراحت شه؟ مگه خودشم درخواستش همین نبود که ازش فاصله بگیره؟
اما جواب براش واضح تر از این حرف ها بود. دیشب مست بود، حرکاتی انجام داده بود، حسابی لاس زده بود، با بدن لخت توی خونه اش و تختش خوابیده بود اما با این وجود اون مرد باز هم ترجیح داده ازش دور بمونه و توی سالن خونه اش بخوابه!
.
.
.
.
.
.
.
.
.

'The Blot,Stories to obsess over. Discover now